تبلیغات
دارکنس امپایر - مطالب princess black dahlia

رویاهای گذشته قسمت سیزدهم

یکشنبه 4 شهریور 1397 03:43 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
دارکنس لایت
_ لاپس؟ لاپس کجایی؟؟
_پیداش نکردین؟؟
_ نه معلوم نیست کجا رفته
همه دنبال پیدا کردن اون بچهه لاپس بودن ولی من از جام تکون نمیخوردم،چرا باید برام مهم باشه؟ اون دوست من نیست
الان صبح شده بود و اونا از دیشب دنبالش بودن ، برادر رزهارت که اسمش سان لایت بود با بقیه مردم قبیله دنبالش میگشتن
_ هی، تو گم و گورش کردی که هیچ تکونی نمیخوری؟؟
به سمت صدا نگاه کردم،فلوری لایف بود
دارکنس لایت: برای هزارمین بار،من نمیدونم اون بچه کجا رفته خواب بودم
فلور:هه تو و خواب؟ عجیبه!
چشامو تو کاسه چرخوندم رومو یه سمت دیگه کردم و هیچی نگفتم،قطعا باور نمیکنه تقصیر من نیست، اگه بدونم کار کیه...
_هی رز چرا اینقدر مضطربی؟
به اون سمت نگاه کردم
رزهارت ترسیده بود،انگار روح یا چیزی دیده از دیروز همینطوری بود منم فقط یه سوال تو سرم میچرخیده که چرا؟؟
رز: ه..هیچی... فقط برای لاپس نگرانم امیدوارم گیر حیوونا تو جنگل نیفتاده باشه
شاین: نه بابا اون نیم وجبی از پس خودش برمیاد
رز: ا..اره...فکر...فکر کنم حق با توعه
خب حالا این دختر مشکوک میزنه اون ماجراشم دیگه بدتر
_دوستان مشکلی پیش اومده؟
اونسمتو نگاه کردم که یه پونی الیکورن که بدنش بنفش بود  موهاشم سرمه ای و چشماشم مشکی بودن رو دیدم ، دوتا سرباز هم جفتش بودن
رز: کریستی نایت!
و پرید بقلش :دلم برات تنگ شده بود
اون دختر که اسمش کریستی نایت بود بهش نگاهی کرد و اونم بقلش کرد :منم همینطور ...چی شد که بعد سالها از اکواستریا برگشتی؟
رز: خب با چند نفر همسفر شدم
و به ما نگاه کرد
کریستی: اوه...شما اکواستریایی هستید؟
دارکنس لایت: من نع..اون دوتا رو حساب کن
رز: معرفی میکنم فلوری لایف ، شاینینگ دارک و دارکنس لایت
کریستی: سه پونی از نژاد تاریکی؟ خب منکه مشکلی نمیبینم میتونید بیاین
رز: و....
کریستی نایت بهش نگاه کرد : کسه دیگه ای هم هست؟
رز: لاپس لازلی.....ام...البته تو این اسم رو نمیشناسی....پرنسس کریس بلوم
به وضوح معلوم بود که تعجب کرد
کریستی: کریس بلوم؟؟ اونم باهاتون بوده؟؟؟
رز سرش رو به علامت مثبت تکون داد
شاین: شما لاپس رو میشناسین؟ یا..همون کریس بلوم که گفتین
کریستی: اون در اصل اسمش کریس بلومه و یک شاهزادست چون مادرش دختر دایی من به حساب میاد
ما ستا به هم نگاه کردیم
فلور: خب چرا باید از ما اینو مخفی کنه؟
کریستی: خب...داستانی داره برا خودش..شما دنبال من بیاین اینجور مستقیم به گولدن لند میریم
جادوشرو فعال کرد که یک پورتال روبه رومون باز شد
هممون وارد اون پورتال شدیم
به محض خروجمون دیدیم که ظاهرمون عوض شده
