تبلیغات
دارکنس امپایر - مطالب تیر 1395

رویاهای گذشته قسمت سوم

یکشنبه 27 تیر 1395 02:40 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
خب اینم ادامه که گفته بودم ...



لونا

چشمام رو باز کردم و بلند شدم . یعنی همش خواب بود ؟ ستاره ارزوی تاریکی وجود نداشت ؟ فکر کنم همه چیز خواب بوده ! خواب ؟ یا کابوس ؟ اه نمیتونم درست فکر کنم . بزار ببینم چی شد من ارزو کردم همه چی به هم ریخت همونجور که سلستیا گفته بود بعد نایتمرمون ... یه دقیقه وایسا نایتمرمون کجاست ؟؟؟؟؟؟ سعی کردم توی ذهنم دنبالش بگردم اما نبود ! انگار پاک شده !

-چون تو منو ازاد کردی !

سرم رو سمت پنجره برگردوندم . نایتمرمون بود !

لونا – خوبه کار کرد !

نایتمرمون- و از قدرت زمان هم ممنون بهش نیاز داشتم

هان ؟؟؟؟ این از کجا قدرت زمان رو گیر اورده ؟ از تخت بلن شدم و رفت جلو

لونا – تو قدرت سفر در زمان رو از کجا اوردی ؟

نایتمرمون – خب بزار برات سادشو بگم تو وقتی ارزو کردی اکواستریا تقریببا از بین رفت یعنی اینده نابود شد

لونا – امممممم خب تو چطور قدرت سفر در زمان رو گرفتی ؟

نایتمرمون – تو حرفم نپر ! ... خب کجا بودم ؟ اها خب اینده ازبین رفت و گذشته تغییر کرد یعنی تو به گذشته رفتی و تغییرش دادی و بعد به اینده اومدی ولی منو وسط راه ازاد کردی نه اخرش برای همین من توی زمان گذشته و اینده و حال موندم و تونستم قدرت سفر در زمان رو بگیرم

لونا- من کی به گذشته رفتم ؟

نایتمرمون – تو توی شکل من بودی واسه همین اینو یادت نمیاد

لونا- خب الان که چیزی تغییر نکرده

نایتمرمون – 27 ثانیه صبر کن

همونقدر موندم که در باز شد یه پونی دختر زمینی با موهای قرمز و بدن کرمی پر رنگ ولی با گوشهاو چشم های خفاشی بنفش و دندون های نیشی که برق میزدن اومد داخل و انگار که نایتمرمون رو نمیدید گفت

-پرنسس لونا پرنسس می امورا کدنزا و پرنس شاینینگ امور و دختراشون پرنسس می امورا فلوری هارت اسپارکل و پرنسس می امورا مجیک هارت اسپارکل در سالن بزرگ منتظر دیدار با شما هستن ...با اجازه

و تعظیمی کرد و از اتاق رفت بیرون من چند بار پلک زدم تا بتونم اینو هضمش کنم اما بی فایده بود ولی اون ولی من ولی اینجا !

لونا- اون ....من ... تو ... مجیک هارت از کجا اومد ؟؟؟؟؟

نایتمرمون – اروم باش لونا مجیک هارت اسپارکل دختر دوم کدنس و شاینینگ اموره اروم باش و چون تو پرنسس ارشد هستی و اینجا هم همه به ماه بیشتر از خورشید اهمیت میدن و بیشتر شبه تا روز پونی های خفاش که توی ماه با من و تو زندگی میکردن اومدن به اکواستریا اومدن و اینجا زندگی میکنن

لونا – ولی این چرا بال نداشت ؟؟؟ چرا تو رو ندید ؟؟؟؟

نایتمرمون – اینجا اکواستریاست پس یه فرق هایی با ماه داره چون اگه همه بال داشتن یونیکورن ها هم که باید الیکورن و در نتیجه پرنسس باشن و این باعث اختلاف در کشور میشه و دوم اینکه من دیگه مسافر زمانم پس لازم نیست که منو ببینه

