تبلیغات
دارکنس امپایر - رویا های گذشته قسمت هشتم

رویا های گذشته قسمت هشتم

پنجشنبه 4 شهریور 1395 11:44 ق.ظ

نویسنده: princess black dahlia

شاینینگ دارک

 

شاین – رز اگه زنده به مقصد برسیم خودم شخصا دفنت میکنم !

رز – باشه باشه مگه من چکار کردم قصد جونمو داری ؟

شاین – اوه پس من بودم که چشم بسته خودم رو پرت کردم اینجا و تو هم با خودم کشوندم این پایین !

رز – برای هزارمین بار پام روی کریستال ها لیز خورد افتادم

شاین – من موندم اون دوتا رو کمرت به چه دردت میخورن ها ؟

رز – اولا تو افتادی روم و نتونستم خودمو بکشم بالا و دوما یهویی افتادم و نفهمیدم چی شد وگرنه پرواز کردن من حرف نداره

تو دلم گفتم – اره جون عمه نداشتت !

شاین – واییییییییی این فلور کدوم گوری رفته که اینقدر طولش میده ؟ رفت یه طناب بیاره ها

رز – تو که اینقدر از خودت تعریف میکردی چرا پرواز نمیکنی ؟

شاین – زخم بالم دوباره باز شده ...

رز – مگه بالت زخمی بود ؟؟؟

با یاد افری 5 ماه پیش پوزخندی زدم و روم رو برگردوندم .... هه این هیچی نمیدونه ...

رز – شاین چیزی شده ؟؟؟ بزار بالتو ببینم شاید ...

وسط حرفش پریدم – لازم نکرده !

ساکت شد و برگشت سر جاش

رز – فقط میخواستم کمکت کنم ....

و دیگه هیچی نگفت برای منم این بهتر بود نمیخواستم دوباره اون خواطره ها رو ببینم نمیخواستم دوباره ببینم که مجیک ....

-اهای بچه ها یه طناب پیدا کردم میندازم با اون بیاین بالا !

صدای فلور بود که اینو گفت من و رز بلند شدیم و به بالا خیره شدیم چند ثانیه هم طول نکشید که یه طناب جلومون افتاد . من و رز ازش بالا رفتیم تا به دهانه گودال رسیدیم وقتی بیرون رفتیم وضعیت هوا بهتر شده بود چون وقتی به منطقه کوه کریستال نزدیک شدیم هوا برفی و طوفانی بود

رز – چرا اینقدر طولش دادی ؟

فلوری – مگه تقصیر منه ؟ باید راهی پیدا میکردم که طوفان اروم بشه و بعدش هم باید دنبال یه طناب میگشتم

شاین – خب حالا که بیرون اومدیم بهتره که راه بیوفتیم

فلوری – شاین ... بالت ....

نگاهی به بالم که زخمش میسوخت کردم . خونی بود به طوری که کل بالم قرمز شده بود

فلوری – بهتره امشب رو اینجا بمونیم تو نمیتونی با این بال جایی بری هوا هم داره تاریک میشه

حوصله مخالفت رو نداشتم پس کیفم رو برداشتم و زیر یکی از درخت ها نشستم و تو وسایلم رو گشتم تا یه چیزی پیدا کنم که باهاش بالمو ببندم

 

رز هارت

 

بعد از اینکه از گودال اومدیم بیرون ترجیح دادم که دیگه ساکت بمونم و با شاین حرف نزنم

پس خودم هم رفتم و روی یکی از کریستال های بزرگی که اطراف کوه کریستال بود و شبیه صخره بود نشستم

