تبلیغات
دارکنس امپایر - رویا های گذشته قسمت چهارم

رویا های گذشته قسمت چهارم

جمعه 8 مرداد 1395 03:32 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia

خب خب اینم از قسمت چهارم البته ...

بگذریم خودتون میخونین میفهمین =|

خب داستان :

لونا

 

بالاخره همه نامه ها رو نوشتم از صبح تا حالا فقط دارم نامه مینویسم و برگه پر میکنم بیچاره سلستیا چقدر سرش تو دنیای قبلی شلوغ بود

راستی سلستیای این دنیا کجاست ؟ اینقدر به مغزم فشار اوردم تا فهمیدم امروز با هم دعوا کردیم و اون از قصر رفته بیرون

خیلی جالبه خودم اصل همه چیزم اما به زور همه چیزو میدونم اونم با کمک نایتمرمون که فعلا تو زمان سرگردونه

در اتاقم زده شد و سلستیا اومد داخل با تعجب داشتم نگاهش میکردم سرش پایین بود و نمیدیدم چه حالی داره خب راستش تقصیر من هم بود که دعوا کردیم اما بازم حق رو به اون نمیدم

آه این پونیه فضول مو پشمکی دو ساعته اینجا وایساده نه وایسا بزار خودم برم اگه بزارم تا یه قرن دیگه هم همونجوری اونجا میمونه

لونا – تیا ؟

سلستیا -...

لونا – تیا حالت خوبه ؟

سلستیا - ...

بالم رو گذاشتم رو کمرش و نزدیکش شدم باورم نمیشد من که رفته بودم به گذشته و کلی کارا که یادمم نمیاد توش انجام دادم و الان سلستیا 3 سال ازم کوچیکتره در حالی که قبلا من 10 سال ازش کوچیکتر بودم اما اینجوری بهتره

لونا – باشه من معذرت میخوام نباید اینقدر عصبانی میشدم خب حالا منو می بخشی ؟

هنوز نفهمیده بودم که چی شده دیدم سلستیا خودشو پرت کرد روم و دور گردنم رو گرفت و تو بغلم داشت گریه میکرد واقعا دلم واسش سوخت خب حس خواهرانه تغییر میکنه اما الان دقیقا برعکسه من بزرگه و تیا کوچیکه

لونا – این یعنی منو بخشیدی ؟

اون بالهاشم دورم گرفت دیگه مطمئن شدم بخشیدم اما کم مونده بود خفه شد

لونا – تیا دارم خفه میشم !

اون ازم جدا شد و با یه حالتی که مثلا عصبانی بود

سلستیا – تو واقعا چیزی ازت کم میکه که بهم بگی سلستیا ؟ واقعا بنظر این چندمین باره ؟

از قیافش خندم گرفت و خودمو به خنگی زدم

لونا – خب ....اممممممم .... بزار ببینم 159 بار ؟

سلستیا – نه 161 باره !

لونا – پس امار دقیقشونو داری ! تو بیای بجای من چی میشی ؟

سلستیا – از تو بهتر میشم چون همیشه بهترین بودم !

نمیدونم چرا از حرفاش عصبی نمیشدم توی دنیای قبلی من همیشه از این حرفا عصبی میشدم همینطور هم سلستیا ! اما اینجا فرق میکنه اما حس میکنم یه اتفاق بدی داره میوفته اما چی ؟

در باز شد و یه دختر 5-6 ساله که معلوم بود پیگاسوس خفاشیه اومد داخل

لونا – ملودی لایت چیزی شده ؟

ملودی لایت – راستش از شاینینگ دارک خبری نیست پیداش نمیکنم صبح پیش پرنسس مجیک هارت دیدمش اما الان نیست

لونا – همه جا رو گشتی ؟

ملودی – اره همه جای کنترلات رو گشتم اما هیچی

لونا – شاید توی پونی ویل باشه یا با مجیک به کریستال امپایر رفته

ملودی لایت – تو که میدونی پرنسس کدنس حتی خفاش ها هم دوست نداره خب بهتره که به پونی ویل برم حتما پیش پینکیه

لونا – میخوای کسی رو بفرستم باهات بیاد ؟

ملودی لایت – نه من خودم راه رو بلدم تازشم من بزرگ شدم چه که نیستم

لونا – باشه برو

ملودی لایت رفت بیرون انگار که نه انگار که سلستیا تو اتاق بوده

سلستیا –امممم من اینجا نقش چی رو داشتم که منو ندید ؟

لونا – یادت که نرفته اون درست نمیتونه ببینه

تیا – و تو هم واسه همین دلت واسش سوخت ؟

لونا – میشه یتیم بودنش هم بهش اضافه کرد

تیا – خیلی مهربون شدیا

لونا – انگار خودمم نمیدونم

تیا – من باهاش برم ؟

لونا – که .... ؟

تیا – میدونی که بین پونی ویل و کنترلات همش پونی های خوناشام ریخته ؟

لونا – باشه ولی مراقب خودت باش

تیا – باشه

تیا رفت و بازم من تو اتاق تنها موندم تقریبا نیمه شب بود و همین خطر رو بیشتر میکرد