لونا – نایتممون من تو رو ازاد کردم و حالا میخوام که تو هم یه کاری برای من بکنی

نایتمرمون – فکرات همشون عجیب و غریبن ! باشه میدونم که میخوای کاری کنم که همه چیزو بدونی تا اینجا شکه نشی خب قبوله ولی یه شرط داره

لونا – چی ؟

نایتمرمون – بقیه کار ها رو خودت انجام میدی و هر کاری که خواستم رو انجام میدم و تو هم دخالتی نمیکنی فهمیدی ؟

لونا – باشه

نایتمرمون تمرکز کزد و دور شاخش رو جادو گرفت و و جادو دور شاخم پیچید و بعد از چند ثانیه نه خبری از جادو بود نه خبری از نایتمر مون ولی سر از شدت اطلاعات داشت میترکید ! نمیدونستم که این همه اتفاق افتاده ! معطل نکردم و رفتم به سالن بزرگ . کدنس و شاینینگ امور با دوتا دختراشون توی سالن منتظر بودن همه روی صندلی هامون نشستیم فلوری هارت خیلی بزرگ تر از اونی بود که تو دنیای قبلیم دیدمش و مجیک هارت هم که خیلی شبیه کدنس بود 2 سال ازش کوچیکتر بود و چند سانتی ازش کوتاه تر

کدنس –لونا پونی های خوناشام دوباره به کریستال امپایر حمله کردن ! ایندفعه قلب کریستالی از کار افتاد و ممکن بود سامبرا به کریستال امپایر حمله کنه تو باید ما رو از این خوناشام ها راحت کنی یا حداقل اونا رو خفاشی کنی

لونا – میدونم من هم دارم سعیمو میکنم تا یه راه چاره ای پیدا کنیم اما تبدیل اونا به پونی خفاش کار ساده ای نیست حتی برای من

فلوری هارت – ولی پرنسس اونا به ما حمله میکنن و پونیهای کریستالی رو به خوناشام تبدین میکنن لطفا به این موضوع رسیدگی کنید

شاینینگ امور – ما هم نمیتونیم خطر کنیم و به جنگ اونا بریم چون بی فایدست

لونا- خودم میدونم باید چکارکنم فعلا باید از کریتال امپابر دور نگهشون داریم . کدنس میتونی با کمک شاینینگ امور یه محافظ دائمی درست کنی که مانع ورود اونا بشه تا ما هم بتونیم اونا رو بگیریم و مشکل بزرگ اکواستریا رو حل کنیم

مجیک هارت از جاش بلند شد و از سالن رفت بیرون . همه متعجب بهش نگاه میکردیم

لونا – اون چش شد ؟

کدنس نمیدونم از وقتی که پونی های خوناشام حمله کردن تا الان هم ساکته و حرفی نمیزنه و هم اینجوری شده و وقتی هم که ازش میپرسیم چی شده میگه نمیدونم یا حرف رو عوض میکنه

فلوری هارت - خیلی عجیب شده رفتم توی اتاقش تا در این مورد باهاش حرف بزنم ولی سرم داد کشید و پرتم کرد بیرون

لونا – یعنی چه اتفاقی براش افتاده ؟

.........

مجیک هارت

حوصله حرف هاشون رو نداشتم و رفتم بیرون .رفتم سمت بالکن نمیخواستم بیشتر بشنوم هر چی بیشتر درباره تاریکی و بدی میشنیدم حالم بدتر میشد چشمام میسوخت سرم درد میگرفت

-هی مجیک هارت من اینجام !

