تبلیغات
دارکنس امپایر - مطالب شهریور 1395

یوتیوب پونی :|

پنجشنبه 25 شهریور 1395 03:44 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
یوتیوبش هم ساختن دیگه چی مونده :|

http://uupload.ir/files/t71i_youtube_pony_by_maryponyartist-d6x3udj.png



دیدگاه : نظریوتیوبی
آخرین ویرایش: پنجشنبه 25 شهریور 1395 03:46 ب.ظ

پرنسس سلستیا

پنجشنبه 25 شهریور 1395 02:56 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
سلام و ساعت 3 ظهر همگی بخیر :)
خب خب ظهره دیگه ؟
خورشید هم وسط اسمون داره کله ما رو سوراخ میکنه :/
خب سر ما رو بیخیال پرنسس خورشید وارد میشود :)
وای وای وای چرا اینجوری میکنین بلد شین مگه نمیخواین به پرنسستو خوش امد بگین :/
حالا شد :)
سلستیا چیزه میگم پرنسس سلستیا رفته ادامه چنتا هم عکس از خودش اورده و میگه همه باید براشون نظر بدن :)
زود باشین به حرف پرنسستون گوش کنین و برین ادامه ^_-
ادامه مطلب

دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 25 شهریور 1395 03:12 ب.ظ

مطلب رمز دار : برای لونادش

پنجشنبه 25 شهریور 1395 01:24 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 25 شهریور 1395 01:31 ب.ظ

شکلک پونی های ناشناس

سه شنبه 16 شهریور 1395 05:26 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
اینم شکلکای پونی های نا شناس :)
چقد طولانی بود :|

http://uupload.ir/files/jrnt_cherry_mint_trot_pony_gift_by_the_queen_of_cookies-d8tdc0l.gifhttp://uupload.ir/files/v55r_cinnamon_sticks_trot_pony_by_the_queen_of_cookies-d8uura5.gif


http://uupload.ir/files/pqx3_cookie_dough_trot_pony_by_the_queen_of_cookies-d8yi6qq.gif http://uupload.ir/files/8gy0_unnamed_trot_pony_by_the_queen_of_cookies-d8vf1wh.gif

http://uupload.ir/files/x3rj_razor_sketches_light_trot_pony_raffle_prize_by_theponesenpai-d8zjshb.gifhttp://uupload.ir/files/xx2q_razor_sketches_dark_trot_pony_raffle_prize_by_theponesenpai-d8zke3d.gif



http://uupload.ir/files/xfr5_output_mwopxr_by_artsymuffin-d9azxo4.gifhttp://uupload.ir/files/8pd_output_ixzjvh_by_artsymuffin-d9dghby.gifhttp://uupload.ir/files/sy6c_output_fqr5go_by_artsymuffin-d99huq5.gifhttp://uupload.ir/files/3slv_output_2x8kbx_by_artsymuffin-d9akp4l.gif





دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 16 شهریور 1395 05:38 ب.ظ

پونی های ناشناس 1

سه شنبه 16 شهریور 1395 04:58 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
اینا دیگه خیلی زیادن :|
واسه همین نصفشون کردم :|
نظر ندی خودتو نظر میکنم میچسبونمت تو نظرات :/
حالا عین یه بچه پونی خوب و حرف گوش کن بشین و نظر بده :)




ادامه مطلب

دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 16 شهریور 1395 05:24 ب.ظ

رویا های گذشته قسمت نهم

سه شنبه 16 شهریور 1395 03:16 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia

رزهارت

 

داشتیم برمیگشتیم همون منطقه ای که شاین رو گذاشته بودیم فلوری از من جلو تر میرفت و نزدیکتر بود

فلوری – شاین کجاست ؟؟؟

رز – منظورت چیه مگه اینجا نیست ؟

فلوری – خودت ببین

همه جا رو نگاه کردم ولی شاین نبود فقط کیف هامون بود که زیر درخت بود

رز – یعنی کجا میتونه رفته باشه ؟

فلوری خواست چیزی بگه که شاین در حالی که میدویو اومد سمتمون

شاین( در حالی که نفس نفس میزد ) – ب... چه .... ها .... او .... ن ..... جا .....

رز – نفس بگیر بعد حرف بزن

یه نفس عمیقی کشید و شروع کرد به حرف زدن

شاین – به غیر از اینکه گم گور شدین واسه خودتون یه دختر بچهافتاده توی اون چاه کمکم کنین بیارمش بالا

هر سه به سمتی که شاین میگفت دویدیم تا رسیدیم به یه چاه

فلوری – چطوری افتاد اونجا ؟

شاین من داشتم اینجا رو دید میزدم که اینو دیدم و وقتی منو دید یهو جیغ زد و فرار کرد و افتاد اونجا

فلوری – و در نتیجه جناب عالی ترسوندیش !

شاین – من چمیدونستم ازم میترسه

رز – همه از خوناشاما بدشون میاد یادت نیست ؟

شاین من خفاشم مثل اینکه تو این شک دارین ؟؟؟

رز- تو با اون چشما با خوناشاما فرق نداری چون تا حالا هیچ خفاشی چشماش قرمز نبوده

شاین – بسه دیگه !

فلوری – این جا خیلی هم تنگ نیست فکر کنم بتونم برم توش

این چی میگفت ما چی میگفتیم هنوز درگیر اون بچه بود

فلوری – درست نمیگم ؟

و تا روش رو برگردوند ما دوتا رو درحالت حمله دید که نزدیک بود همو خفه کنیم

فلوری – ااااااااااااااااا.......مممممممم خب .... من میرم شما ادامه بدین

و رفت داخل چاه

نیم ساعت بعد ...