 

پونی ویل – سلستیا

 

باورم نمیشد بچه ای به این کوچیکی اونم با اونکه خوب نمیدید اینقدر تند پرواز میکرد خوبه حداقل یه راه فرار داره

بالاخره فرود اومد منم پشتش پایین اومدم

تیا – ملودی یکم ارومتر

ملودی لایت – پرنسس سلستیا شمایین ؟

تیا – باهام راحت باش بگو سلستیا خب میخوای کجا بری ؟

ملودی لایت – خونه پینکی اون بیشتر اونجا میره

تیا – باشه پس بریم

از نگاه های پونی های معمولی و خفاشی خوشم نمیومد اخه من زیاد از قصر خارج نمیشم و باعث میشه اینا حس غریبی کنن و زیاد هم فکر نکنم صمیمی باشن اما فکر کنم که فهمیده باشن یه پرنسس از کنترلاتم اما احترام کجا بود؟ همشون حتی نگاهمم نمیکردن

ملودی – احساس غریبی میکنی ؟

تیا – اره

ملودی – نگران نباش چون تو رو تا حالا ندیدن اینجوریه کم کم که اینطرفا بیای میفهمن کی هستی و نگران نباش به نظر منم به اینکه احترام برامون قائل باشن مهمه اما از تعظیم کردن جلوم خوشم نمیاد تو هم سعی کن عادی باشی

تیا – سعیمو میکنم

اخرش به خونه پینکی رسیدیم اونم مثل بقیه پونی ها عادی بود البته دفعه قبل شانس اورد چون یه خوناشام خواست گازش بگیه خب ملودی و شاین خبر رسون های خوبی هستن

در رو باز کردیم خونه خالی بود حتما خوابن ولی پینکی اومد

پینکی – ملودی و پرنسس سلستیا ؟ چه اتفاقی اکواستریا رو لرزونده که اومدین اینجا ؟

ملودی – پینکی شاین اینجا نیومده ؟

پینکی – نه فقط دیدم که به سمت ایستگاه راه اهن پرواز میکرد و اون موقع هم قطار پونی ویل – کنترلات حرکت میکنه

تیا – اون برگشته کنترلات ؟ پس چرا ما ندیدیمش ؟

پینکی – شاید از طرف جنگل رفته

ملودی – جنگل اور فری !

تیا – پس بریم به کنترلات

 

کنترلات – چند ساعت قبل – فلوری هارت

 

گشتن توی مغازه ها و خیابونای کنترلات هم حالمو بهتر نکرد فایده ای نداره مجیک ازم متنفره !

همینطور تو افکار خودم بودم که یه پونی محکم بهم خورد که هر دومون خودیم زمین من بلند شدم که دیدم اون شاینینگ دارکه اما این عجله واسه چیه ؟

فلوری – شاین تویی ؟

شاین تا منو دید از جاش بلند شد و بدون اینکه نگاهم کنه به سمت قصر رفت

به منم که صداش میکردم توجهی نکرد یعنی چی شده ؟

میخواستم بدونم چی شده پس بالای سرش پرواز کردم تا ببینم کجا میره که سرم به یچیز سفتی خورد و افتادم . تا دیدم کجام فهمیدم که اون از پنجره بالکن رفته داخل و منم دقیقا بالای پنجره بودم . یه صداهایی از داخل میشنیدم صدای مامانم بود

کدنس – منظورت چیه ؟

شاین – پرنسس باید عجله کنیم معلوم نیست که چه اتفاقی میوفته

شاینینگ امور – ولی مجیک؟

شاین – من با چشمای خودم دیدم و با گوش های خودم شنیدم اگه میخواین به چشم هام شک کنین اما گوش های پونی های خفاشی از هر پونیه دیگه ای تیز تره !

نمیدونستم چه اتفاقی افتاده پس رفتم داخل

فلوری – شاین من کلی صدات کردم چرا محل ندادی

شاین - این خیلی مهمه !

کدنس – من که چیزی نفهمیدم از اول بگو

شاین خب وقتی مجیک از فلوری دور شد رفت به سمت جنگل منم کنجکاو شدم و رفتم دنبالش اما گمش کردم ولی صدای دو نفر رو شنیدم

-باشه قبوله

- مثل اینکه از این فرصت خوشحالی

-کریستال امپایر دوباره مال من میشه باید خوشحال باشم

-ولی قلب کریستالی پیش من میمونه

- برای چی ؟

-من میخوام اونو از بین ببرم موندن اون شانس از بین بردن ماست

-فکر نمیکردم اینقدر سنگدل باشی مطمئنا به کدنس و شاینینگ امور نرفتی

مجیک – برام مهم نیست تو با نشون دادن خودت بهم فهموندی من هیچ خانواده ای ندارم

-پس با من یه خانواده بشو

مجیک – منظورت چیه سامبرا ؟

سامبرا – مثل یه پدر و دختر . منم خانواده ای ندارم

مجیک – باشه ولی انتظار نداشته باش بابا صدات کنم

سامبرا – باشه اینقدر معطل نباش من باید با پونی های خوناشام حرف بزنم تا کمکمون کنن

مجیک – با اون وحشی ها ؟

سامبرا – من کارمو بلدم

شاین – و دیگه هیچی نگفتن منم به سمت کنترلات اومدم تا به شما خبر بدم

کدنس – باید عجله کنیم !

