تبلیغات
دارکنس امپایر - مطالب بهمن 1395

رویا های گذشته قسمت دهم پارت اول

یکشنبه 17 بهمن 1395 09:11 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia

 

این قسمت : در قلمرو شن ها

 

لاپس _ خب .... کی اول میره ؟

همگی یه نگاه به او نداختند و بعد سر هایشان به سمت رز هارت کشیده شد

رز _ چـــــــــی ؟؟؟؟؟ من ؟؟؟؟؟

همه سرهایشان را به نشانه تایید تکان دادند

رزهارت که چاره دیگری نداشت با کمی ترس و تردید پایش را به سمت دیگر خط گذاشت و بعد از مطمئن شدن از انکه ان ور امن است به ان طرف رفت و بعد از او لاپس از خط گذشت و به او پیوست

شاینینگ دارک نگاهی به فلوری لایف انداخت و پرسید

_اول تو میری یا من ؟

فلوری لایف با بی حوصلگی چشم هایش را در کاسه تکان داد

_ اول تو برو

شاینینگ دارک شانه هایش را بالا زد و برگشت و از خط رد شد

فلوری لایف که میدانشت صدایش به ان طرف خط نمیرسد بی انکه برگردد با حالتی طلبکارانه پرسید

_ تا کی میخوای دنبالم بیای ؟

دارکنس لایت که دید فلوری لایف متوجه او شده جلو امد

_ من ماموریت دارم تا ببینم تو واقعا اون خفاش رو میکشی یا نه ؟ و اگه اونو نکشی وظیفه دارم خودم بکشمت !

_ هه ! پس سامبرا دنبال سره بریده منم هست اره ؟

_ اره میتونی اینجوری تصور کنی

_ و تو هم با کمال میل قبول کردی درسته ؟

_خب جز اینکه سامبرا پادشاه سرزمین ممنوعه هستش خودت هم کم بهم بد نکردی مثلا دوست قدیمی !

فلوری لایف به سمت خط مرزی برگشت و قبل از عبور خطاب به دارکنس لایت گفت

_ مطمئن باش نمیتونی تو اون جهنم به هم خون خودتم اعتماد کنی !

و از خط مرزی گذشت

 

دو ساعت بعد در حالی که همگی از شدت تشنگی و گرما روی زمین افتاده بودند لاپس به سوی فلوری لایف رفت

_ فلور من خیلی تشنمه اب داری ؟

رز _ اب هامون تموم شده با اونکه فقط دوساعت گذشته ولی هوا خیلی گرمه

فلور در کیفش به دنبال اب گشت تا اینکه کمی از ان را پیدا کرد و به لاپس داد

شاینینگ دارک با حسرت به اب خوردن لاپس نگاه میکرد تا اینکه طاقتش تمام شد

_ فلور منم تشنمه ها !

فلور _ همه اب هامون تموم شده ! نگو که کارت نبوده وگرنه من تا الان فقط یه بار اب خوردم!

_ به نظرت چکار کنم ؟ من خفاشم مثل شما نیستم که دووم بیارم زود تشنم میشه و اگه غذایی ...

فلور حرفش را قطع کرد

_و اگه خون نخورم ! وحشی میشم !

_ نه من که خون نمیخورم ما هم مثل شما غذا های معمولی رو میخوریم !

فلور پوزخندی زد

_ پس اون من بودم که تالیا و گروهش رو سلاخی کرد ؟و اگه نمیومدی رز هارت الان وجود نداشت ؟

شاینینگ دارک ساکت شد نمی دانست چه جوابی باید به فلوری لایف بدهد

رز هارت مداخله کرد و رو به هردویشان گفت

_ ببخشید که اینجا هستم و دارم ذکر خیرتون رو گوش میدما !