 

شاین – دیر نکرد ؟؟؟

در حالی که به ته چاه که تاریک بود زل زده بودم – اینقدر درگیر دعوامون بودیم یادمون رفت

شاین – من برم پایین ؟

رز – بزار یکم صبر کنیم الان میاد

شاین – اگه نیان چی ؟؟

رز – نگران فلور نباش اون میاد

شاین – نه اصلامن میرم پایین

قبل از اینکه بپره پایین با دهنم دمش رو محکم کرفتم که دادش رفت هوا

شاین – ای تو روحت این چه غلطی بود کردی دمم کند !

رز – من دارم غلط میکنم با تو ؟؟؟ سرتو پایین میندازی و میری پی کارت این وضعشه ؟

شاین- خانم مشکل دارن ؟

رز – اره دارن !

شاین- اررررررررررررررره ؟

رز – اررررررررررررررررره دارم !

فلوری – چرا اینقدر داد میکشین ؟

هر دومون 180 درجه برگشتیم و فلوری رو دیدیم

رز – چطور ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فلور – ما خیلی وقته که اومدیم بیرون وقتی راه چاه بسته شد مجبور شدیم میانبر بزنیم

و بعد به پونی کوچولویی که جفت فلور بود نگاه کردیم یه یونیکورن با موها و چشمای سبز ابی و بدن سفید که به موهاش یه پاپیون ابی رنگ میبست

کلا خیلی ناز بود

-من عیبی دارم که دارین اینجوری نگام میکنین ؟

پونیه داشت با اخم بهمون نگاه میکرد

شاین – مگه خوردیمت ؟

-نه ولی خوشم نمیاد

بچه رو برم ! چه زبونی داره

شاین – کسی بهت یاد نداده با بزرگ ترت درست حرف بزنی ؟

-اره خیلیا البته خودم نخواستم یاد بگیرم

این چه راحت حرفشو میزنه

فلوری – خب بسه دیگه .... خب بزار معرفی کنم من پرنسس فلوری لایف مجیک نایت هستم و اینا هم دوستام رز هارت و شاینینگ دارک هستن

-منم لاپس لازلی ( سنگ لاجورد ) هستم

رز- لاپس لازلی به معنی لاجورد نیست ؟

لاپس – اره هست

شاین – ولی من شباهتی بین تو و لاجورد نمیبینم

لاپس – کیوتی مارکم

به کیوتی مارکش نگاه کردیم یه سنگ لاجورد و چند قطره اب بود

شاین – خب ....

لاپس – من از پرسیدم که کیوتی مارکت که ماه و یه ستارست چه ربطی به اسمت داره ؟

نفهمیدم چی شد که از خنده پخش زمین شدم

شاین – رو اب بخندی

فلوری – بچه راست میگه

لاپس- من بچه نیستم بیشتر از سنم میفهمم

در حالی که اشکامو از شدت خنده پاک میکردم – مگه چند سالته ؟

لاپس – میشه گفت حدود 1567 -8 سالی

فلور و شاین – چـــــــــــــــــــــند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

منم که انگار یه حرف عادی رو شنیدم – منم 2403 سالمه ولی 24 حساب میکنیم

فلوری در حالی که سعی میکرد تعجبش رو قایم کنه – منم 23 سالمه

شاین – منم 23

رز – چتونه اینا که خیلی عادیه

شاین – اروم باشیم ؟؟؟؟؟ سن تو دو برابر سن لوناست !

لاپس – اینا تو پارتسکاریا عادیه برای اینا که عادی نیست

رز – دارم میبینم ولی برام عجیبه که تو با اونکه کیوتی مارکت رو گرفتی ولی بزرگ نشدی

لاپس – نمیدونم

فلوری – بسه دیگه الان دوباره شب میشه و ما هنوز به کوه نرسیدیم

راست میگفت پس همگی برگشتیم سمت کیفامون و تو اون مدت همه چیزرو برای لاپس توضیح دادم البته جز اون کلاغه و هدف فلوری

داشتیم به سمت کوه میرفتیم که صدای لاپس متوقفمون کرد

لاپس –اهای وایسین منم بیام !

رومون رو برگردوندیم و لاپس رو دیدیم که به سمتمون میدوید وقتی رسید نفس نفس میزد

لاپس – فقط .... یه .. کم ...... وای ..... سین

فلوری – چی شده ؟

لاپس – منم میخوام باهاتون بیام

شاین – ما مسافر اضافی اونم اگه تو فسقلی باشی نمیخوایم

لاپس – من میخوام به شهر طلایی برم مادر بزرگم اونجا زندگی میکنه میخوام برم پیشش و الان که شما هم دارین به اون سمت میرین میشه منم باهاتون بیام ؟

رز – معلومه که میتونی !

شاین به من و فلوری که نیشامون باز شده بود نگاه کرد

شاین – باشه منم مشکلی ندارم ولی بچه داری با خودتون

و رفت

لاپس – من 10 برابر سنشو دارم اونوقت میگه بچم ؟؟؟؟؟

رز – اونا فرق پارتسکاریا با اکواستریا رو درک نمیکنن برای همینه که مثل اکواستریا حساب میکنه

فلوری – ااااااااااااا. ممممممم خـــــــــــب اینش فعلا مهم نیست چون که اینش خیلی پیچیدست

رز – اینو باید وقتی اتحاد بود میگفتی

لاپس – تو که اون موقع بدنیا هم نیومده بودی

فلوری – وایسا ببینم بدنیا هم نیومده بود ؟؟ پس چطور ...