سرم رو بردم پایین و شاینینگ دارک رو دیدم

مجیک هارت – سلام شاین الان میام پایین

بالهای بنفشم رو که برق میزدن و مخالف پوست ابی رنگم بودن رو باز کردم و از بالکن پریدم و شروع کردم به پایین اومدن . اگه مثل فلوری هارت الیکورن بودم با جادو میرفتم ولی من مثل مادرم کدنس پیگاسوس بار اومدم و مثل فلوری قصر رو سوراخ سوراخ نکردم ! برای یه لحظه خندم گرفت اگه من اونجا بودم و میدیدم چه اتفاقی اقتاده شاید نمیخندیدم اما تصورش خنده دار بود

شاینینگ دارک – حتما الان به فکر پرنسس بودن هستی درست نمیگم ؟

مجیک هارت – مگه خودم نیستم ؟

شاینینگ دارک – منظورم الیکورن بودنه بچه؟

مجیک هارت – هی این چه وضع حرف زدن با یه پرنسسه ؟

شاینینگ دارک -حالا تو شدی پرنسس من ؟ چشم امر باشه دیگه بانوی من ؟

مجیک هارت – خب میگی چی میخوای یا نه ؟

شاینینگ دارک – اینقدر عجله نکن چرا حرفو میپیچونی اخه ؟ اخر نگفتی به فکر الیکورن بودن هستی یا نه ؟

مجیک هارت – به تو ربطی نداره تازشم من به هر حال قراره یه الیکورن بشم پس لازم نیست عجله کنم

شاینینگ دارک – خب بگذریم راستی هنوزم حالت بد میشه ؟

مجیک هارت – به اسمت هم که فکر میکنم حالم بد میشه !

شاینینگ دارک – تقصیر من که نیست ! درخشنده تاریکی تازه اسم قشنگیه از قلب جادو هم بهتره !

مجیک هارت – کلمه دارک رو اعصابمه واسه همین شاین صدات میکنم

شاینینگ دارک – پس کلمه قلب که به خوبی اشاره میکنه هم رو اعصابه منه و منم صدات میکنم مجیک خوبه ؟

مجیک – فهمیدم باشه لازم نیست جای مامانم واسم اسم بسازی

شاین – راستی به پرنسس کدنس گفتی که با من در ارتباطی ؟ یعنی مشکلی نداره ؟

مجیک – نه هنوز هم از اینکه با پونی های خفاشی ارتباط داشته باشم خوشش نمیاد نمیدونم این همه استرس واسه چیه

شاین – خب سعی کن راضیش کنی

چقدر راحت میگفت راضیش کن ! انگار که هزار و شونصد بار پیش رو یکی دیگه داشت التماس میکرد !

مجیک – فایده نداره

شاین – باشه خب من باید برم داره شب میشه تو که قوانین رو میدونی ؟

مجیک – حتی بهتر از تو !

شاین رفت و من تنها موندم تقریبا همیشه تنها بودم و کلا نمیخواستم با کسی ارتباط داشته باشم فلوری هارت هم چند بار خواست باهام حرف بزنه که کلی کتک خورد و بار اخر بالش لای در گیر کرد و نزدیک بود بشکنه !

-مجیک هارت تو اینجایی ؟

مجیک – فکر میکردم ترجیح میدی بهم نزدیک نشی فلوری

فلوری هارت – ببین میدونم از من خوشت نمیاد و نمیدونم چرا ولی ببین میتونیم حلش کنیم

نمیدونم چرا ازش خوشم نمیومد ازش متنفر بودم ازش متنفر بودم ! شاید شاین راست میگفت و من چون الیکورن نیستم بهش حسودی میکنم شاید هم ...

فلوری – مجیک چیزی شده

با صدایی که خودم به زور میشنیدم

مجیک – حوصلتو ندارم

فلوری – چی گفتی ؟

مجیک ( با صدای بلند ) - بهت میگم برو گمشو ! نمیخوام ببینمت ! تو همیشه جلوی منی تو یه الیکورنی و از من هم بزرگ تری ! همه به تو اهمیت میدن چرا نمیفهمی که تنهام ؟ چرا نمیفهمی ازت متنفرم فلوری من نمیخوامت تو فقط برام یه مانعی یه دیوار که مانع از بزرگ شدن من میشه !

بالهامو باز کردم و شروع کردم به پرواز کردن برام مهم نبود کجا فقط میخواستم برم نمیدونم یهو چم شد اون من بودم ؟ من عاشق فلوری بودم عاشق کسی که برام بهترین خواهر بوده ولی الان ....



