تبلیغات
دارکنس امپایر - رویاهای گذشته قسمت 10 پارت 2

رویاهای گذشته قسمت 10 پارت 2

دوشنبه 1 خرداد 1396 04:30 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
سلام و عصر به خیر به بینندگان بلاگ شهر پونی های کریستالی از مدیریت بلاگ با شما صحبت میکنیم و اینک پارت دوم داستان رویاهای گذشته :) که همه منتظرش بودن ولی به دلیل برخی مشکلات ......
اوا اتصال قطع شد !! :| شرمنده بچه ها برنامه رو ولش کنین نوشتاری حرف میزنیم :|
تازه از مرکز زنگ زدن برقا رفته برق اضطراریمونم دفعه قبلی تو خواب استارلایت مولدش از جا کنده شد :|
خب برنامه بماند بریم سر داستان سرتونو نخورم :|
...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
کجا میای عزیز من داستان ادامه مطلبه :/


به سرعت مسافت راه رو را طی میکرد تا به سالن تاج و تخت برسد از میان سرباز های زیادی گذشت و بالاخره خود را مقابل در طلایی رنگ سالن دید دو سرباز یونیکورن در را برای ورودش باز کردند و او وارد شد

سالن نسبتا بزرگی بود فرش کرم رنگی با طرح های طلایی زیر پایش بود جلو تر رفت و به نزدیکی صندلی سلطنتی و بزرگی رسید تعظیم کرد و گفت

_ بانوی من !

الیکورنی که چهار گوی درخشان رو به رویش در هوا شناور بودند نگاهی به او انداخت

_ چی شده ؟

_ بانوی من یکی از اون چهار پونی فهمیده که توی خواب هستش

_ دارم میبینم

سپس سه تا از گوی ها به کنار رفتند و فقط یکی باقی ماند

_ خیلی جالبه ... از این دختره خوشم اومده گذشته جالبی داره

_ ملکه به نظرتون نباید کارش رو تموم کنیم ؟ اخه تا حالا هیچ کس نتونسته از رویاهای گذشتش بیدار بشه

_نه ... میخوام ببینم میخواد چکار کنه ؟ فعلا که بد نیست یه خفاش کوچولو با یه قدرت جالب و یه پونی تاریک و روشن که بین دو نیمه خودش گیر کرده و یه پونی از پارتسکاریا که هم در زمان جنگ اتحاد دو کشور بوده هم بعدش با اونکه دو هزار و خورده ای سال سن بیشتر نداره و یه یونیکورن که خودشو مثبب مرگ پدر و مادرش میدونه و حتی نمیدونه برگشتنش به پارتسکاریا درسته یا نه

_ چی دستور میدین ؟

_ فعلا کاریشون نداشته باشین میخوام خودم یکم با اینا تفریح کنم

_ ملکه شما که نمیخواین ...

_ تو که قوانین رو میدونی قلمرو شن ها فقط برای پونی های صحراست و هر کسی به قلمرو ما نفوذ کنه باید از بین بره

ان پونی ساکت شد و پس از احترام گذاشتن از سالن خارج شد

 

****

 

فلوری لایف

 

کم کم داشتم باور میکردم شبیه هیولایی چیزی شدم اخه هرکی رو میبینم جوری فرار میکنه انگاری روح دیده !

راستی .....بقیه کجان ؟؟؟ هوفففففف تازه یادم اومد پیشم نیستن !

خب من الان کجا پیداشون کنم ؟ اصلا یه لحظه وایسا من چطور اومدم تو دارکنس امپایر ؟

اصلا ولش کن برمیگردم خونه ببینم ناهار چی دارم ...

**

رسیدم به خونمون .در باز بود رفتم داخل ولی خونه خیلی ساکت بود

_ مامان ؟؟؟؟ بابا؟؟؟؟ اینجایین ؟؟؟؟

کل خونه رو گشتم ولی هیچی !

_ پس کجا رفتن ؟؟

_ جای دوری نرفتن !

با شنیدن صدایی که برام از صدای عزرائیلم بد تر بود برگشتم

_ کینگ سامبرا !

_ درست حد زدی فلر

_ پدر و مادرم کجان ؟؟؟؟ تو اینجا چکار میکنی ؟؟؟؟

_پدر و مادرت همینجان اگه درست نگاه کنی

کمی دقیق تر شدم که اخر وجود مبارکشو کنار برد

مامان و بابام دست و پا بسته در حالی که چنتا سرباز اونا رو گرفته بودن

با هجوم خاطرات به ذهنم تازه فهمیدم که چه اتفاقی افتاده

_ اینجا کجاست ؟؟؟ چرا با ذهنم بازی میکنین ؟؟؟؟

صدای قهقهه زنی توجهم رو به خودش جلب کرد

_ اینجا زمین بازی منه کوچولو ! اینجا با خواست من و قوانینم اداره میشه

_ این چه نوع بازی مسخره ایه ؟ تو کی هستی ؟

_ مسخره ؟ شاید ادامه دادن این بازی از مسخره بودن کم کنه نظر خودت چیه ؟

_ تو چطور میدونی که چه اتفاقی تو گذشته من افتاده ؟ اصلا تو کی هستی ؟ چطور اینکار رو میکنی ؟

_ من به هر بازنده ای خودم رو معرفی نمیکنم .... ولی اگه تو و دوستات از تو خاطراتتون سر بلند بیرون بیاین که نمیاین درباره گفتنش فکر میکنم

این جمله رو گفت و دیگه صدایی نشنیدم

سامبرا _ اینقدر بهش فکر نکن با همه اینکار رو میکنه !