رز – این خیلی خیلی پیچیدست و مغزت گنجایش اینو نداره ببخشید ولی خیلی طولانیه

 

فلوری لایف

 

 

راز پارتسکاریا چیه ؟ دلیل این عمر طولانی چیه ؟

اخـــــــــــخ

سرم و بلند کردم و جلوم رو نگاه کردم با سر رفته بودم تو درخت

رز – معلومه تو کجایی ؟ هر چی صدات میکنم جواب نمیدی

شاین – خانم حتما زیادی گیج شده

لاپس – بهتر بود چیزی درباره عمرمون نگیم

رز – به هر حال باید میدونستن

شاین – نمیدونستیم بهتر بود

فلوری ( با داد )- میشه یه دقیقه خفه شین ؟

همشون لال شدن و داشتن بهم نگاه میکردن

رز – ای دیوونه داد نزن بالای کوه برفه !

فلوری – خب که چی ؟

لاپس – احمق احتمال بهمن زیاده !

بیا اینو درست کن

چشمامو تو کاسه چرخوندم و به راهم ادامه دادم و اونا هم دنبالم اومدن

 

2 ساعت بعد – کوه کریستال

رز – لاپس مراقب باش

لاپس – من از ارتفاع میترسم

شاین - مجبور نبودی با ما بیای

لاپس – تو چرا با همه لجی ؟ گفتم که تو شهر طلایی ولتون میکنم حالا میشه یکم تند تر بریم ؟ اصلا چرا پرواز نمیکنین ؟

شاین – اینجا وسط کوهه و وضعیت اب و هوا رو که داری میبینی اگه پرواز کنیم وسط راه بالهامون یخ میزنن

فلوری – بس کنین اینقدر حرف نزنین وگرنه ..

حس کردم پام کشیده شد و

همگی – فلور !!!!!!!!!!!

.

.

.

.

.

همه جا تاریک بود سعی کردم با جادوم اونجا رو روشن کنم ولی جادوم خاموش شد

صدای غرشی شنیدم عقب عقب میرفتم که حس کردم به جسم سردی برخورد کردم روم رو برگردوندم و با دو نور نارنجی رنگ مواجه شدم بعد از چند لحظه همه جا روشن شد و من تونستم اونو ببینم

به نظر یه نصف پونی یه نصف اژدها بود

رفتم عقب و اونم میومد جلو ولی انگار میترسید

فلوری – ت .. ت ...تو .... کی هستی ؟

سر جاش نشست و سرش رو کج کرد انگار نمیفهمید چی میگم

فلوری – تو کی هستی ؟

به دور و برش نگاه کرد و دوباره سرش رو کج کرد

یکم رفتم جلو و بهش اشاره کردم

فلوری – منظورم تویی ! تو کی هستی ؟

به حالت حمله در اومد و غرش خفیفی کرد

دوباره برگشتم سر جام

فلوری – من نمیخواستم بترسونمت این تو بودی که من رو اینجا اوردی

دوباره به حالت قبلش برگشت حس میکنم دارم با یه سگ یا یه گربه حرف میزنم

با ناخن هاش برف رو کند و به داخلش اشاره کرد

فلوری – منظورت چیه ؟

باز کند و به داخلش اشاره کرد ولی هیچی نبود

فلوری – نمیتونی حرف بزنی ؟

سرش رو به چپ و راست تکون داد که یعنی نه بعد دور و برش رو گشت انگار دنبال چیزی بود . بعد کمی ازم دور شد و روش رو برگردوند و صدایی شبیه صدای پرنده ای مخلوط با صدای اژدها از خودش در اورد و به راهش ادامه داد

دنبالش راه افتادم نمیدونم چرا بهم اعتماد دارم ولی دوست دارم ببینم که چی رو میخواد بهم نشون بده

هر چی جلو تر میرفتم همه جا روشن تر میشد شاید از نوری بود که کریستال ها تولید میکردن

نمیدونم چقدر راه رفتم که به یه بن بست رسیدیم اون موجود جلوی دیوار بود و داشت با ناخن هاش روی دیوار خراش می انداخت رفتم سمتش روی دیوار نوشته های عجیبی قرار داشت که روشون رو برف گرفته بود خطش خیلی عجیب بود ولی فکر کنم این خط رو جایی دیدم اما کجا ؟

اون موجود هنوز هم روی دیوار خراش می انداخت که مکث کرد و بعد از چند لحظه از همون راه برگشت رفتم همون قسمت از دیوار که داشت خرابش میکرد نوشته بود : میتونی !

من چی رو میتونم ؟ این موجود منظورش چیه ؟

حس کردم کسی پشتمه که از جام پریدم و اون موجود رو دیدم که تو دهنش که کریستال بود

فلوری – ترسوندیم ! اون چیه ؟

کریستال تو دهنش رو گذاشت رو زمین و به دیوار اشاره کرد

فلوری – منظورت چیه ؟

اون موجود چشماشو تو کاسه چرخوند و کریستال رو با دهنش گرفت و جلوی نوشته ها قرار داد

نمیدونستم منظورش چیه پس بهتر بود هر چی میگفت انجام بدم به کریستال نگاه کردم که کلمات معلوم شدن ! وای چرا به فکر خودم نرسید ؟ انعکاس عکس نوشته ها با کریستال !

کریستال مثل اینه عمل میکنه الان میتونم بخونم !

نوشته : بگرد به دنبال حقیقت حقیقتی اشکار اما پنهان به دنبال خوبی ولی تاریکی به دنبال خوشی ولی نا خوشی به دنبال پادزهر و در عوض زهر کشنده ای که دنبال ان هستی به دنبال افسانه ای که میخواهی ان را به حقیقت بپیوندی به دنبال دو خواهری همچو خورشید و ماه ...