این داستان ادامه دارد ...





دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 7 شهریور 1395 04:03 ب.ظ

فلاتربت

جمعه 25 تیر 1395 09:33 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
فلاترشای خوناشام همون فلاتر بت همین لحظه :

فلاتربت :
میخورمت !






دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 25 تیر 1395 09:36 ب.ظ

رریتی خوشکل کریستالی

جمعه 25 تیر 1395 09:30 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 25 تیر 1395 09:30 ب.ظ

پرنسس های کریستالی + شاینینگ امور

جمعه 25 تیر 1395 09:00 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
ساخت خودمه
 
گفتم یچی بزارم بد نیست =|





دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 25 تیر 1395 09:04 ب.ظ

پونی های جنگجو

جمعه 25 تیر 1395 08:45 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia

بدو بدو کریستالی

دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 25 تیر 1395 08:51 ب.ظ

عروسک باحال رینبودش

جمعه 25 تیر 1395 08:39 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
 من موندم هدفشون از این یکی دیگه چی بود ؟




فکر کنم این با خمیر بازیه =|
البته فکر کنما =|



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 25 تیر 1395 08:44 ب.ظ

سلستیا کوچولو

جمعه 25 تیر 1395 08:35 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
چه اتفاقا که نیوفتاده








دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 25 تیر 1395 08:39 ب.ظ

ســــرنـــوشـــت مــــنو فــــاطـــــــــــــی(مدیر وب)

دوشنبه 21 تیر 1395 07:27 ب.ظ

نویسنده: *** Love Taylor forever! Ms. Helia ***
ســــلام=)
بعد مدتی اومدم=)
ایــــن پست راجب سرنوشت منو فاطی(مدیر وب)
از موقعی كه اشنا شدیم تـــــــــــــا
الان=)
به صورت داستانیه ولی تك قسمت=)
حــالا برو ادامه

ادامه مطلب

دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 21 تیر 1395 07:40 ب.ظ

جدید

دوشنبه 21 تیر 1395 03:53 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
سلام به همگی
اخرش یاد گرفتم !
چی رو ؟
قالب سازی رو دیگه !
و از اسکورپین خیلی خیلی ممنونم که یادم داد
و اینم اولین قالبی که ساختم ( اولین اولینشون نیستا قبلیا رو گند زدم این تازه اولین قالبیه که خوب در اومده قبلیا رو روم نمیشه بزارم داغونن =|)

راستی قالب کهکشانی توایلایته شیشه ای هم هست ( الکی که نیست 4 روزه دارم میزنم رو سرم که خوب از اب دربیاد =|)

خب این هدرش :



اینم فوترش :



و اینم کدش :

[

خودم هم ساختمش زیرش هم نوشتم سازنده رینبولایت پس نگین کار خودت نیست


اگه سفارشی دارید بگین ولی تکی چون ست رو قبول نمیکنم


دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 25 تیر 1395 02:35 ب.ظ

سونیک رینبوم کریستالی

یکشنبه 20 تیر 1395 02:03 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 20 تیر 1395 02:05 ب.ظ

رویاهای گذشته قسمت دوم

شنبه 19 تیر 1395 10:41 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
سلام به همگی اینم ادامه

لونا

 (درحال راه رفتن ) باورم نمیشه سلستیا چنین کاری کرده باشه همه نقشه هام بهم ریخت !نباید اون رو دست کم میگرفتم ....اهه اون همیشه جلوی من وایمیسته همیشه نقشه هام رو واسه ملکه شدن رو خراب میکنه ولی ایندفعه .... رسیدم به اتاق سلستیا . نمیخواستم در بزنم و نمیتونستم چون اینقدر عصبی بودم که اگر دوبار عناصر شکستم نمیدادن الان مرده بود ! در رو محکم باز کردم که خورد به دیوار و صدای وحشتناکی داد . سلستیا روبه روم بود مثل اینکه انتظار اینو داشت که با این صورت مواجه بشه ! خب من همیشه دست کم میگرفتمش ولی این دفعه بدجور کار دستم داد ولی اگر بار دیگه بخواد .... نه !بار دیگه ای در کار نیست ! این اخرین باریه که سلستیا خودشو ملکه اکواستریا میبینه کاری میکنم از زندگیش پشیمون بشه

سلستیا – لونا کاری داشتی ؟

چقدر خودشو بیخیال نشون میده !