اینجا خیلی خوشکله همه چیز کریستالیه و کریستال ها از داخل زمین میزنن بیرون و حتی درخت ها هم کریستالی هستن افسانه میگه اینجا دو گل وجود داره که بهشون میگن دوقلو های < انا و انالیز > این افسانه از هزاران سال پیش قبل از شکستن اتحاد دو کشور وجود داشته و این دو گل به هم دیگه چسبیدن و از یه ریشه ساخته شدن اما گل انا از گل برگ های کریستالی و درخشان بوجود اومده و گل برگ هاش به نرمی ابریشم هستن و خواصیت شفا بخشی داره و هر کس موقع بدنیا اومدنش فقط یک گلبرک از این گل رو بخوره قدرت شفا بخشی پیدا میکنه و سخت ترین بیماری ها رو درمان میکنه ولی گل انالیز از گلبرگ های سیاه و خاکستری بوجود اومده و تیغ هاش به تیزی شمشیر هستن و سمی قوی داره که هر کسی رو از پا میندازه اگر اون رو خورد یا در نوشیدنی نوشید باعث اینجاد توهمات و فشار های عصبی در ذهن فرد میشه که میتونه اشک قوی ترین افراد رو دربیاره و باعث میشه فرد خودش خودش رو بکشه ولی اگه با تیر یا خنجر به بدن فرد وارد بشه اثر سم بیشتره و باعث بسته شدت رگ ها تب شدید کم و زیاد شدن شدت ضربان قلب تنگی نفس اشکال در دید و در اخر فوت فرد میشه

انالیز اصلا شبیه انا نیست اگه اون قبول میکرد محافظ خورشید باشه گل افسانه ای سمی نمیشد .... هعیییییی ولی فایده نداره هیچ وقته فایده نداشته

فلوری – هی تو فکر چی هستی ؟؟؟؟

از افکارم اومدم بیرون و دیدم فلوری جلوم نشسته

رز – تو از کی تا حالا اینجایی ؟؟؟؟

فلوری – از همین دو دقیقه پیش

رز – اون کیف چیه ؟؟ تو وقتی اومدیم کیف نداشتی

هول کرد – چی ؟؟؟ نه !!!!! نه این کیف رو خب چیزه ... ام....... راستش .... از همون جا چیز .... از اونجا ....

مشکوک نگاش کردم – کجا ؟؟؟؟

یه نفس عمیق کشید – خب از اون خونه ای که ما تو زیر زمینش بودیم و راهزانا توش بودن

رز – چطور من ندیدیم ؟؟؟؟

فلوری – من جادو دارم میتونم وسابل رو مخفی کنم

رز – چرا باید ....

و صدای کلاغی توجهمون رو جلب کرد ...

فلوری با نگاه عصبی به کلاغ نگاه میکرد که بلند شد و رفت پشت صخره های کریستالی

بعد از چند لحظه کلاغ به اون سمت رفت

خیلی کنجکاو شده بودم که بدونم چرا رفت اونجا پس بلند شدم و رفتم پست صخره های کریستالی گوشام رو تیز کردم که صدای حرف زدن رو شنیدم

-فلور یادت نرفته که تو بخواطر پرنسس دارک هایترد از زندانت اومدی بیرون ولی باید به حرف های کینگ سامبرا گوش کنی

فلوری – میدونم میدونم ولی نمیتونم انتخواب کنم

-هی تو فقط یه نیمه روشنایی و نیمه تاریکی هستی جادوی سیاه و ضد کریستالی تو ناخالصه و مثل ما نیست پس حق انتخواب نداره باید به حرف های کینگ سامبرا گوش بدی

فلوری – بس کن دارکنس لایت فعلا من حق انتخواب دارم چون مجیک معلم منه و من میخوام به حرف اون گوش کنم

دارکنس لایت – نکنه یادت رفته خودت برای حرف کینگ سامبرا داوطلب شدی ! یادت بیارم یا خودت یادته ؟؟؟؟؟

فلوری ساکت شد ....

دارکنس لایت – مثل اینکه یادته ! پس خوب اینو تو گوشهات فرو کن اونا حتی جسدشون هم به مقصد نمیرسه فهمیدی ؟

هان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اینا دارن نقشه قتلمون رو میکشن ؟؟؟؟

فلوری – باید .... باید دربارش دوباره فکر کنم

دارکنس لایت – اگه من جای تو بودم هر کاری میکردم که به اون زندان سرد و تاریک برنگردم !