بقیش نا مفهموم بود و با کریستال هم قابل خوندن نبود منظورش کی بود ؟ دو خواهر ماه و خورشید ؟ منظورش لونا و سلستیاست ؟

ولی زهر چی ؟ وای دارم گیج میشم منظورش چیه ؟

بعد از چند لحظه جمله ای روی دیوار نورانی شد : پاکی حقیقت تلخ را میشنود ولی ناپاکی دروغ شیرین را

منظورش چیه ؟ چرا هیچی از اینا سر در نمیارم منظورش از حقیقت تلخ و دروغ شیرین چیه ؟

اون موجود دستش رو روی دیوار کشید که کلمه ای روی دیوار پرنگ شد (استار فلای )

فلوری – اسمت استار فلایه ؟

سرشو به معنی بله تکون داد پس اسمش اینه

فلوری – حالا چکار کنم ؟

به جمله نورانی روی دیوار اشاره کرد

اهی کشیدم – نمیدونم منظورش چیه !

استار فلای دستش رو گذاشت روی دیوار و هل داد و دیوار مثل دری باز شد !

به داخل رفتیم اونجا بزرگ بود و از نور کریستال های سفید و ابی میدرخشید

خواستم برم جلو که استار فلای جلوم رو گرفت

فلوری – چی شده ؟

با دستش روی زمین نوشت : اونجا تله هست !

فلوری – تله ؟

سرشو به معنی اره تکون داد

بعد روی زمین نوشت : هر جا که من پامو گذاشتم تو هم بزار

فلوری – بهتر نیست پرواز کنیم ؟

دوباره نوشت : تو هوا هم تله هست

چند بار پلکامو باز و بسته کردم تا مطمئن بشم درست خوندم تو هوا هم تله هست ؟؟؟؟

فلوری – شوخی میکنی ؟

نوشت : دقیق نگاه کن !

چاره ای نداشتم به هوایی که نمیدیدم نگاه کردم

فلوری – اینجا هیچی نیست

نوشت : دقیق تر نگاه کن

دقیق تر رو یه نقطه متمرکز شدم که حس یه نور کوچولو رو کردم که انگار بین هوا و زمین معلق بود دقیق تر نگاه کردم و متوجه نخ خیلی باریکی شدم که تو هوا بود

به همه جا نگاه کردم جایی نبود که از اینا نباشه !

فلوری – یکم رحم هم خوبه !

نوشت – اگه رحمی در کار بود اون پونی ها راحت خوبی رو از بین میبردن !

فلوری – کدوم پونی ها ؟

رفت طرف دیوار و با پاش به دیوار زد که زمین باز شد

خشک شده بودم سر جام باورم نمیشد یه روزی هم چنین چیزی ببینم چاله ای بود پر از اسکلت و جمجه پونی ها ! که احتمالا تو تله افتاده بودن

فلوری – اینا ....

اومد و نوشت : اینا خواستن با اومدن به اینجا مرکز رو از بین ببرن و تو تله ها افتادن

فلوری – اینا رو تو گذاشتی ؟

سرش رو به معنی نه تکون داد

فلوری – پس کی ؟

چشمامو تو کاسه چرخوند و نوشت : خودت بعدا میفهمی

و پرید روی یکی از کریستال هاو بعد روی کریستال بعدی و بعدی با مهارت و سرعت میپرید که رسید به اخرین کریستال و بعد پرید روی زمین و اشاره کرد که برم دنبالش

منم هر چند که سخت بود روی کریستال ها پریدم و خودم رو بهش رسوندم

هر جا میرفت منم میرفتم فکر کنم یه ساعتی بود که راه میرفتیم داشت خستم میشد تا رسیدیم به جایی که پر از اینه بود

راستش کریستال بودنشون رو که درست ولی شبیه اینه بودن اینه های کوچیک و بزرگ

فلوری – استار اینا چ...

استار فلای اینجا نبود ! پس کجاست ؟

فلوری – استار فلای ؟ کجا رفتی ؟

هیچی ! فقط خودم بودم

-پاکی حقیقت تلخ را میشنود ولی نا پاکی دروغ شیرین را ...

روم رو برگردوندم هیچ کس نبود پس صدا از کیه ؟

دوباره صدا تکرار شد

فلوری – هر کی هستی بیا بیرون سعی نکن منو بترسونی !

دوباره تکرار شد

فلوری – بیا بیرون !

ولی ایندفعه صدای من بود که تو فضا بخش میشد

دنبال یه راه گشتم که استار رو پیدا کنم ولی هیچی ! انگار تو یه اتاق بدون در و پنجره زندانی شدم !

داشتم دنبال راه چاره ای میگشتم که چشمم به اینه خورد

این منم ؟ نه امکان نداره چرا فقط توی ای....

-این واقعیت توعه باید قبولش کنی ....

روم رو برگردوندم و وقتی چیزی که پشتم بود رو دیدم چشمام از حدقه داشت میزد بیرون ! این ....

.

.

.

.

شاینینگ دارک

 

شاین – رز پیداش نکردی ؟

رز – نه انگار کوه اونو بلعیده معلوم نیست کجاست !

لاپس – بچه ها فلور اونجاست !

هر دومون رفتیم دنبالش و فلور رو دیدم که روی زمین بیهوش افتاده بود

شاین – فلور .... فلوری حالت خوبه ؟

کم کم چشماش رو باز کرد و نگاهی به اطراف انداخت

فلوری – من چطور اینجا اومدم ؟

شاین – اینو ما باید بپرسیم

فلوری – از کوه کریستال گذشتیم ؟

رز – مثل اینکه اره

لاپس – اون جا چه اتفاقی افتاد چی شد ؟

فلوری – نمیدونم ! راستش دقیقا نفهمیدم چی شد

شاین – هر چی که شد به خیر گذشت

رز – بهتره تا شب نشده از منطقه کوه کریستال دور بشیم و به صحرای گذشته برسیم

همه موافقت کردیم و به راه افتادیم تو طول راه هیچ کس حرف نمیزد لاپس هم با اونکه بچه بود ولی اهل فضولی و اینجور چیزا نبود فلور هم تو خودش بود رز هم که داشت عین این ندیده ها به درختا و گنجشکا نگاه میکرد وای که چقدر بچس !