هر دو نگاهی به او انداختند و سکوت کردند

لاپس _ اممممم بهتره راه بیوفتیم فکر نکنم راه زیادی تا خارج شدن از اینجا داشته باشیم

همگی از جا های خود بلند شدند و به راه خود ادامه دادند

لاپس که از بقیه جلو تر بود با احساس اینکه جمع خیلی ساکت تر شده رویش رو برگرداند و چشمانش از تعجب گشاد شد . همگی بر روی شن ها بی هیچ تکانی افتاده بودند و چشم هایشان هم بسته بود

لاپس وحشت کرد قدمی به عقب رفت

_ بـ.... ب .. بچ... ه . هـ..ا ؟ .... بچه ها ؟؟؟ چتون شده بیدار شین !

ولی حتی فریادش هم اثر نداشت . لاپس به دنبال راه چاره بود تا اینکه حس کرد شن های زیر پایش تکان میخورند به زیر پایش نگاه کرد دید که شن ها به زیر زمین میروند و سه دوستش رو با خود به ان زیر میبرند !

_ نه نه نه نه نه نه نه نه .....نرین پایین !!!

لاپس به سمت رز هارت رفت تا او را بالا بکشد ولی فایده ای نداشت همین طور هم شایننیگ دارک و فلوری لایف رو نتوانست به بالا بکشد و انها به ارامی در شن ها فرو میرفتند انگار انجا باتلاقی وسط صحرا بود ولی چرا ان سه بیهوش شدند ؟

لاپس فریاد کشید

_ شما ستا چتونه ؟ زود باشی بیدار شین الانه که تو شن ها فرو برین !!!!

ولی همانند فریاد قبلی بی فایده بود

اشک در چشمانش جمع شده بود نمیدانست چگونه دوستانی که تازه پیدا کرده بود را نجات بدهد . عقب و عقب تر میرفت تا اینکه انگار در دره ای افتاد و در سیاهی انجا محو شد ...

*****

چشمانش را باز کرد تنها چیزی که یادش بود ان بود که در صحرای گذشته بیهوش شد و بعد انگار درون سیاهی شب فرو رفت

تمام بدنش درد میکرد کش و قوصی به بدنش داد و تازه متوجه اطرافش شد . او در صحرای گذشته نبود بلکه در اتاقی که بسیار به چشمش اشنا بود چرخی در اتاق زد و مطمئن شد که حدسش درست بوده .... اتاق خودش است !

پنجره کوچک اتاق را باز کرد و به بیرون نگاه کرد . بچه ها در حال بازی و مردم در حال رفت و امد بودند . سرش را به چپ و راست تکان داد . باورش نمیشد هیچ اتفاقی نیوفتاده و او همنانند سال ها پیش در خانه و در قبیله خودش است

پنجره را بست و از اتاق بیرون رفت به سمت پله ها رفت و از ان ها پایین امد از دیدن خانواده اش دور میز صبحانه از خوشحالی اشک در چشمان تیره اش نقش بست

پسری که ظاهرا از او بزرگ تر بود از نژاد پیگاسوس و بدنی سفید با موهای ترکیب زرد طلایی و نارنجی و چشمانی ابی اسمانی به سمتش امد و اشک هایش را پاک کرد و با مهربانی به او گفت

_ خواهر کوچولوی من چرا گریه میکنه ؟

رز هارت با صدای گرفته شده از بغض و گریه به او گفت

_ داداش ... خودتی ؟؟؟ سان لایت این تویی یا من دارم خواب میبینم ؟؟

_ نه اجی رز تو بیداری و ما هم واقعی هستیم

رز هارت که صبرش تمام شده بود با گریه در اغوش برادر بزرگش پرید و گریه میکرد تا اینکه دستی ( سمی :|) را روی شانه اش حس کرد . رویش را برگرداند و با چهره مهربان مادرش مواجه شد کاملا او را فراموش کرده بود و پشت مادرش پدرش با لبخندی پدرانه به او نگاه میکرد

بعد از سالها توانسته همانند کودکی اش در جمع گرم خانواده اش حظور یابد . در اغوش گرم مادرش فرو رفت و از شدت خوشحالی اشک میریخت