لونا – کار خاصی نیست ولی میشه بگی چرا این همه مدت خورشید رو توی اسمون نگه داشتی ؟ فکر کنم ما باید الان نیمه شب باشیم درسته ؟

سلستیا – اگر من تو رو نشناسم اخر به چه دردی میخورم ؟

میدونستم چی میخواد بگه که حرفش رو عوض کرد واقعا فکر کرده من اینقدر بچه هستم ؟ شاید سن یه پونی 26-27 ساله رو داشته باشم ولی در واقع بیشتر از هزار سالمه ! اون فکر کرده من تو ماه تنها بودم  و کسی نبود که ازش کمک بگیرم و ازش یاد بگیرم ولی سخت در اشتباهه

لونا – خب میشه بزاری ماه رو بیارم بالا ؟

سلستیا – تو واقعا نمیدونی یا خودتو زدی به اون راه ؟

لونا – من از تو باهوش ترم سلستیا پس بزار قبل از اینکه ستاره ارزوی تاریکی از بین بره ماه رو بالا بیارم و ارزو کنم !

سلستیا – امکان نداره ! من میدونم تو دنبال تاج و تخت هستی و میخوای ملکه باشی پس امکان نداره بزارم که با این روش به خواستت برسی !

دیگه خونم به جوش اومد نمیتونستم تحمل کنم با هر کلمه بیشتر منو عصبی میکرد ولی حیف که نمیتونستم ! نمیتونستم نایتمرمون رو احظار کنم نمیتونستم ازش کمک بگیرم

-سخت در اشتباهی لونا !

این صدا ! این صدا خیلی اشنا بود خیلی خیلی خی.... اون ...

-درست حدس زدی من نایتمرمونم ! نیمه بد تو

ولی تو مردی ! تو از بین رفتی عناصر....

نایتمرمون- اونا من رو از بین بردن ولی تو که سالمی !تا وقتی که تو سرپا باشی من زندگی میکنم ولی زندانی که عناصر برام درست کردن مانع از این میشه که قدرتام رو نشون بدم ولی به این معنا نیست که نتونیم همدیگه رو ببینیم

لونا – تو میدونی من چی میخوام ؟

نایتمرمون – معلومه ! من عضوی از تو هستم هر چیزی که فکر کنی رو می میدونم پس فکر نکن بی خبرم

لونا – ازت یه خواهشی دارم

نایتمرمون – ولی چند دقیقه برام خیلی کمه

لونا – در مقابلش چی میخوای ؟

نایتمرمون – اوه فکر میکردم فکر پرنسس ارشد شدن خیلی وقته از سرت زده بیرون اونم با دوبار شکست !

لونا – جواب منو بده

نایتمرمون – خب حالا که اینقدر اصرار داری باشه من از تو میخوام که ازادم کنی !

لونا- منظورت با ازاد کردن چیه ؟؟؟؟؟؟

نایتمرمون – من با این زندان عناصر در اعماق تو زندانی شدم و فقط میتونم باهات حرف بزنم و تو هم میخوای وقتی ازادم کردی دوباره منو برگردونی به درونت شاید اونجا بهتر از زندان عناصر باشه ولی ازادی یچی دیگست ازت میخوام بعد از اینکه موفق شدی بجای اینکه منو به درونت منتقل کنی کاری کنی که یه پونی واقعی باشم نه یه سایه !