یه شب تا صبح رو راه رفتیم که البته میشد تقریبا 2 ساعت . نمیدونم چرا کوه کریستال منطقه زمانیش با بقیه جا ها فرق داره ؟

چند ساعت راه رفتیم که به مرز کوه کریستال و صحررای گذشته رسیدیم ولی از اونچه که دیدیم چشمامون از حدقه زد بیرون !

رز – وای خدای من این چرا اینجوریه ؟

لاپس – مرزی که دو مسیر رو از هم جدا میکنه ! اینجا جاییه که گذشته رو در خودش مخفی میکنه

فلور – فکر کنم گذشته بدی در انتظارمونه !

 

 

این داستان ادامه دارد ...




دیدگاه : نظر رویایی
آخرین ویرایش: سه شنبه 16 شهریور 1395 03:20 ب.ظ

مطلب رمز دار : مشق کلاس کدنویسی با سایت خارجی

جمعه 12 شهریور 1395 02:37 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 12 شهریور 1395 02:45 ب.ظ

مطلب رمز دار : موس من برای پینکی پای

دوشنبه 8 شهریور 1395 12:51 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 8 شهریور 1395 01:09 ب.ظ

تایید شد !!!!!!!!!!!!!!!

شنبه 6 شهریور 1395 02:04 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
یعنی باورم نمیشه !
چند بار با پام کوبیدم به دیوار تا باور کنم بیدارم

قبول شدددددددددددددددددددد !!!!!!!!!!


بابام امروز نت رو شارژ کرد منم تا اومدم میهن رو باز کردم اینو دیدم
یعنی فقط دست جیغ هورا
همه ریختن تو اتاق میگن چی شده
منم مونده بودم چی جوابشون بدم
اخرش یه چیز سر هم کردم جواب دادم
ولی باور نکردن
ولی رفتن
ایندفعه رو شانس اوردم لو نرفتم
ولی حالا دست جیغ هوراااااااااااااااااااااااااا



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 6 شهریور 1395 02:12 ب.ظ

رویا های گذشته قسمت هشتم

پنجشنبه 4 شهریور 1395 11:44 ق.ظ

نویسنده: princess black dahlia

شاینینگ دارک

 

شاین – رز اگه زنده به مقصد برسیم خودم شخصا دفنت میکنم !

رز – باشه باشه مگه من چکار کردم قصد جونمو داری ؟

شاین – اوه پس من بودم که چشم بسته خودم رو پرت کردم اینجا و تو هم با خودم کشوندم این پایین !

رز – برای هزارمین بار پام روی کریستال ها لیز خورد افتادم

شاین – من موندم اون دوتا رو کمرت به چه دردت میخورن ها ؟

رز – اولا تو افتادی روم و نتونستم خودمو بکشم بالا و دوما یهویی افتادم و نفهمیدم چی شد وگرنه پرواز کردن من حرف نداره

تو دلم گفتم – اره جون عمه نداشتت !

شاین – واییییییییی این فلور کدوم گوری رفته که اینقدر طولش میده ؟ رفت یه طناب بیاره ها

رز – تو که اینقدر از خودت تعریف میکردی چرا پرواز نمیکنی ؟

شاین – زخم بالم دوباره باز شده ...

رز – مگه بالت زخمی بود ؟؟؟

با یاد افری 5 ماه پیش پوزخندی زدم و روم رو برگردوندم .... هه این هیچی نمیدونه ...

رز – شاین چیزی شده ؟؟؟ بزار بالتو ببینم شاید ...

وسط حرفش پریدم – لازم نکرده !

ساکت شد و برگشت سر جاش

رز – فقط میخواستم کمکت کنم ....

و دیگه هیچی نگفت برای منم این بهتر بود نمیخواستم دوباره اون خواطره ها رو ببینم نمیخواستم دوباره ببینم که مجیک ....

-اهای بچه ها یه طناب پیدا کردم میندازم با اون بیاین بالا !

صدای فلور بود که اینو گفت من و رز بلند شدیم و به بالا خیره شدیم چند ثانیه هم طول نکشید که یه طناب جلومون افتاد . من و رز ازش بالا رفتیم تا به دهانه گودال رسیدیم وقتی بیرون رفتیم وضعیت هوا بهتر شده بود چون وقتی به منطقه کوه کریستال نزدیک شدیم هوا برفی و طوفانی بود

رز – چرا اینقدر طولش دادی ؟

فلوری – مگه تقصیر منه ؟ باید راهی پیدا میکردم که طوفان اروم بشه و بعدش هم باید دنبال یه طناب میگشتم

شاین – خب حالا که بیرون اومدیم بهتره که راه بیوفتیم

فلوری – شاین ... بالت ....

نگاهی به بالم که زخمش میسوخت کردم . خونی بود به طوری که کل بالم قرمز شده بود

فلوری – بهتره امشب رو اینجا بمونیم تو نمیتونی با این بال جایی بری هوا هم داره تاریک میشه

حوصله مخالفت رو نداشتم پس کیفم رو برداشتم و زیر یکی از درخت ها نشستم و تو وسایلم رو گشتم تا یه چیزی پیدا کنم که باهاش بالمو ببندم

 

رز هارت

 

بعد از اینکه از گودال اومدیم بیرون ترجیح دادم که دیگه ساکت بمونم و با شاین حرف نزنم

پس خودم هم رفتم و روی یکی از کریستال های بزرگی که اطراف کوه کریستال بود و شبیه صخره بود نشستم