و هر چهار نفرمون به کریستال امپایر رفتیم

وقتی رسیدیم همه جا در سکوت بود ماه همه جارو روشن کرده بود با عجله به سمت قلب کریستالی رفتم و با دو سایه که مطمئن بودم سامبرا و مجیک هارت هستن مواجه شدم

فلوری – مجیک نه !

اون روش رو برگردوند اما من با دو چشم قرمز و به خون نشسته مواجه شدم و تک شاخ قرمزی که توی تاریکی میدرخشید

مجیک – مشکلیه ؟ من میخوام پرنسس کریستال امپایر باشم نمیخوام تویی وجود داشته باشه که جلوم رو بگیره نمیخوام کسی سد راهم بشه !

و دستش رو به قلب کریستال نزدیک کرد ولی سریع عقب کشیدش

دستش بخاطر نیروی قلب کریستالی سوخت

مجیک – این دیگه چیه ؟

فلوری – قلب کریستالی فقط برای کسایی قابل کاربرده که جادوی سفید و نور رو توی قلبشون داشته باشن اما تو از داخل و بیرون پر از نیروی تاریکی هستی !

کدنس – مجیک بس کن اینجوری هیچی بهت نمیرسه بس کن !

مجیک – تو بس کن ! تو فقط به فلوری اهمیت میدی اما من چی ؟

بعد قلب کریستالی رو با جادو گرفت و یه محافظ سیاه دورش درست کرد و با این کارش محافظ کریستال امپایر شکست و پونی های خوناشام وارد کریستال امپایر شدن

 

فلوری هارت

 

من بالهامو باز کردم و دنبالش پرواز کردم تا جلوشو بگیرم پدر و مادرم و شاین و بقیه مشغول جنگیدن با سامبرا و پونی های خوناشام شدن .... اونطرف

کدنس – تقاص کارهات رو پس میدی سامبرا !

سامبرا – ولی تو تا اون موقع زنده نمیمونی !

اون دوتا شروع کردن به جنگیدن که اخرش جادو به بال مادرم خورد پدرم رفت سمتش که سامبرا اون جادو رو اما بزرگ تر به سمتش پرت کرد که افتاد مادرم رفت سمتش نمیدونم چی شده بود خواستم برم که با جادویی که از بیخ گوشم گذشت فهمیدم مجیک منو میخواد پس کم نیوردم و در حالی که پرواز میکردم و جا خالی میدادم حمله هم میکردم اما فکر پیش این بود که چه اتفاقی واسه پدرم اومده که جیغ مامان باعث شد رومو برگردونم باورم نمیشد هردوشون افتاده بودن نکنه .... با سرعت تمام به سمتشون پرواز کردم اما نا امیدانه فقط نگاه میکردم فقط نگاه میکردم که نیستن و نگاه میکردم که ..... مردن ....

سامبرا – اخی ! گریه نکن کوچولو تو هم میری پیششون !

دیگه کنترل هیچی دستم نبود اینو دیگه نمیتونستم تحمل کنم برام مهم نبود مجیک خواهرمه یا نه فقط مهم این بود که من باید انتقام میگرفتم اون خواهر من نیست !

با سرعتی که خودم هم ازش تعجب کرده بودم به مجیک حمله کردم اونم از بس شکه شده بود نتونست جاخالی بده و افتاد و قلب کریستالی با افتادنش محافظ رو شکوند من به سمتش دویدم اما مجیک تبدبل به سایه شد و بالای اون ظاهر شد

نگاه وحشتناکی به من کرد و پاهاش رو برد بالا و با اومدنش صدای شکستن قلب کریستالی تو گوشم پیچید باورم نمیشد تنها امیدمون از بین رفت ! اون به سمت سامبرا رفت و کنارش ایستاد منم فقط داشتم به تکه هایی که چند دقیقه پیش قلب کریستالی رو تشکیل میدادن نگاه میکردم فقط و فقط نگاه میکردم

مجیک – خب فقط مونده این دختر کوچولوی ضعیفی که داره واسه قلب خوشکلش گریه میکنه

داشت به سمتم میومد شاخش هم پر از جادو فقط یه ضربه کافی بود تا خاکستر بشم ! ثانیه ثانیه میشمردم تمام لحظه های زندگیم از جلو چشمم گذشت اما رو یه خاطره ثابت موند ..... روز بدنیا اومدنم !

 

این داستان ادامه دارد ....

فهمیدین ؟

من داستان نوشتنم اینجوریه دیگه البته تیکه اخرشو لو دادم =| ولی فکر نکنین الکی پلکی تمام میشه ها =/ حالا نظر بدین تا من برم ادامه رو بنویسم




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 7 شهریور 1395 04:03 ب.ظ



]