فلوری لایف چشم هاش بنفش براق شده بود و موهاش طلایی و بدنش سفید ، منم بدنم روشنتر و موهام براق و چشم هام هم ابی ، شاین هم حالت موهاش فرق کرده بودن و چشم هاش بیشتر میدرخشید ، رز هارت موهاش قرمز و پوستش کرمی شده بود و موهاش هم بلند شده بودن ، کریستی نایت هم بدنش کرمی و موهاش طلایی شده بودن و چشم هاش هم ابی
فلور: چه اتفاقی برامون افتاده؟؟
رز: گولدن لند چهره واقعیمونو نشون میده
فلور: ی..یعنی من در اصل این شکلی هستم؟
کریستی : بله همتون در اصل این شکلی هستید و این ظاهر درون و واقعیتونه ، اگه هم بد بودید من با یه نگاه میفهمیدم چون پرنسس طلایی میتونه وجود های تاریکو ببینه
شاین: وایسا وایسا وایسا...تو گفتی پرنسس طلایی؟؟؟
کریستی یه نگاه بهش کرد : درسته.من می امورا کلودی کیت مجیک فلای هستم...البته کریستی نایت اسمی بود که خالم روم گذاشته بود که بعد از پرنسس شدن شدم کیتی، خب..دهناتونو ببندین
ما دهنای باز شدمونو بستیم
رز: اگه یکی باشه که بتونه تو ردیابی کمک کنه بریتمیه
کیتی: خب بهتره معطل نکنیم و...
هنوز حرفش رو تمام نکرده بود که یه پیگاسوس قشنگ از جلوش رد شد جوری که موهای همشون به سمت راست کشیده شد
اون پونی تو هوا وایساد: هنوزم کندیا کیتی
کیتی: شرمنده استادم خوب نبوده   
_ عه پس اینجوریاس؟؟ حالا من شدم پونی بده؟
فرود اومد رو زمین
_ چرمینگ ملودیسو که میشناسم اونام باید دارکی و فلوری و شاینی باشن
ما ستا به هم نگاه کردیم
شاین: فکر کنم امروز باید زیادی جا بخوریم
_ چیز عجیبی که نیست باد بهم همه چیزو گفت تازه گفت اون کریس بلوم وروجک باهاتون بوده یهو لولو اومده خوردش هوووووو
رز: ام...مری اونا چیزی...
_ اره بابا اکواستریایی ها کلا خلن البته بماند باحالم دارن ولی به پای من نمیرسن ولی بزارین معرفی کنم بنده مری هستم محافظ عنصر باد همینطور سریعترین پیگاسوس تو ارتوسکاریا! اها یجورایی هم دختر دخترخاله بزرگه این زردک هم میشم
کیتی: اولا من زردک نیستم دوما تو خیلی پرحرفی سوما زود باشین به من نگاه نکنین شما که پرنسس توایلایت اسپارکلو دارین من براتون عجیبم؟؟
 شاین: ام....پرنسس؟؟
کیتی: ببینم تو دقیقا از کجای اکواستریا اومدی؟؟
شاین: خب....راستش...
************
کیتی: و اونها هم میخوان همه چیزو درست کنن
پرنسس ملودی لایت و شاینی لایت نگاهی به هم کردن
شاینی لایت: که اینطور..
ملودی لایت: الان از ما کمکی بر میاد؟؟
شاین: نمیتونین زمانو درست کنین؟؟
دو پرنسس نگاهی به هم کردند و یهو زدن زیر خنده
فلور: العان چی خنده داره؟
شاینی لایت:هههه.... شما از ما میخواین که بمیرین!!؟؟
دارکنس لایت: منظورتون چیه که بمیریم؟؟؟
ملودی لایت: یعنی که وقتی زمان درست بشه شما که بوجود اومده زمان جدید هستین باهاش از بین میرین!
کیتی: خواهر اینقدر نترسونشون یه راهی هست
همه به کیتی نگاه کردن
کیتی: میتونیم از کایتلین کمک بگیریم
دوتا پرنسس اخم کردن
رز(اروم): کیتی...اونو خودت تبعیدش کردی...
کیتی: اره میدونم ولی اون دیگه تو تبعید نیست بلکه ازاده و میتونه....
ملودی لایت: چه تضمینی برا این داری که ملکه زمان کمکت کنه؟؟
کیتی: چون اون خواهرمه!