لونا – ولی ستاره از بالای اکواستریا دور شده و تو نمیتونی کاری کنی سلستیا با این کارش خیلی وقتمو گرفت

نایتمرمون – نه تو هنوز شکست نخوردی لونا !تو پرنسس شبی ملکه شب و تاریکی پس کنترل یه ستاره اونم با من کار سختی نیست تو با من باش بقیه کار سختی نیست

لونا – تو راست میگی اما ...

نایتمرمون – لونا ! خوبی داره درونت اثر میزاره میفهمی ؟ نباید چیزی روت اثر بزار و جلوت رو بگیره تو باید ملکه بشی تو باید پرنسس ارشد کل اکواستریا باشی !

چشمام باز شد و تونستم همه جا رو ببینم . سلستیا با نگرانی بالا سرم بود و صدام میزد ولی تا چشمام رو باز کردم رفت عقب چرا وحشت کرده ؟ مگه من ...

نایتمرمون – لونا به اینه نگاه کن !

سرم رو چرخوندم و دنبال اینه کشتم و رفتم سمتش ولی..... چشمام ! چشمام دقیقا شبیه چشمای نایتمر مونه پس واسه همین سلستیا ترسید و رفت عقب

نایتمرمون – لونا حواست کجاست احمق ! سلستیا رفت !

 برگشتم ولی دیدم سلستیا نیست و پنجره هم بازه !حتما رفته تا از توایلایت و دوستاش کمک بگیره چون عناصر دیگه درون توایلایت و دوستاشه و اگه تبدیل بشن ....

لونا – از دستم در نمیری ! نه ایندفعه حکومت مال منه !

از پنجره پریدم و بالهام رو باز کردم و شروع کردم به پرواز کردم اما از سلستیا خبری نبود . به سمت قصر توایلایت پرواز کردم در باز بود رفتم داخل

لونا – سلستیا با عناصر نمیتونی شکستم بدی از مخفیگاهت بیا بیرون اگه نمیترسی

سلستیا از پشت ستون اومد بیرون و توایلایت و دوستاش هم از در های مخفی قصر توایلایت وارد سالن شدن

سلستیا – لونا این کار تو اکواستریا رو نابود میکنه من نمیخواستم باهات روبرو بشم

لونا – چون میترسی !

سلستیا – نه چون خواهرمی ! نمیخوام برای بار دوم ازدستت بدم

لونا – دروغه ! دروغه ! تو یه خودخواهی چرا نزاشتی ارزو کنم ؟ میترسی جات رو بگیرم ؟

سلستیا – ترسو تویی نه من ! ترسو تویی که از واقعیت میترسی !

این داشت چی میگفت ؟ من ؟ لونا ؟ میترسم ؟ اصلا اون کیه که اینا رو میگه ؟ اون شیش تا کین ؟ میخوان مانعم بشن ؟ هیچوقت بهشون چنین اجازه ای رو نمیدم حکمرانی اکواستریا برای منه ! فقط من !

لونا – هه ... اخریش هم پاره شد !

همشون تعجب کردن . باید هم میکردن اینجا کسی به اسم لونا نیست !

لونا – تعجب کردین ؟ شما اونو پاره کردین اخرین تیکه احساساتم که فقط یه نخ باریک شده بود هم پاره شده!الان نشونتون میدم این کسی که جلوش وایسادین واقعا کیه و چیه !

ماه رو بالا اوردم دقیقا جلوی خورشید . حس کردم چشمام داره میسوزه چشمام رو بستم دارم حسش میکنم حس قدرت و بزرگی دارم حسش میکنم ! سایه ای دورم رو گرفت و با ناپدید شدنش من به شکل نایتمرمون ظاهر شدم هر دومون ازادی شدیم ! ماه پرنور تر از همیشه بود ماهی که جلوی خورشید رو گرفته ! جادویی به سمت بالا پرت کردم که سقف شکست و جادو در کل اسمون پخش شد ستاره ارزوی تاریکی دقیقا بالا سرم ظاهر شد دقیقا منتقل شد و اومد اینجا حالا میتونستم ارزو کنم !

لونا – من ... ارزو میکنم که .... پرنسس ارشد کل اکواستریا باشم !