اینجا خیلی خوشکله همه چیز کریستالیه و کریستال ها از داخل زمین میزنن بیرون و حتی درخت ها هم کریستالی هستن افسانه میگه اینجا دو گل وجود داره که بهشون میگن دوقلو های < انا و انالیز > این افسانه از هزاران سال پیش قبل از شکستن اتحاد دو کشور وجود داشته و این دو گل به هم دیگه چسبیدن و از یه ریشه ساخته شدن اما گل انا از گل برگ های کریستالی و درخشان بوجود اومده و گل برگ هاش به نرمی ابریشم هستن و خواصیت شفا بخشی داره و هر کس موقع بدنیا اومدنش فقط یک گلبرک از این گل رو بخوره قدرت شفا بخشی پیدا میکنه و سخت ترین بیماری ها رو درمان میکنه ولی گل انالیز از گلبرگ های سیاه و خاکستری بوجود اومده و تیغ هاش به تیزی شمشیر هستن و سمی قوی داره که هر کسی رو از پا میندازه اگر اون رو خورد یا در نوشیدنی نوشید باعث اینجاد توهمات و فشار های عصبی در ذهن فرد میشه که میتونه اشک قوی ترین افراد رو دربیاره و باعث میشه فرد خودش خودش رو بکشه ولی اگه با تیر یا خنجر به بدن فرد وارد بشه اثر سم بیشتره و باعث بسته شدت رگ ها تب شدید کم و زیاد شدن شدت ضربان قلب تنگی نفس اشکال در دید و در اخر فوت فرد میشه

انالیز اصلا شبیه انا نیست اگه اون قبول میکرد محافظ خورشید باشه گل افسانه ای سمی نمیشد .... هعیییییی ولی فایده نداره هیچ وقته فایده نداشته

فلوری – هی تو فکر چی هستی ؟؟؟؟

از افکارم اومدم بیرون و دیدم فلوری جلوم نشسته

رز – تو از کی تا حالا اینجایی ؟؟؟؟

فلوری – از همین دو دقیقه پیش

رز – اون کیف چیه ؟؟ تو وقتی اومدیم کیف نداشتی

هول کرد – چی ؟؟؟ نه !!!!! نه این کیف رو خب چیزه ... ام....... راستش .... از همون جا چیز .... از اونجا ....

مشکوک نگاش کردم – کجا ؟؟؟؟

یه نفس عمیق کشید – خب از اون خونه ای که ما تو زیر زمینش بودیم و راهزانا توش بودن

رز – چطور من ندیدیم ؟؟؟؟

فلوری – من جادو دارم میتونم وسابل رو مخفی کنم

رز – چرا باید ....

و صدای کلاغی توجهمون رو جلب کرد ...

فلوری با نگاه عصبی به کلاغ نگاه میکرد که بلند شد و رفت پشت صخره های کریستالی

بعد از چند لحظه کلاغ به اون سمت رفت

خیلی کنجکاو شده بودم که بدونم چرا رفت اونجا پس بلند شدم و رفتم پست صخره های کریستالی گوشام رو تیز کردم که صدای حرف زدن رو شنیدم

-فلور یادت نرفته که تو بخواطر پرنسس دارک هایترد از زندانت اومدی بیرون ولی باید به حرف های کینگ سامبرا گوش کنی

فلوری – میدونم میدونم ولی نمیتونم انتخواب کنم

-هی تو فقط یه نیمه روشنایی و نیمه تاریکی هستی جادوی سیاه و ضد کریستالی تو ناخالصه و مثل ما نیست پس حق انتخواب نداره باید به حرف های کینگ سامبرا گوش بدی

فلوری – بس کن دارکنس لایت فعلا من حق انتخواب دارم چون مجیک معلم منه و من میخوام به حرف اون گوش کنم

دارکنس لایت – نکنه یادت رفته خودت برای حرف کینگ سامبرا داوطلب شدی ! یادت بیارم یا خودت یادته ؟؟؟؟؟

فلوری ساکت شد ....

دارکنس لایت – مثل اینکه یادته ! پس خوب اینو تو گوشهات فرو کن اونا حتی جسدشون هم به مقصد نمیرسه فهمیدی ؟

هان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اینا دارن نقشه قتلمون رو میکشن ؟؟؟؟

فلوری – باید .... باید دربارش دوباره فکر کنم

دارکنس لایت – اگه من جای تو بودم هر کاری میکردم که به اون زندان سرد و تاریک برنگردم !

و صدای کلاغ دوباره فضا رو پر کرد و اون از اونجا دور شد

فلوری با کلافگی سرش رو به راست و چپ تکون داد و رفت سمت رود خونه ای که از قله کوه سرچشمه میگرفت

به عکس خودش توی اب نگاه کرد

فلوری – کی بالاخره خودم میشم ؟ ..... هه .... فلوری لایف ! یعنی تپش زندگی ! واقعا مسخرست چون اصلا بهم نمیاد !

بعد رفت سمت یه گل گلی که مثل برف سفید بود و دورش رو نور گرفته بود اینجور کلا اینجا زیادن امامیخواد چکار کنه ؟

دستش رو نزدیک گل برد ولی به محض لمس کردنش گلبرک های گل سیاه شد و از هم پاشید و ساقش هم خشک و سیاه شد

فلوری که دستش تو هوا خشک شده بود لبخند تلخی زد و یچی رو زیرلبی گفت که نشنیدم

هوا داشت تاریک میشد

رز – چه زود تاریک شد !

ولی به محض اینکه این جمله رو گفتم فلوری روش رو برگردوند

فلوری – کسی اونجاست ؟

وای بد بخت شدم اگه بفهمه اینجام کارم ساختس !

فلوری – کسی اینجاست ؟ اگه اینجایی جواب بده وگرنه خودم پیدات میکنم !