ادامه دارد.....




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 4 شهریور 1397 03:42 ب.ظ

رویاهای گذشته قسمت دوازدهم

یکشنبه 31 تیر 1397 03:48 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia

ببخشید چند روز بود که نزاشته بودمش درگیر یه داستان دیگه بودم که میخوام بعد از این بنویسمش البته گفته بودم که رویاهای گذشته سه فصل هست ولی از اونجا که داستان های هر کدوم جداست و فقط به هم کمی مربوط میشه میخوام بعد از تمام شدن رویاهای گذشته این داستان جدیدو بنویسم که به نظر خودم خیلی قشنگه و امیدوارم شما هم خوشتون بیاد 
خب اینم از قسمت دوازدهم رویاهای گذشته ادامه مطلب

ادامه مطلب

دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 31 تیر 1397 03:54 ب.ظ

رویاهای گذشته قسمت یازدهم

چهارشنبه 20 تیر 1397 01:14 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
سلام دوستان اینم از ادامه داستان
ببخشید میدونم باید دیروز میدادم ولی ندادم چون به لطف این کیبوردمون که هی گیر میکنه نتونستم بنویسمش میدونم کوتاهه ولی همینم به زور نوشتم 
خب داستان ادامه مطلبه منتظر چی هستین؟












ادامه مطلب

دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 31 تیر 1397 03:20 ب.ظ

تغییر

یکشنبه 17 تیر 1397 10:30 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia


خب دوستان همونطور که دیدید یه تغییراتی توی وب اینجاد کردم و قراره بیشتر هم بشه
مطالب قبلیو پاک نمیکنم میزارم بمونه ولی مطالب اصلی دیگه از اینجا شروع میشه که مربوط به داستاناست
اول از همه از رویاهای گذشته شروع میکنم میخوام تا جایی که میتونم ادامش بدم و بعد از تمام شدنش برم سراغ نوشتن داستانای دیگه




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 17 تیر 1397 10:40 ب.ظ

نتیجه نظرسنجی مهم

یکشنبه 17 تیر 1397 07:51 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
خب نتیجه نظر سنجی که حسابی رو مخم بود ولی باید بگم
شخصا شاخ در اوردم از نتیجه




اصلا لحظه اول فقط همینجوری نگاش میکردم که یهو چی شد !؟
ولی انگار داستانی کردن وب بیشتر رای اورد...خب پس باید وبو یکم تغییرش بدم و نوشتنو ادامه بدم



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 17 تیر 1397 07:56 ب.ظ

نتیجه نظرسنجی 5

شنبه 9 تیر 1397 10:00 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
اینم پنجمین نظر سنجی که مرتبط با داستان بود و...چشمم روشن 











شخصیتای اصلی فصل بعد باید اینقدر کم نظر بگیرن=| ؟؟
خب از اونجا هم که بیشتریا کم نظر گرفتن منم نمیگم اون شخصیتا کی هستن 
و اینکه دوستان منم پرنسس لونا رو دوست دارم ول خدایی هیچکدوم از بقیه شخصیتارو دوست نداشتین؟؟ 
حالا خوبه رزهارت نظر جمع کرده برا خودش ولی فکر کنم طرفداراش وقتی بفهمن در واقع موضوعش چیه شاخ دربیرن
نه نه نه اشتباه نکنین شخصیت منفی نیست 
ولی فقط خودش نیست و بیشتر شخصیتا زندگیه مخصوص خودشونو داشتن که البته تو توضیحاتشون ننوشتم شرمنده




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 9 تیر 1397 10:18 ب.ظ

برگشتم (مهم)