ناگهان در خانه به صدا در امد سان لایت به سمت در رفت ولی هنوز در را لمس نکرده بود که در با شدت باز شد ودو پونی از نژاد های ارث پونی و یونیکورن به سرعت وارد خانه شدند . پونی زمینی تا چشمش به رز هارت افتاد جیغ بلندی کشید و فریاد زد

_ رز هارت تو برگشتی !!!! ای نامرد !! تا هاحالا کدوم گوری بودی اخه ؟؟؟

رز هارت که هنوز از شوک خارج نشده بود با تته پته گفت

_ ا.... ای... این .. جا ...چ.... چخبر .... ه ؟؟؟

یونیکورن که تقریبا همسن رزهارت بود بامهربانی ساختگی گفت

_ اوخی بچم ماتش برده ..... ( بعد با صدای بلند تری ادامه داد ) و بله چون خواهر گرامی زد در خونشون رو شکوند و الانم باید خسارت رو بده منم که پول ندارم

و بعد با نیشی باز شده به سمت خواهرش نگاه کرد که سرش را به سمت در از جا کنده شده کشید بود و با چشمانی گرد به ان نگاه میکرد

_ من اینو شکوندم ؟

سان لایت با حالت طلبکارانه ای به او نگاه کرد

_ بله و همینطور کمر منم نصف کردی !

این جمله را طوری گفت که همگی به خنده امدند و ان جو متعجب عوض شد .

رز هارت به سمت ان دو پونی رفت و با حالت سوالی پرسید

_ شما دوتا از کجا فهمیدین ؟ البته از پینکی لایت هیچ چیز بعید نیست ولی تعجبم از اینه که اسکایلر بعد از قرن ها هم منو یادشه

اسکایلر _ به دلیل اینکه بعد از اینکه رقتی گم و گور شدی تو گولدن لند دیگه به ما سر نمیزنی

لبخند از لبان رز هارت پاک شد . این امکان نداشت چون او وقتی به گولدن لند سفر کرده بود که دیگر هیچ چیز جز خرابه های سوخته از قبیله اش نمانده بود مگر اینکه ...

**********

با خوش حالی از خانه اش بیرون رفت . باورش نمیشد توانسته پدر و مادرش را دوباره ببیند با انکه تمام عمرش را در دارکنس امپایر بزرگ شده بود ولی فقط تا 10 سالگی با ان دو زندگی کرد

با خنده در خانه ای که با خانه خودشان فرق چندانی نداشت البته فقط بزرگ تر بود را به ارامی زد پس از چند لحظه دخترکی یونیکورن که همسن خودش بود در را باز کرد و روبه روی او ایستاد

با صدای بلندی سلام کرد

_ سلــــــــــــــــــام دارکنس لایــــ

ولی هنوز جمله اش کامل نشده بود که ان دخترک با خشم در را محکم بست طوری که فلوری لایف یک قدم از ترس به عقب برداشت

با چشمانی گشاد شده به در زل زده بود باورش نمیشد صمیمی ترین دوستش یا همان تنها دوستش چنین کاری با او بکند

به سمت پنجره رفت تا از ان وارد شود که دارکنس لایت زود تر از او به ان رسید و پنجره را بست و پرده ها را کشید

دوباره به سمت در رفت و دوباره با قدرت بیشتر در را زد ولی اینبار مادر دارکنس لایت با اخم وحشتناکی در حالی که دارکنس لایت پشتش ایستاده بود در را باز کرد

فلوری لایف کمی ترسید و ساکت شد تا اینکه مادر دارکنس لایت با عصبانیت سرش داد کشید

_ دیگه دور و بر دختر من نپلک بچه ! دیگه هم حق نداری به خونمون بیای !