ستاره نور کورکننده ای داد و صدای بلندی از ترک خوردن دیوار ها و زمین بوجود اومد که -نه- سلستیا بین اون گم شد ...



این داستان ادامه دارد ...

فکر کنم اینم زیادی کوتاه بود

واسه ادامه فقط 10 نظر


دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 7 شهریور 1395 04:04 ب.ظ

رویاهای گذشته قسمت اول

پنجشنبه 17 تیر 1395 06:35 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
خب اینم قسمت اول
البته فکر کنم یکمی کوتاهه =|
عادت ندارم داستان های کوتاه بنویسم بعدی ها از این طولانی تر میشن ولی برای قسمت اول کوتاهه
داستان :

-علیا حضرت خواهرتون میخوان با شما ملاقات کنن

- بفرستش داخل  

سرباز تعظیمی کرد و از اتاق رفت بیرون بعد از اون یه پونی الیکورن با موهای صورتی و بدن سفید با چشم های بنفش وارد شد

اون پونی – خواهر بزرگه خواهر بزرگه میشه برام ماه رو بیاری بالا ؟ الان وقتشه که خورشید غروب کنه خواهش میکنم بزار کمکت کنم

-سلستیا بالا اوردن ماه کار بزرگتر هاست تو هم وقتی بزرگ بشی میتونی خورشید رو بالا بیاری

سلستیا- لـــــــــــونا !!!!!! ولی خواهش میکنم اخه کسی بهتر از تو نمیتونه اینکار رو کنه بهترین خواهر بزرگه دنیا

لونا- تیا ! باشه بیا الان هم باید خورشید رو بیارم پایین پس کنارم بمون

سلستیا – یوهووووووووو

لونا و سلستیا به سمت بالکن رفتن سلستیا یکمی عقب تر ایستاد و لونا هم بالهاش رو باز کرد و رفت بالا و هم زمان با بالا رفتنش ماه هم میرفت بالا تر در همین موقع سلستیا بالا پایین میپرید و میگفت

-لونا بهترینه ! لونا بهترینه ! لونا ! لونا ! لونااااااااااااااااااااا

لونا چشماش رو باز کرد و سلستیا رو جلوی خودش دید به دور و اطرافش نگاه کرد هیچی تغییر نکرده بود سلستیا هم از اون بزرگ تر بود پس داشت خواب میدید !

لونا- تیا چه اتفاقی افتاده من چرا اینجام ؟

سلستیا – من باید اینو ازت بپرسم ! تو داشتی تو خواب مبخندیدی و اروم میگفتی لونا بهترینه لونا بهترینه ! نکنه دوباره اون خوابا رو دیدی ؟

لونا قرمز شد – چی ؟؟؟؟ هان ؟؟؟؟؟ نه نه نه نه نه ! اصلا وایسا ببینم تو اصلا تو اتاق من چکار میکنی ؟

سلستیا – من چکار میکنم ؟ ساعت 7 صبحه و تو هم ماه رو پایین نیوردی !

لونا یهو عین برق زده ها از جاش پرید رفت سمت پنجره و و پرده ها رو کنار زد و دید که هنوز ماه توی اسمونه ! تعجب کرده بود چون اولین بار بود که دیر بیدار میشد بعضی وقت ها هم که اصلا نمیخوابید ولی این اولین بار بود که برای پایین اوردن ماه دیر بیدار شده بود شاید هم اینقدر از خوابش خوشش اومده بود که راضی نبود بیدار بشه !

سلستیا- تو که دوباره تو فکری ! ماه رو پایین بیار دیگه !

لونا که فهمید توی چه وضعیتیه ماه رو اورد پایین ولی اینقدر تند اوردش پایین که سلستیا وقت نکرد خورشید رو همزمان باهاش بالا بیاره پس برای چند ثانیه اسمون بدون ماه و خورشید بود چیزی که برای دومین بار در اکواستریا رخ داد بدون ماه و خورشید !

