تبلیغات
دارکنس امپایر - رویاهای گذشته قسمت یازدهم

رویاهای گذشته قسمت یازدهم

چهارشنبه 20 تیر 1397 01:14 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
سلام دوستان اینم از ادامه داستان
ببخشید میدونم باید دیروز میدادم ولی ندادم چون به لطف این کیبوردمون که هی گیر میکنه نتونستم بنویسمش میدونم کوتاهه ولی همینم به زور نوشتم 
خب داستان ادامه مطلبه منتظر چی هستین؟











پرنسس لونا/کوه کریستال 

صدای باد میومد درختان کریستالی با هر زوزه باد...
لونا: راوی جان اینقدر حرف نزن خودم توصیفش میکنم! 
مگه بده چندین ساله دارم زحمت میکشم و براتون توصیف میکنم ولی شما...
لونا جادوش رو فعال کرد که دیگه صدایی نیومد 
کلاه شنلش رو عقب انداخت و نگاهی به اطراف کرد 
لونا: اینجا باید کوه کریستال باشه و...
تو فکر فرو رفت...اون این همه راه رو قراره بره و از جون خودش بگذره و نه تنها خودش..جون بقیه هم در خطر بود...ایا کارش درست بوده؟ یا اشتباه و باید همه چیزو برگردونه؟...ولی اگه اونکارو کنه....
لونا سرشرو به چپ و راست تکون داد : نه الان وقت اینکارا نیست باید عجله کنم
بالهاشرو باز کرد و شروع کرد به پرواز کردن