وایییییییییییییی حالا چکار کنم ؟؟؟؟؟

یهو حس کردم پشتم خالی شد ! با هزار و یه زور سرم رو چرخوندم عقب که فلوری لایف رو دیدم که صخره رو با جادوش تو هوا گرفته بود

هول کردم چی باید بگم ؟؟؟؟

فلوری – تو .. اینجا دقیقا چه غلطی میکردی ؟؟؟

رز – چی ؟؟؟ من ؟؟؟ من که کاری نمیکردم فقط داشتم از اینجا میگذشتم که تصادفی تو رو دیدم چیز دیگه ای نیست

فلوری – تو منو خر فرض کردی ؟؟؟

رز – نه نه من غلط بکنم چنین کاری کنم خب با اجازه بای

خواستم دمم رو بزارم رو کولم و در برم که با صدای فلوری وایسادم سر جام

فلوری اروم تر از قبل و با لحن ناراحتی – چی رو شنیدی ؟

وای دلم براش سوخت لعنت به این قلب مهربونم که همش واسه این پونی و اون پونی میسوزه !

رز – خــــــــــــــــــــــــــــــب ............. همه چیرو !

فلوری سنگ رو با جادوش پرت کرد یه طرف دیگه و دوباره پشتت رو کرد بهم و راه افتاد

منم همینجوری نگاهش میکردم

فلوری – بیا دیگه !

رز – ولی ....

فلوری – نترس من اگه بخوام به کسی اسیب بزنم اون شاینه نه تو !

دلم رو زدم به پرواز روی ابرا ( دلو دزم به دریا ) و رفتم دنبالش

نمیدونم چه مدت داشتیم حرکت میکردیم شاید نیم ساعت که خورشید طلوع کرد ! کلا این منطقه نظام زمانیش با بقیه جاها فرق داره

فلوری – رسیدیم

به محظ اینکه رسیدیم خورشید کامل از پشت کوه ها اومد بیرون و نوری از یه نقطه که روبروی ما بود درخشید و بعد از کم رنگ شدن نور با دو گل مواجهه شدم !

یعنی این خودشه ؟؟؟؟

فلوری – درست فکر کردی اینا دوقلو های انا و انالیز هستن

رز – چقدر خوشکله !

فلوری – درسته انا خیلی خوشکله اما انالیز ...

رز – خب اون یکوچولو ....

فلوری – یه کوچولو ؟

رز – اصلا خوشکل نیست

فلوری پوزخندی زد – میدونم وضعیت منم همینه وگرنه هیچوقت پیشنهاد سامبرا رو قبول نمیکردم

رز – چرا میخوای ما رو بکشی ؟

فلوری – من علاقه به کشتن تو ندارم ولی شاین ....اون ! از وقتی به دنبال راه حل برای برگردوندن مجیکه مجیک سعی میکنه از کارش منصرفش کنه اما چی ؟؟؟ اون بازم ادامه میده چه فایده ها ؟؟؟ اون همه جاسوس اون همه نامه اون همه پیک ! فایده نداشت ! و در اخر نایتمر مون گند زد به همه چیز ! تا قبل از اون با اونکه فقط تقریبا 5 ماه بود که با مجیک اشنا شدم ولی خیلی بهش وابسته شده بودم ولی این اواخر فکرش همش درگیر شاینه و کمتر به من محل میزاره ! چرا اون باید اینقدر سختی بکشه در حالی که شاین راحت داره کارشو میکنه ؟ چرا شاین رو فراموش نمیکنه ؟ چرا همیشه باید به من کم محلی بشه ؟ چرا باید همیشه یه اضافی باشم ها ؟ ولی ایندفعه نه ! بمیرم هم نمیزارم شاین ( پاهاش رو بالا برد و در حین گفتن این جمله کوبید رو زمین ) زنده به مقصدش برسه !

زمین اطراف ترک خورد ولی اسیبی به دو گل نرسید

رز – باشه بس کن لازم نیست اینقدر عصبی بشی

با چشم های به خون نشسته نگام کرد – عصبی نشم ؟ تو جای من نیستی که درکم کنی تو نمیفهمی که اینکه عین اشغال دروت بندازن یعنی چی ! تو نمیفهمی ! هیچ وقت هم نمیفهمی !

وقتی حرفش تموم شد گل انالیز درخشید و خورشید به رنگ سیاه در اومد

فلوری – میبینی ؟ اینقدر ازش متنفرم که گل انالیز نتونسته این نفرتو تحمل کنه ! ولی انالیز شخصا میتونه چون اون از خواهرش متنفره همونجور که من از شاین متنفرم !

با هر کلمه صداش بالا تر میرفت و منم بیشتر لال میشدم !

فلوری – سامبرا ! اون منو زندانی کرد ! اون منو به این روز انداخت اون منو از بین برد ! ولی پیشنهادش چندان هم بد نبود ! پس قبولش کردم ولی اینقدر احمقه که نفهمید خودش با پای خودش داره به مرگ نزدیک تر میشه !

رز – منظورت چیه ؟

فلوری – همیشه احتمال اینکه از بهترین دوستت خنجر بخوری از بدترین دشمنت بیشتره پس چرا من اینکار رو نکنم ؟ چرا به سامبرا خنجر نزنم هان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

رز – چون نمیتونی !