شنبه 9 تیر 1397 09:23 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
سلام دوستان......من برگشتم
البته میدونم مدت خیلی زیادی نبودم یک سال چیز کمی نیست
من نهم بودم نهمم که میدونید دیگه بعدش باید انتخواب رشته کنید و خلاصه بگم اینده ادم وابسته به همین رشته ایه که انتخوابش میکنه ولی فعلا تموم شد امتحانمو دادم کارنامم رو هم گرفتم فقط مونده رشتمو اعلام کنن 
خب از بحث درسو مدرسه که بگذریم میرسیم به وبلاگ
اینجا میشه گفت دیگه سه سالش شده منم سه ساله که اومدم تو نت ...تو این سه سال چیزای زیادی یاد گرفتم ولی تو این یه سال یخورده کد نویسی که بلد بودم هم از سرم پرید...خب اون موقع لپتابم سوخت و نمیشد درستش کرد منم که تا یه مدت عزا گرفته بودم چون همه عکسام و به خصوص بیس هام پاک شدن....من با همون حالت هیچی نداشتم بزارم وبلاگ و با پاک شدن اونا دیگه کلا هیچی نداشتم وضعم یجوری بود که تا یه مدت نمیزاشتم کسی نزدیک لپتاب بره شاید یه فرجی شد و درست شد 
که البته هیچوقت چنین اتفاقی نیوفتاد و اونا رفتن لپتابو درست کردن منم پناه بردم به کامپیوتر و ادیت کردن...
بعد چند ماه بالاخره تونستم بیس هامرو برگردونم ولی وبلاگ نویسیو نه
تو اون مدتم رفتم تو تلگرام و الانم بعد یه سال برگشتم ولی هنوزم داستان مینویسم و ..به نظرم یکم بهتر شده نسبت به قبل و همینطور ادیت کردنم

( راستی اینجوری نگام نکنین وصیت نامه وبلاگو نمینویسم)

خب بحث داستان شد...من داستانو نوشتم این اواخر ولی به دلایل مختلف پاک میشد
منم اعصابم خورد شد بود و گفتم شاید اینو نباید ادامه بدم...چون به فکرم اومد که داستانو تا سه فصل ادامه بدم هر فصلم ماجراهایی داره که به بقیه فصلا مرتبطه که با این پاک شدنا دیگه ننوشتم
ولی چون داستان نویسی رو دوست دارم میخوام نظر بدین که چکار کنم
این داستانو ادامه بدم؟
یه داستان دیگه بنویسم؟
کلا داستان ننویسم

و اگه هم قرار بر داستان نوشتن شد تصمیم دارم اینجارو یه وب داستانی کنم و توش داستانامو بنویسم 

خب منتظر نظراتون هستم 



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 9 تیر 1397 09:53 ب.ظ

رویاهای گذشته قسمت 10 پارت 2

دوشنبه 1 خرداد 1396 05:30 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
سلام و عصر به خیر به بینندگان بلاگ شهر پونی های کریستالی از مدیریت بلاگ با شما صحبت میکنیم و اینک پارت دوم داستان رویاهای گذشته :) که همه منتظرش بودن ولی به دلیل برخی مشکلات ......
اوا اتصال قطع شد !! :| شرمنده بچه ها برنامه رو ولش کنین نوشتاری حرف میزنیم :|
تازه از مرکز زنگ زدن برقا رفته برق اضطراریمونم دفعه قبلی تو خواب استارلایت مولدش از جا کنده شد :|
خب برنامه بماند بریم سر داستان سرتونو نخورم :|
...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
کجا میای عزیز من داستان ادامه مطلبه :/



ادامه مطلب

دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 1 خرداد 1396 05:45 ب.ظ

پونی فصل 7 قسمت 10 این قسمت : مشکل سلطنتی

دوشنبه 1 خرداد 1396 05:29 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
[http://www.aparat.com/v/zcq3f]







دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 1 خرداد 1396 05:30 ب.ظ

اخی ^.^

سه شنبه 22 فروردین 1396 01:56 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 22 فروردین 1396 01:58 ب.ظ

=|

سه شنبه 22 فروردین 1396 01:48 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
نه به لایتینگ داست و رینبو که دارن همو درسته قورت میدن نه به اون سورن که داره با لبخند =| نگاشون میکنه :/







دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 22 فروردین 1396 01:55 ب.ظ

دکمه سانست

یکشنبه 6 فروردین 1396 02:25 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
سانست خییلیییییییییی نازه ^.^
کلا دوستش دارم :)
و یه دکمه هم ازش ساختم ^.^
بیشتر برای بیکاریه ها :|





دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 6 فروردین 1396 02:27 ب.ظ

نتیجه نظرسنجی شماره 4

یکشنبه 6 فروردین 1396 02:10 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia





نفرات اول و دوم و سوم به ترتیب تریکسی با 36 امتیاز
سامبرا با 22 امتیاز
و میدنایت اسپارکل با 20 امتیاز
و کمترین کریسلیس ( گناه داره به خدا :/ ) با 1 امتیاز :|




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 6 فروردین 1396 02:25 ب.ظ

معرفی بقیه شخصیت های داستان

جمعه 13 اسفند 1395 09:46 ق.ظ

نویسنده: princess black dahlia
سلامی دوباره به همگیتون

خوبین ؟ خوشین ؟
والا ما که نیستم :/
الان چهار روزه پشت در اتاق فلوری نشستم تا این بچه بیاد بیرون ولی مگه میاد :/ خو چکارش کنم من که کدنس و شاینینگ امور رو نکشتم سامبرا کشت :/
نمیمردن هم میموندم کجای دلم بزارمشون :|
خب غیر اینا بریم سر بحث اصلیمون یعنی .............

ادامه مطلب ^.^



ادامه مطلب

دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 13 اسفند 1395 01:57 ب.ظ

رویا های گذشته قسمت دهم پارت اول

یکشنبه 17 بهمن 1395 09:11 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia

 

این قسمت : در قلمرو شن ها

 

لاپس _ خب .... کی اول میره ؟

همگی یه نگاه به او نداختند و بعد سر هایشان به سمت رز هارت کشیده شد

رز _ چـــــــــی ؟؟؟؟؟ من ؟؟؟؟؟

همه سرهایشان را به نشانه تایید تکان دادند

رزهارت که چاره دیگری نداشت با کمی ترس و تردید پایش را به سمت دیگر خط گذاشت و بعد از مطمئن شدن از انکه ان ور امن است به ان طرف رفت و بعد از او لاپس از خط گذشت و به او پیوست

شاینینگ دارک نگاهی به فلوری لایف انداخت و پرسید

_اول تو میری یا من ؟

فلوری لایف با بی حوصلگی چشم هایش را در کاسه تکان داد

_ اول تو برو

شاینینگ دارک شانه هایش را بالا زد و برگشت و از خط رد شد

فلوری لایف که میدانشت صدایش به ان طرف خط نمیرسد بی انکه برگردد با حالتی طلبکارانه پرسید

_ تا کی میخوای دنبالم بیای ؟

دارکنس لایت که دید فلوری لایف متوجه او شده جلو امد

_ من ماموریت دارم تا ببینم تو واقعا اون خفاش رو میکشی یا نه ؟ و اگه اونو نکشی وظیفه دارم خودم بکشمت !

_ هه ! پس سامبرا دنبال سره بریده منم هست اره ؟

_ اره میتونی اینجوری تصور کنی

_ و تو هم با کمال میل قبول کردی درسته ؟

_خب جز اینکه سامبرا پادشاه سرزمین ممنوعه هستش خودت هم کم بهم بد نکردی مثلا دوست قدیمی !

فلوری لایف به سمت خط مرزی برگشت و قبل از عبور خطاب به دارکنس لایت گفت

_ مطمئن باش نمیتونی تو اون جهنم به هم خون خودتم اعتماد کنی !

و از خط مرزی گذشت

 

دو ساعت بعد در حالی که همگی از شدت تشنگی و گرما روی زمین افتاده بودند لاپس به سوی فلوری لایف رفت

_ فلور من خیلی تشنمه اب داری ؟

رز _ اب هامون تموم شده با اونکه فقط دوساعت گذشته ولی هوا خیلی گرمه

فلور در کیفش به دنبال اب گشت تا اینکه کمی از ان را پیدا کرد و به لاپس داد

شاینینگ دارک با حسرت به اب خوردن لاپس نگاه میکرد تا اینکه طاقتش تمام شد

_ فلور منم تشنمه ها !

فلور _ همه اب هامون تموم شده ! نگو که کارت نبوده وگرنه من تا الان فقط یه بار اب خوردم!