و صدای کلاغ دوباره فضا رو پر کرد و اون از اونجا دور شد

فلوری با کلافگی سرش رو به راست و چپ تکون داد و رفت سمت رود خونه ای که از قله کوه سرچشمه میگرفت

به عکس خودش توی اب نگاه کرد

فلوری – کی بالاخره خودم میشم ؟ ..... هه .... فلوری لایف ! یعنی تپش زندگی ! واقعا مسخرست چون اصلا بهم نمیاد !

بعد رفت سمت یه گل گلی که مثل برف سفید بود و دورش رو نور گرفته بود اینجور کلا اینجا زیادن امامیخواد چکار کنه ؟

دستش رو نزدیک گل برد ولی به محض لمس کردنش گلبرک های گل سیاه شد و از هم پاشید و ساقش هم خشک و سیاه شد

فلوری که دستش تو هوا خشک شده بود لبخند تلخی زد و یچی رو زیرلبی گفت که نشنیدم

هوا داشت تاریک میشد

رز – چه زود تاریک شد !

ولی به محض اینکه این جمله رو گفتم فلوری روش رو برگردوند

فلوری – کسی اونجاست ؟

وای بد بخت شدم اگه بفهمه اینجام کارم ساختس !

فلوری – کسی اینجاست ؟ اگه اینجایی جواب بده وگرنه خودم پیدات میکنم !

وایییییییییییییی حالا چکار کنم ؟؟؟؟؟

یهو حس کردم پشتم خالی شد ! با هزار و یه زور سرم رو چرخوندم عقب که فلوری لایف رو دیدم که صخره رو با جادوش تو هوا گرفته بود

هول کردم چی باید بگم ؟؟؟؟

فلوری – تو .. اینجا دقیقا چه غلطی میکردی ؟؟؟

رز – چی ؟؟؟ من ؟؟؟ من که کاری نمیکردم فقط داشتم از اینجا میگذشتم که تصادفی تو رو دیدم چیز دیگه ای نیست

فلوری – تو منو خر فرض کردی ؟؟؟

رز – نه نه من غلط بکنم چنین کاری کنم خب با اجازه بای

خواستم دمم رو بزارم رو کولم و در برم که با صدای فلوری وایسادم سر جام

فلوری اروم تر از قبل و با لحن ناراحتی – چی رو شنیدی ؟

وای دلم براش سوخت لعنت به این قلب مهربونم که همش واسه این پونی و اون پونی میسوزه !

رز – خــــــــــــــــــــــــــــــب ............. همه چیرو !

فلوری سنگ رو با جادوش پرت کرد یه طرف دیگه و دوباره پشتت رو کرد بهم و راه افتاد

منم همینجوری نگاهش میکردم

فلوری – بیا دیگه !

رز – ولی ....

فلوری – نترس من اگه بخوام به کسی اسیب بزنم اون شاینه نه تو !

دلم رو زدم به پرواز روی ابرا ( دلو دزم به دریا ) و رفتم دنبالش

نمیدونم چه مدت داشتیم حرکت میکردیم شاید نیم ساعت که خورشید طلوع کرد ! کلا این منطقه نظام زمانیش با بقیه جاها فرق داره

فلوری – رسیدیم

به محظ اینکه رسیدیم خورشید کامل از پشت کوه ها اومد بیرون و نوری از یه نقطه که روبروی ما بود درخشید و بعد از کم رنگ شدن نور با دو گل مواجهه شدم !

یعنی این خودشه ؟؟؟؟

فلوری – درست فکر کردی اینا دوقلو های انا و انالیز هستن

رز – چقدر خوشکله !

فلوری – درسته انا خیلی خوشکله اما انالیز ...

رز – خب اون یکوچولو ....