**********
_ مامان؟ 
+بله عزیزم
_ چرا عمو مارو دوست نداره؟ 
+ کی چنین حرفی زده عزیزم؟ 
_ اخه اون از من خوشش نمیاد...
+ اینطور نیست عزیزم...حالا برو بیرون با بقیه بچه ها بازی کن
دخترک لبخندی زد و از اتاق خارج شد. پس از او مردی وارد اتاق شد 
+ اوه...ایدن..تو...
ایدن: حق داره .... برادرم اصلا از ما خوشش نمیاد...هیچکی از من خوشش نمیاد 
زن جوان لبخند معنی داری زد : یعنی منم از اون هیچکی ها هستم؟ 
ایدن: تو استثنایی هستی...همیشه خاص بودی
  این الان یعنی نیستم؟ + 
ایدن: تو برای من همه چی هستی..اصلا باورت میشه بچه هم داشته باشیم؟
+ بعله وقتی یه پرنسس عشق یه نقشه ایو بکشه حتما تا تهش خوب پیش میره 
ایدن:ولی توکه پرنسس عشق نیستی
+ نچ...من یه محافظم! 
************
همه جا تاریک بود....فقط گوی های ابی درخشان کمی اونجا را روشن میکردن...ناگهان در باز شد و یونیکورنی با بدن سفید و موهای ابی روشن و چشمانی بنفش وارد شد.جادوی بنفش رنگش را فعال کرد که گوی ها کنار رفتند و راهی برای ورود او باز شد.به بین گوی ها رفت و به بزرگترینشان نگاه کرد
گریه اور بود...شایدهم خند دار؟ اینکه چند پونی جوان بدون دانستن حقیقت به دنبال ان میروند.اون همه چیز را در دست داشت و زمان همه چیز بود...ولی یک یونیکورن؟ 
جادویش را فعال کرد که پورتالی روبه رویش بازشد و بی درنگ وارد ان شد 
در قصری بزرگ که ده ها برابر قصر کنترلات و کریستال امپایر با هم بود از ان خارج شد....قصری از جنس عشق.نور.تاریکی.تعادل و..اتحاد!
با خونسردی تمام به جلو رفت . درهای بزرگ سد راهش نمیشدند و بی انکه دیده شود از انها رد میشد 
به مکانی که میخواست رسیده بود. سرش را بالا گرفت دختری الیکورن با بدن خاکستری و موهای بنفش و چشمانی مشکی روبه روی پنجره ای بزرگ ایستاده بود و به بیرون نگاه میکرد.قدم گذاشت و کنار او ایستاد 
بالاخره لبهایش از هم تکان خوردند و شروع کرد به حرف زدن 
_کاری داشتی.... کلاریا؟
کلاریا چشمانش را بست و نفسش را از داخل ریه هاش بیرون انداخت
کلاریا: ازت کمک میخوام....میخوام که...
_ دیوونگیه...منم نمیخوام ریسک کنم
کلاریا:ولی تو همیشه درحال ریسک کردنی..تو...کلا از همون اولم زندگیت یه ریسک بزرگ بوده..برای همه دنیا! 
نیم نگاهی بهش کرد : الان باید دلخور بشم؟....دنیا تو دستای منه...اونا هیچکدوم نمیفهمن..قرار نیست کسی بفهمه..تو میمیری...ولی من نه.من زندگی میکنم تا ابد ابدیت! 
کلاریا به گوشه دیگری نگاه کرد و با لحنی تلخ و اروم جوابشو داد: هر چی باشه...تو نمیتونی به زمان های ممنوعه بری...هیچکی نمیتونه.وقتی پنجگانه های اتحاد دور همه جمع بشن دیگه فرصتی نداری تا کاری کنی.ملکه نوا نمیخواد کسی بفهمه
_ اون شاید ملکه تمام دنیای ما باشه...ولی هیچوقت جانشیناش خودش نمیشن...اون همه چیرو شروع کرد ولی جانشیناش تمومش میکنن
کلاریا اخمی کردی و با حالت غرور امیز و خشم همیشگیش جلوش وایساد : درسته که ما نمیتونیم اون بشیم...ولی یکی جز ما میتونه بشه
_هه...جز شما؟ کی؟؟ یه شترمرغ؟؟ 
کلاریا: یک انسان!
_ تیانای خائنو میگی؟
کلاریا به یه سمتی نگاه کرد و جادوشرو فعال کرد...با فعال کردن جادوش یه صفحه جادویی جلوشون ظاهر شد 
_ این چیه ؟ یه تصویر از اینده؟ 
یه صفحه نگاه کرد ولی با دیدنش زبونش بند اومد
کلاریا: چیه تعجب کردی؟ این پنجتا دختر بچه رو نمیشناسی؟ یکیشون تو کنترلات زندگی میکنه...یکی تو سرزمین بی طرف یکی تو یه بعد دیگه و دوتا دیگه تو دنیای ادما...پنجتا دوس که زمانی که تو کنترلش میکنی سرنوشتشونو از هم جدا میکنه و نیرویی از عشق و فداکاری میسازه 
یونیکورن با خشم پاهاشرو به زمین کوبید که صفحه در هم شکست 
_ زود بگو چی میخوای عجله دارم! 
کلاریا: ازت میخوام که حفاظ زمانی شهر ارواحو ابدی کنی
_ باشه!....خواهر!
و روشرو برگردوند و برگشت
کلاریا: من مثل تو با قدرت های زمانی بدنیا نیومدم....ولی بهتر از توام...چون زندگیمو حس کردم....ولی تو از همون اولش به دنبال قدرت بودی...بی دلیل به کیتی...
_ اسمشو نیار!!! 
برگشت 
_ من زمانو دارم و زمان همه چیزه! من میتونم برگردم و این سرزمینو از ریشه نابود کنم! تو فقط یکی از اون جانشینایی...از پنجگانه اتحاد نیستی..نه نیستی! من از همون اول نخواستم و این مشکل خودمه نه تو! اون بچه ها هم چندین نثل بعد از تو هستن پس میتونم صبر کنم و وقتی که وقتش برسه...یچیو خوب میفهمی /صداش محکمتر و بلند تر شد/ که این پایان داستانه! 

این داستان...فکر کنم با این حرفی که این زد بدجور ادامه داره...      


خب دوستان نتیجه میگیریم کسیو بی دلیل عصبی نکنیم چون ممکنه بزنه به سرش و دنیارو به فنا بده=|

خب و یچیز دیگه...ما اینجا یه اکواستریا داریم و یه پارتسکاریا و یه...اتحاد؟ اون از کجا اومد؟ خب فکر کنم برای دونستنش باید بقیه قسمتارو ببینیم 
و با هر قسمت همینجوری معما جمع میشه بدبختانه=|



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 31 تیر 1397 03:20 ب.ظ



]