_ به نظرت چکار کنم ؟ من خفاشم مثل شما نیستم که دووم بیارم زود تشنم میشه و اگه غذایی ...

فلور حرفش را قطع کرد

_و اگه خون نخورم ! وحشی میشم !

_ نه من که خون نمیخورم ما هم مثل شما غذا های معمولی رو میخوریم !

فلور پوزخندی زد

_ پس اون من بودم که تالیا و گروهش رو سلاخی کرد ؟و اگه نمیومدی رز هارت الان وجود نداشت ؟

شاینینگ دارک ساکت شد نمی دانست چه جوابی باید به فلوری لایف بدهد

رز هارت مداخله کرد و رو به هردویشان گفت

_ ببخشید که اینجا هستم و دارم ذکر خیرتون رو گوش میدما !

هر دو نگاهی به او انداختند و سکوت کردند

لاپس _ اممممم بهتره راه بیوفتیم فکر نکنم راه زیادی تا خارج شدن از اینجا داشته باشیم

همگی از جا های خود بلند شدند و به راه خود ادامه دادند

لاپس که از بقیه جلو تر بود با احساس اینکه جمع خیلی ساکت تر شده رویش رو برگرداند و چشمانش از تعجب گشاد شد . همگی بر روی شن ها بی هیچ تکانی افتاده بودند و چشم هایشان هم بسته بود

لاپس وحشت کرد قدمی به عقب رفت

_ بـ.... ب .. بچ... ه . هـ..ا ؟ .... بچه ها ؟؟؟ چتون شده بیدار شین !

ولی حتی فریادش هم اثر نداشت . لاپس به دنبال راه چاره بود تا اینکه حس کرد شن های زیر پایش تکان میخورند به زیر پایش نگاه کرد دید که شن ها به زیر زمین میروند و سه دوستش رو با خود به ان زیر میبرند !

_ نه نه نه نه نه نه نه نه .....نرین پایین !!!

لاپس به سمت رز هارت رفت تا او را بالا بکشد ولی فایده ای نداشت همین طور هم شایننیگ دارک و فلوری لایف رو نتوانست به بالا بکشد و انها به ارامی در شن ها فرو میرفتند انگار انجا باتلاقی وسط صحرا بود ولی چرا ان سه بیهوش شدند ؟

لاپس فریاد کشید

_ شما ستا چتونه ؟ زود باشی بیدار شین الانه که تو شن ها فرو برین !!!!

ولی همانند فریاد قبلی بی فایده بود

اشک در چشمانش جمع شده بود نمیدانست چگونه دوستانی که تازه پیدا کرده بود را نجات بدهد . عقب و عقب تر میرفت تا اینکه انگار در دره ای افتاد و در سیاهی انجا محو شد ...

*****

چشمانش را باز کرد تنها چیزی که یادش بود ان بود که در صحرای گذشته بیهوش شد و بعد انگار درون سیاهی شب فرو رفت

تمام بدنش درد میکرد کش و قوصی به بدنش داد و تازه متوجه اطرافش شد . او در صحرای گذشته نبود بلکه در اتاقی که بسیار به چشمش اشنا بود چرخی در اتاق زد و مطمئن شد که حدسش درست بوده .... اتاق خودش است !

پنجره کوچک اتاق را باز کرد و به بیرون نگاه کرد . بچه ها در حال بازی و مردم در حال رفت و امد بودند . سرش را به چپ و راست تکان داد . باورش نمیشد هیچ اتفاقی نیوفتاده و او همنانند سال ها پیش در خانه و در قبیله خودش است

پنجره را بست و از اتاق بیرون رفت به سمت پله ها رفت و از ان ها پایین امد از دیدن خانواده اش دور میز صبحانه از خوشحالی اشک در چشمان تیره اش نقش بست

پسری که ظاهرا از او بزرگ تر بود از نژاد پیگاسوس و بدنی سفید با موهای ترکیب زرد طلایی و نارنجی و چشمانی ابی اسمانی به سمتش امد و اشک هایش را پاک کرد و با مهربانی به او گفت