فلوری – یه کوچولو ؟

رز – اصلا خوشکل نیست

فلوری پوزخندی زد – میدونم وضعیت منم همینه وگرنه هیچوقت پیشنهاد سامبرا رو قبول نمیکردم

رز – چرا میخوای ما رو بکشی ؟

فلوری – من علاقه به کشتن تو ندارم ولی شاین ....اون ! از وقتی به دنبال راه حل برای برگردوندن مجیکه مجیک سعی میکنه از کارش منصرفش کنه اما چی ؟؟؟ اون بازم ادامه میده چه فایده ها ؟؟؟ اون همه جاسوس اون همه نامه اون همه پیک ! فایده نداشت ! و در اخر نایتمر مون گند زد به همه چیز ! تا قبل از اون با اونکه فقط تقریبا 5 ماه بود که با مجیک اشنا شدم ولی خیلی بهش وابسته شده بودم ولی این اواخر فکرش همش درگیر شاینه و کمتر به من محل میزاره ! چرا اون باید اینقدر سختی بکشه در حالی که شاین راحت داره کارشو میکنه ؟ چرا شاین رو فراموش نمیکنه ؟ چرا همیشه باید به من کم محلی بشه ؟ چرا باید همیشه یه اضافی باشم ها ؟ ولی ایندفعه نه ! بمیرم هم نمیزارم شاین ( پاهاش رو بالا برد و در حین گفتن این جمله کوبید رو زمین ) زنده به مقصدش برسه !

زمین اطراف ترک خورد ولی اسیبی به دو گل نرسید

رز – باشه بس کن لازم نیست اینقدر عصبی بشی

با چشم های به خون نشسته نگام کرد – عصبی نشم ؟ تو جای من نیستی که درکم کنی تو نمیفهمی که اینکه عین اشغال دروت بندازن یعنی چی ! تو نمیفهمی ! هیچ وقت هم نمیفهمی !

وقتی حرفش تموم شد گل انالیز درخشید و خورشید به رنگ سیاه در اومد

فلوری – میبینی ؟ اینقدر ازش متنفرم که گل انالیز نتونسته این نفرتو تحمل کنه ! ولی انالیز شخصا میتونه چون اون از خواهرش متنفره همونجور که من از شاین متنفرم !

با هر کلمه صداش بالا تر میرفت و منم بیشتر لال میشدم !

فلوری – سامبرا ! اون منو زندانی کرد ! اون منو به این روز انداخت اون منو از بین برد ! ولی پیشنهادش چندان هم بد نبود ! پس قبولش کردم ولی اینقدر احمقه که نفهمید خودش با پای خودش داره به مرگ نزدیک تر میشه !

رز – منظورت چیه ؟

فلوری – همیشه احتمال اینکه از بهترین دوستت خنجر بخوری از بدترین دشمنت بیشتره پس چرا من اینکار رو نکنم ؟ چرا به سامبرا خنجر نزنم هان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

رز – چون نمیتونی !

نمیدونم با چه جرعتی تونستم اینو بگم باورم نمیشد دارم اینو به اتشفشان در حال فوران میگم

رز- این واقعیت تو نیست مگه نه ؟ پونی های جادوی کریستالی با ظاهر سرد و خشن تو فرق دارن ولی تو گفتی نیمه تاریکی نیمه روشنایی پس چرا الان کاملا تاریک هستی ؟

مثل اینکه اروم گرفت چون با ارامش ادامه داد – من ظاهرم فقط تاریکه وگرنه از درون جادوی روشنایی رو دارم اما موندن با اون جور پونی ها حتی درونت هم عوض میکنه

رز – نمیخوای به ظاهر واقعیت برگردی ؟

فلوری – علاقه ای به اون ندارم چون خوبی همیشه فکر میکنه بهترینه با اونکه بدی رو شکست میده ولی باز هم کمتره

رز - ولی قدرتمند تره شاید خوبی یه وقت هایی شکست بخوره ولی میتونه پیروز میدان هم باشه حالا تو امتحان کن ضرر نداره

روش رو برگردوند سر دو گل

فلوری – مطمئنی بهم صدمه نمیزنه ؟

رز – تو که میدونی انا چه اخلاقی داره پس برو

مثل اینکه بین یه دوراهی گیر کرده بود حیف نمیتونستم نشونش بدم خطری نداره چون من مثل اون نیستم

با شک و تردید رفت سمت دو گل ... نگاهی به هردوشون انداخت و در اخر دستش رو سمت ساقه انا برد منم یکم رفتم عقب تر

با دستش گلبرگ های گل رو به ارومی نوازش کرد که گل بسته شد !