نمیدونم با چه جرعتی تونستم اینو بگم باورم نمیشد دارم اینو به اتشفشان در حال فوران میگم

رز- این واقعیت تو نیست مگه نه ؟ پونی های جادوی کریستالی با ظاهر سرد و خشن تو فرق دارن ولی تو گفتی نیمه تاریکی نیمه روشنایی پس چرا الان کاملا تاریک هستی ؟

مثل اینکه اروم گرفت چون با ارامش ادامه داد – من ظاهرم فقط تاریکه وگرنه از درون جادوی روشنایی رو دارم اما موندن با اون جور پونی ها حتی درونت هم عوض میکنه

رز – نمیخوای به ظاهر واقعیت برگردی ؟

فلوری – علاقه ای به اون ندارم چون خوبی همیشه فکر میکنه بهترینه با اونکه بدی رو شکست میده ولی باز هم کمتره

رز - ولی قدرتمند تره شاید خوبی یه وقت هایی شکست بخوره ولی میتونه پیروز میدان هم باشه حالا تو امتحان کن ضرر نداره

روش رو برگردوند سر دو گل

فلوری – مطمئنی بهم صدمه نمیزنه ؟

رز – تو که میدونی انا چه اخلاقی داره پس برو

مثل اینکه بین یه دوراهی گیر کرده بود حیف نمیتونستم نشونش بدم خطری نداره چون من مثل اون نیستم

با شک و تردید رفت سمت دو گل ... نگاهی به هردوشون انداخت و در اخر دستش رو سمت ساقه انا برد منم یکم رفتم عقب تر

با دستش گلبرگ های گل رو به ارومی نوازش کرد که گل بسته شد !

فلوری – چـ ..... چرا ؟؟؟؟؟؟؟

یعنی انا فلوری لایف رو قبول نکرده ؟ ولی برای چی ؟؟؟

رز – نمیدونم ولی باید تورو قبول کنه

فلوری نگاهی به انا انداخت – شاید اونقدر بدم که لیاقتت رو ندارم

رفتم سمتش نگاه ناراحتش رو روم خیلی خوب حس میکردم باورم نمیشه که انا بتونه اون رو رد کنه

قطره اشکی از چشماش سرازیر شد و بر روی انا ریخته شد که گل اون رو جذب کرد

گل دوباره شکوفه زد و به ظاهر زیبای خودش برگشت

رز – چی شد ؟؟؟؟؟

فلوری – نمیدونم !

رز – فکر کنم بدونم منظور انا چیه !

فلوری – خــــــــــــــب منظورش چیه ؟؟؟؟؟

رز – اون تو رو قبول کرده چون اون فقط ظاهر تو رو دید اما وقتی درونت رو دید نظرش عوض شد و .....

فلوری – و چی ؟؟؟؟؟

رز – شرمنده بقیه نمیتونم ترجمه کنم

فلوری – تو با گله حرف میزنی ؟؟؟؟؟

و در همون لحظه گل تبدیل به غنچه شد

رز – انا میگه یکم بهم احترام بزار !

فلوری یه نگاه به من کرد یه نگاه به گل یه نگاه به من یه نگاه به گل

فلوری – این اصلا با عقل جور در نمیاد که تو با این گل .... چیزه ببخشید منظورم با پرنسس انا بتونی حرف بزنی !

با تموم شدن جملش گل دوباره باز شد

فلوری – و اینکه هی باز و بسته میشه !

رز – انا میگه مغز توعه که ظرفیت اینو نداره

فلوری صورتش رو نزدیک گل برد – هوی با من درست حرف بزن مغز توعه که ظرفیت نداره !

یهو اسمون پر از رعد و برع شد و ابر ها اسمون رو پوشوندن

رز – میگه حرفت رو پس بگیر

فلوری – عمرا !خودش حرفش رو پس بگیره !

که یهو از جا پرید

فلوری – این چی بود ؟؟؟؟؟

به پشتش اشاره کردم و وقتی برگشت ابر سیاهی رو پشت سرش دید

فلوری با حرص – کار اناست مگه نه ؟

رز – اره کار اونه

بعد یعو دوباره از جا پرید

فلوری رو به ابره – هی نزد درد داره !

رز – انا میگه حرفت رو پس بگیر

فلوری – باشه پس میگیرم !

ابر نزدیک فلوری شد و بهش چسبید

رز – میگه با جدیت بیشتر

فلوری تند تند – نداره ظرفیت که توعه مغز بزن حرف درست من با هوی

نزدیک بود از خنده بترکم

فلوری – عه نخند دیگه !

رز – باشه باشه خب برگردیم پیش شاین

فلوری نگاهی به گل انداخت که نور داد و قسمتی از گل به شکل یک گوی سفید در اومد و در اخر به طورت کردنبند کریستالی به سمت فلوری رفت

فلوری – الان چی میگه ؟

رز- میگه که این گردنبند همراهت باشه کمکت میکنه و کمکت میکنه بیشتر به شکل واقعیت برگردی

فلوری گردنبند کریستالی طلایی رنگ رو گذاشت رو گردنش و اروم گفت –ممنونم

گل نوری داد و تبدیل به غنچه شد در طول این مدت گل انالیز حتی تگون هم نخور حالا چرا ؟ نمیدونم !

 

فلوری – چرا تو فکری زود باش دیگه ما یه هدف بزرگ داریم پس معطل نکن


لبخندی زدم و نبالش راه افتادم ولی اینا همش اول داستانه ...... تازه اولشه !

 

 

این داستان ادامه دارد ...




دیدگاه : نظرات
برچسب ها: داستان - پونی ?
آخرین ویرایش: یکشنبه 7 شهریور 1395 04:05 ب.ظ

جا به جا شدن شخصیت ها ( لجد اف اورفری )

سه شنبه 2 شهریور 1395 09:22 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
سلام اومدم و تو ادامه هم خودتون میدونین پس خودتون برین و اینقدر نگام نکنین =/





هوی عامو گفتم نگام نکن برو ادامه =/



میگم ادامه ادامــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه =|



بنظرت رو صورتم نوشته ادامه =/ ؟




حالا که ننوشته برو ادامه =/






ادامه مطلب

دیدگاه : نظرات
برچسب ها: پونی- اکواستریا گرلز ?
آخرین ویرایش: یکشنبه 7 شهریور 1395 04:07 ب.ظ



]