_ خواهر کوچولوی من چرا گریه میکنه ؟

رز هارت با صدای گرفته شده از بغض و گریه به او گفت

_ داداش ... خودتی ؟؟؟ سان لایت این تویی یا من دارم خواب میبینم ؟؟

_ نه اجی رز تو بیداری و ما هم واقعی هستیم

رز هارت که صبرش تمام شده بود با گریه در اغوش برادر بزرگش پرید و گریه میکرد تا اینکه دستی ( سمی :|) را روی شانه اش حس کرد . رویش را برگرداند و با چهره مهربان مادرش مواجه شد کاملا او را فراموش کرده بود و پشت مادرش پدرش با لبخندی پدرانه به او نگاه میکرد

بعد از سالها توانسته همانند کودکی اش در جمع گرم خانواده اش حظور یابد . در اغوش گرم مادرش فرو رفت و از شدت خوشحالی اشک میریخت

ناگهان در خانه به صدا در امد سان لایت به سمت در رفت ولی هنوز در را لمس نکرده بود که در با شدت باز شد ودو پونی از نژاد های ارث پونی و یونیکورن به سرعت وارد خانه شدند . پونی زمینی تا چشمش به رز هارت افتاد جیغ بلندی کشید و فریاد زد

_ رز هارت تو برگشتی !!!! ای نامرد !! تا هاحالا کدوم گوری بودی اخه ؟؟؟

رز هارت که هنوز از شوک خارج نشده بود با تته پته گفت

_ ا.... ای... این .. جا ...چ.... چخبر .... ه ؟؟؟

یونیکورن که تقریبا همسن رزهارت بود بامهربانی ساختگی گفت

_ اوخی بچم ماتش برده ..... ( بعد با صدای بلند تری ادامه داد ) و بله چون خواهر گرامی زد در خونشون رو شکوند و الانم باید خسارت رو بده منم که پول ندارم

و بعد با نیشی باز شده به سمت خواهرش نگاه کرد که سرش را به سمت در از جا کنده شده کشید بود و با چشمانی گرد به ان نگاه میکرد

_ من اینو شکوندم ؟

سان لایت با حالت طلبکارانه ای به او نگاه کرد

_ بله و همینطور کمر منم نصف کردی !

این جمله را طوری گفت که همگی به خنده امدند و ان جو متعجب عوض شد .

رز هارت به سمت ان دو پونی رفت و با حالت سوالی پرسید

_ شما دوتا از کجا فهمیدین ؟ البته از پینکی لایت هیچ چیز بعید نیست ولی تعجبم از اینه که اسکایلر بعد از قرن ها هم منو یادشه

اسکایلر _ به دلیل اینکه بعد از اینکه رقتی گم و گور شدی تو گولدن لند دیگه به ما سر نمیزنی

لبخند از لبان رز هارت پاک شد . این امکان نداشت چون او وقتی به گولدن لند سفر کرده بود که دیگر هیچ چیز جز خرابه های سوخته از قبیله اش نمانده بود مگر اینکه ...

**********

با خوش حالی از خانه اش بیرون رفت . باورش نمیشد توانسته پدر و مادرش را دوباره ببیند با انکه تمام عمرش را در دارکنس امپایر بزرگ شده بود ولی فقط تا 10 سالگی با ان دو زندگی کرد

با خنده در خانه ای که با خانه خودشان فرق چندانی نداشت البته فقط بزرگ تر بود را به ارامی زد پس از چند لحظه دخترکی یونیکورن که همسن خودش بود در را باز کرد و روبه روی او ایستاد

با صدای بلندی سلام کرد

_ سلــــــــــــــــــام دارکنس لایــــ

ولی هنوز جمله اش کامل نشده بود که ان دخترک با خشم در را محکم بست طوری که فلوری لایف یک قدم از ترس به عقب برداشت

با چشمانی گشاد شده به در زل زده بود باورش نمیشد صمیمی ترین دوستش یا همان تنها دوستش چنین کاری با او بکند

به سمت پنجره رفت تا از ان وارد شود که دارکنس لایت زود تر از او به ان رسید و پنجره را بست و پرده ها را کشید

دوباره به سمت در رفت و دوباره با قدرت بیشتر در را زد ولی اینبار مادر دارکنس لایت با اخم وحشتناکی در حالی که دارکنس لایت پشتش ایستاده بود در را باز کرد

فلوری لایف کمی ترسید و ساکت شد تا اینکه مادر دارکنس لایت با عصبانیت سرش داد کشید

_ دیگه دور و بر دختر من نپلک بچه ! دیگه هم حق نداری به خونمون بیای !