فلوری – چـ ..... چرا ؟؟؟؟؟؟؟

یعنی انا فلوری لایف رو قبول نکرده ؟ ولی برای چی ؟؟؟

رز – نمیدونم ولی باید تورو قبول کنه

فلوری نگاهی به انا انداخت – شاید اونقدر بدم که لیاقتت رو ندارم

رفتم سمتش نگاه ناراحتش رو روم خیلی خوب حس میکردم باورم نمیشه که انا بتونه اون رو رد کنه

قطره اشکی از چشماش سرازیر شد و بر روی انا ریخته شد که گل اون رو جذب کرد

گل دوباره شکوفه زد و به ظاهر زیبای خودش برگشت

رز – چی شد ؟؟؟؟؟

فلوری – نمیدونم !

رز – فکر کنم بدونم منظور انا چیه !

فلوری – خــــــــــــــب منظورش چیه ؟؟؟؟؟

رز – اون تو رو قبول کرده چون اون فقط ظاهر تو رو دید اما وقتی درونت رو دید نظرش عوض شد و .....

فلوری – و چی ؟؟؟؟؟

رز – شرمنده بقیه نمیتونم ترجمه کنم

فلوری – تو با گله حرف میزنی ؟؟؟؟؟

و در همون لحظه گل تبدیل به غنچه شد

رز – انا میگه یکم بهم احترام بزار !

فلوری یه نگاه به من کرد یه نگاه به گل یه نگاه به من یه نگاه به گل

فلوری – این اصلا با عقل جور در نمیاد که تو با این گل .... چیزه ببخشید منظورم با پرنسس انا بتونی حرف بزنی !

با تموم شدن جملش گل دوباره باز شد

فلوری – و اینکه هی باز و بسته میشه !

رز – انا میگه مغز توعه که ظرفیت اینو نداره

فلوری صورتش رو نزدیک گل برد – هوی با من درست حرف بزن مغز توعه که ظرفیت نداره !

یهو اسمون پر از رعد و برع شد و ابر ها اسمون رو پوشوندن

رز – میگه حرفت رو پس بگیر

فلوری – عمرا !خودش حرفش رو پس بگیره !

که یهو از جا پرید

فلوری – این چی بود ؟؟؟؟؟

به پشتش اشاره کردم و وقتی برگشت ابر سیاهی رو پشت سرش دید

فلوری با حرص – کار اناست مگه نه ؟

رز – اره کار اونه

بعد یعو دوباره از جا پرید

فلوری رو به ابره – هی نزد درد داره !

رز – انا میگه حرفت رو پس بگیر

فلوری – باشه پس میگیرم !

ابر نزدیک فلوری شد و بهش چسبید

رز – میگه با جدیت بیشتر

فلوری تند تند – نداره ظرفیت که توعه مغز بزن حرف درست من با هوی

نزدیک بود از خنده بترکم

فلوری – عه نخند دیگه !

رز – باشه باشه خب برگردیم پیش شاین

فلوری نگاهی به گل انداخت که نور داد و قسمتی از گل به شکل یک گوی سفید در اومد و در اخر به طورت کردنبند کریستالی به سمت فلوری رفت

فلوری – الان چی میگه ؟

رز- میگه که این گردنبند همراهت باشه کمکت میکنه و کمکت میکنه بیشتر به شکل واقعیت برگردی

فلوری گردنبند کریستالی طلایی رنگ رو گذاشت رو گردنش و اروم گفت –ممنونم

گل نوری داد و تبدیل به غنچه شد در طول این مدت گل انالیز حتی تگون هم نخور حالا چرا ؟ نمیدونم !

 

فلوری – چرا تو فکری زود باش دیگه ما یه هدف بزرگ داریم پس معطل نکن


لبخندی زدم و نبالش راه افتادم ولی اینا همش اول داستانه ...... تازه اولشه !

 

 

این داستان ادامه دارد ...




دیدگاه : نظرات
برچسب ها: داستان - پونی ?
آخرین ویرایش: یکشنبه 7 شهریور 1395 04:05 ب.ظ



]