سلستیا – لونا ! فهمیدی چکار کردی ؟؟؟؟؟؟

لونا – ماه رو پایین اوردم مگه اینو نمیخواستی ؟

سلستیا – نه ولی اکواستریا برای چند لحظه هم که  بدون ماه و خورشید بود میدونی این یعنی چی ؟

لونا – منظورت چیه ؟

سلستیا-این مال خیلی وقت پیش قبل از این بود که تو بدنیا بیای اون موقع هم یه بار نه ماه تو اسمون بود نه خورشید ! من اون موقع بچه بودم و نمیفهمیدم ولی بعد از یه مدت اتفاق وحشتناکی رخ داد !

لونا – چی شد ؟

سلستیا – جنگل ها خود به خود میسوختن و چشمه ها و رود ها هم خشک شدن و بیماری های مختلفی در جاهای مختلف شیوع پیدا کرد مزرعه ها خشک شدن و شهر ها و روستا ها هم تبدیل به شهر ارواح میشدن ! این اثر ارزوی تاریکیه چون شب اون روز فقط یه نفر میتونه ارزو کنه و ارزوش هم ممکنه مطابق میلش نباشه و اکواستریا رو نابود کنه

لونا با بی حال – قصه ارواح تموم شد ؟

سلستیا – لونا ارزوی تاریکی رو جدی بگیر ! چون اتفاقات بعدش میتونه ناخوشایند باشه و به ضرر همه تموم بشه !

لونا- باشه! باشه !

سلستیا – امیدوارم اخطارم رو جدی گرفته باشی !

و از اتاق رفت بیرون و در رو محکم بست

لونا زد زیر خنده !

لونا – هه هه هه هه ! ارزوی تاریکی ؟ مگه من بچم که از اینا بترسم ؟ نه وایسا ! اگه من ارزو کنم که ... اره همینه !اخ جون بالاخره به ارزوم میرسم ! ببین و تماشا کن چطور اخطارت رو جدی میگیرم خواهر بزرگه !


این داستان ادامه دارد ....



ادامه 5 نظر =| غیر تکراری لطفا چون 5 تا کمه =|



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 7 شهریور 1395 04:04 ب.ظ

ساخت خودم 2

پنجشنبه 17 تیر 1395 05:19 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
سلام دوباره به همگی
خب دیگه برید ادامه اونجا بقیه عکسایی که خودم ساختمو میبینید




ادامه مطلب

دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 17 تیر 1395 05:28 ب.ظ

داستان

چهارشنبه 16 تیر 1395 08:17 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
بله دیگه دست به کار شدم میخوام داستان بنویسم
بازدید ها که بهتر شده
ولی مشکل اصلی نظراته
چرا ماهی فقط یه نظر دارم ؟
مال امروز و دیروز خوب بود ولی بقیه چی ؟
واسه همین دارم داستان میزارم واسه منم نشده واسه داستانه حداقل نظر بدین

خب اول پوستر داستان ( ساخت خودم )روش بزنین تا بزرگ بشه



خب شخصیت های اصلی اینجا تشریف دارن
داستان از لونا شروع میشه

خلاصه :
خب داستان از این قراره که لونا یه ستاره دنباله دار میبینه و ارزو میکنه ارزویی که اکواستریا رو کاملا تغییر میده !و باعث میشه اتفاقات جالبی برای همه رخ بده ...

این داستان دو فصله شاید بیشتر شد ولی فعلا دو فصله

برای قسمت اول 1 نظر کافیه که شما همون هم نمیدین =|

فعلا بای


دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 16 تیر 1395 08:40 ب.ظ

عیدتون مبارک !

چهارشنبه 16 تیر 1395 11:28 ق.ظ

نویسنده: princess black dahlia
سلام به همگی
خوبین ؟
خوشین ؟
مگه میشه نباشین ؟
عیده همه خوش باشین
عید سعید فطر بر تمام مسلمانان جهان مبارک !


دیدگاه : عیدتون مبارک
آخرین ویرایش: چهارشنبه 16 تیر 1395 11:34 ق.ظ



تعداد کل صفحات : 2 1 2
]