و در را بست به حدی که نزدیک بود از جا کنده شود

فلوری لایف با چشمانی گریان از خانه دور شد و سر راهش دارک فلای و استار نایت که همیشه او و دارکنس لایت را اذیت میکردند

فلوری لایف به ان دو نگاه کرد که سرگرم بازی بودند . تصمیم گرفت از ان ها بپرسد با انکه احمقانه ترین کار بود ولی چاره ای نداشت

_ دارک فلای ! استار نایت ! شما ها میدونین که چرا ....

دو خواهر به محض دیدن فلوری لایف رنگشان پرید و به عقب رفتند

فلوری لایف تعجب کرد ولی باز هم پرسید

_ میدونین چرا دارکنس لا...

استار نایت در حالی که به عقب میرفت با تته پته و صدایی لرزان گفت

_ م.. م..ما ... ه... ی... چی.... نمی....د.و...نی.... م.... م..م !

و هر دویشان پا به فرار گذاشتند

فلوری لایف همانجا در جایش خشک شده بود باورش نمیشد این دو دیگر چرا ؟

*****

با بی حوصلگی وارد خانه شد و در را بست خواهر کوچکش تا صدای در را شنید با دو به استقبال خواهرش رفت اما فقط با چهره ای سرد و بی تفاوت رو به رو شد

_ شاین چی شده ؟چرا اینطوری شدی ؟

صبرش تمام شد تمام روز فقط این جمله را میشنید ان هم از از چند مشت گرد و غبار

_ تو خودت خیلی خوب میدونی چه مرگمه ! خیال نکن با بچه دو ساله طرفی میدونم تو ملودی لایت نیستی پس اینقدر واسه من چشم گربه ای در نیار

چشمان ملودی پر از اشک شد و دوان دوان به سمت یکی از اتاق های خانه رفت . شاینینگ دارک هم بی انکه توجه کند پلهها را یکی یکی بالا رفت تا به اتاق خود رسید . خودش را روی تخت کنار پنجره اش پرت کرد و تمام وقت فقط زیر لب غر غر میکرد تا اینکه در باز شد ومادرش و ملودی وارد اتاق شدند

مادرش با عصبانیت که از صدایش معلوم بود سرش داد زد

_ این چه رفتاریه که با خواهرت داری ؟؟؟

جواب شاینینگ دارک فقط سکوت بود

_ جواب منو بده !من تورو اینطوری تربیت کردم ؟

شاینینگ دارک پوزخندی زدو جلوی او ایستاد

_ نه نکردی ! چون مامانم نیستی ! چون من عمرا با ملودی اینجوری رفتار کنم ! چون من عمرا اینجوری جلوی مامانم بایستم و اینجوری جوابشو بدم ! فکر کردی من باور میکنم یه مشت شن فرشته ایه که منو بزرگ کرده هـــــــــــان ؟؟؟؟

مان دو پونی به سمت عقب رفتند ولی قبل از بستن در فقط این کلام از زبانشان خارج شد

_ تو و دوستات از قلمرو من زنده بیرون نمیرید !

و در را بست

شاینینگ دارک با تعجب به در بسته شده نگاه میکرد

یعنی ان فرد کیست که نمیخواهد کسی از قلمرو اش زنده بیرون برود ؟؟؟

شاینینگ دارک به بیرون از پنجره نگاه کرد و با خودش اروم و زیر لب گفت

_ هر کسی هست .... یه ربطی به اینجا داره و مطمئنا یه فرد معمولی نیست ....

 

*********

 

 

 

این داستان ادامه دارد ...




دیدگاه : نظر رویایی
آخرین ویرایش: یکشنبه 17 بهمن 1395 09:17 ب.ظ



تعداد کل صفحات : 6 1 2 3 4 5 6
]