و در را بست به حدی که نزدیک بود از جا کنده شود

فلوری لایف با چشمانی گریان از خانه دور شد و سر راهش دارک فلای و استار نایت که همیشه او و دارکنس لایت را اذیت میکردند

فلوری لایف به ان دو نگاه کرد که سرگرم بازی بودند . تصمیم گرفت از ان ها بپرسد با انکه احمقانه ترین کار بود ولی چاره ای نداشت

_ دارک فلای ! استار نایت ! شما ها میدونین که چرا ....

دو خواهر به محض دیدن فلوری لایف رنگشان پرید و به عقب رفتند

فلوری لایف تعجب کرد ولی باز هم پرسید

_ میدونین چرا دارکنس لا...

استار نایت در حالی که به عقب میرفت با تته پته و صدایی لرزان گفت

_ م.. م..ما ... ه... ی... چی.... نمی....د.و...نی.... م.... م..م !

و هر دویشان پا به فرار گذاشتند

فلوری لایف همانجا در جایش خشک شده بود باورش نمیشد این دو دیگر چرا ؟

*****

با بی حوصلگی وارد خانه شد و در را بست خواهر کوچکش تا صدای در را شنید با دو به استقبال خواهرش رفت اما فقط با چهره ای سرد و بی تفاوت رو به رو شد

_ شاین چی شده ؟چرا اینطوری شدی ؟

صبرش تمام شد تمام روز فقط این جمله را میشنید ان هم از از چند مشت گرد و غبار

_ تو خودت خیلی خوب میدونی چه مرگمه ! خیال نکن با بچه دو ساله طرفی میدونم تو ملودی لایت نیستی پس اینقدر واسه من چشم گربه ای در نیار

چشمان ملودی پر از اشک شد و دوان دوان به سمت یکی از اتاق های خانه رفت . شاینینگ دارک هم بی انکه توجه کند پلهها را یکی یکی بالا رفت تا به اتاق خود رسید . خودش را روی تخت کنار پنجره اش پرت کرد و تمام وقت فقط زیر لب غر غر میکرد تا اینکه در باز شد ومادرش و ملودی وارد اتاق شدند

مادرش با عصبانیت که از صدایش معلوم بود سرش داد زد

_ این چه رفتاریه که با خواهرت داری ؟؟؟

جواب شاینینگ دارک فقط سکوت بود

_ جواب منو بده !من تورو اینطوری تربیت کردم ؟

شاینینگ دارک پوزخندی زدو جلوی او ایستاد

_ نه نکردی ! چون مامانم نیستی ! چون من عمرا با ملودی اینجوری رفتار کنم ! چون من عمرا اینجوری جلوی مامانم بایستم و اینجوری جوابشو بدم ! فکر کردی من باور میکنم یه مشت شن فرشته ایه که منو بزرگ کرده هـــــــــــان ؟؟؟؟

مان دو پونی به سمت عقب رفتند ولی قبل از بستن در فقط این کلام از زبانشان خارج شد

_ تو و دوستات از قلمرو من زنده بیرون نمیرید !

و در را بست

شاینینگ دارک با تعجب به در بسته شده نگاه میکرد

یعنی ان فرد کیست که نمیخواهد کسی از قلمرو اش زنده بیرون برود ؟؟؟

شاینینگ دارک به بیرون از پنجره نگاه کرد و با خودش اروم و زیر لب گفت

_ هر کسی هست .... یه ربطی به اینجا داره و مطمئنا یه فرد معمولی نیست ....

 

*********

 

 

 

این داستان ادامه دارد ...




دیدگاه : نظر رویایی
آخرین ویرایش: یکشنبه 17 بهمن 1395 09:17 ب.ظ

سلام

یکشنبه 17 بهمن 1395 09:01 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
بعد از فکر سه قرن دیگه ؟
درسته یا کمه ؟ :|
خب به هر حال برگشتم
و پست بعدی هم ادامه داستانمه
و ....
دیگه حرفی نی :| ادامه مطلب هم ندارم :/
شرمنده :|
ولی بازم سلام ^.^




دیدگاه : سلامی دوباره :)
آخرین ویرایش: یکشنبه 17 بهمن 1395 09:10 ب.ظ



]