چشام دوتا بود که شد اندازه توپ !

_ هـــــــــــــــــان ؟؟؟؟؟

سامبرا _ جیغ نزن بابا گوشم کر شد ! منظورم اینه که افراد قبل از تو هم اینجوری بودن تازشم اون راست میگه این چیزی جز یه بازی که شما وقتی تو صحرا خواب هستین انجامش میدین هیچی نیست

_ تو چرا اینا رو به من میگی ؟

_ چمیدونم دستور بانو هستش منم کمکت میکنم که بتونی بری بیرون ولی حتی با کمک منم راهت سخته

_ خــــــــــــــــب الان من باید چکار کنم ؟

_ قوانین راحته ! تو باید اول از خوابت بری بیرون و برای این کار شاهزاده کمکت میکنه ولی وقتی میری بیرون باید به داخل شهر برین و وارد قصر بشی و گوی خودت رو بشکنی که اگه موفق شدی میتونی از صحرای گذشته خارج بشی ولی اگه نشدی به پونی صحرا تبدیل میشی و اگه مردی جزئی از خود شن های صحرا میشی

_ بقیه چی ؟ منظورم دوستامه اونا چی ؟

_ بهت توصیه میکنم به فکر اونا نباشی شما باید خودتون تنهایی از پس صحرا بر بیاین وگرنه بازی رو باختین

_ چه قوانین مسخره ای !

_ مهم اینه که باید بهشون عمل کنی ! خب سربازا ! حملـــــــــــــه !!!!

یهو شکه شدم نفهمیدم چی شد که از پنجره پریدم و با تمام سرعت به سمتی که نمیدونم کجاست دویدم

کمی که دویدم گمم کردم

_ اخـــــــــــیش ! گمم کرد ! خب حالا این شاهزاده رو از کجا پیدا کنم ؟

_ لازم نیست پیداش کنی ! اون تورو پیدا میکنه !

عین میخ سر جام ایستادم نمیدونم چرا ولی قلبم نزدیک بود از قفسه سینم بپره بیرون !

_ لازم نیست از من بترسی من اونقدرا هم مثل تو و دوستات ترسناک نیستم !

روم و برگردوندم که جوابش بدم که دهنم همونجوری باز موند

الیکورنی با بدن قهوه ای کمرنگ که انگار با طلایی مخلوط شده و موهای ترکیب زرد و کرمی با چشمایی نارنجی و زرد که چند سانتی از من کوتاه تر بود ولی بالهاش کمی بزرگ تر از بالهای من بود همینطور هم تیز تر مثل بال های شاین وقتی عصبی میشه

_ تو پرنسس صحرا هستی ؟

_ معلوم نیست ؟

_ خب حوصله مقدمه چینی ندارم بریم سر اصل مطلب و اون اینه که تو چرا کمکمون میکنی ؟

_ مگه سیلور گولد نگفت که من به عنوان راهنما تو بازی هستم ؟

_ اگه منظورت همونیه که دستور داد یه گله نیزه به دست حمله کنن به سمتم اره گفت ولی چرا تو ؟

_ چون من بعد از مادرم قراره ملکه تمام صحرا ها بشم و باید همچی رو دربارشون بدونم همینطور راه های عبور و خارج شدن از خوابت فقط یه راه داره اونم اینکه خودتو بکشی !

جانمممممممممممممم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ این داره چی میگه ؟؟؟؟؟

_ خودمو بکشم ؟؟؟؟؟؟؟ مگه دیوونم ؟؟؟؟ مگه اون سیلیو یا سیلوار یا هر خری نگفت که اگه بمیرم تبدیل به شن میشم ؟؟

_ عزیزم مثل اینکه فرق بین مردن و خودکشی رو نمیدونی نه ؟

_ تو هر دوشون بالاخره میمیرم !

_ هوففففف اصلا بهتره با تو بحث نکنم !

یهو یه خنجری جلوم ظاهر شد

_ خب بهتره زودتر خودتو بکشی تا من برم سر وقت بقیه

نگاه مشکوکی بهش انداختم

_ و اگه جواب نده ؟

_ میتونی روحت رو برا انتقام بفرستی برام فرقی نداره

_ تو عمرم پرنسس به این بیخیالی ندیدم !

خنجز رو توی قلبم فرو کردم ولی برعکس تصورم هیچ دردی نداشتم که یهو چشمام باز شد

_ دیدی حق با من بود ؟

نگاهی به پرنسس بیخیال انداختم که با افتخار و غرور بالا سرم ایستاده بود انگار یه قلعه رو فتح کرده !

بلند شدم و کیفم رو که برگشته بود از رو زمین برداشتم و گذاشتم رو کولم

_ راستی بقیه الان چکار میکنن ؟

_ به خودشون مربوطه .... هر کدومشون دارن در همین زمان بازی میکنن و مثل اینکه از تو جلو زدن

_ ببینم مگه فقط تو...

پرید وسط حرفم

_ اره میدونم چی میخوای بپرسی ! ولی راستش اره منم و اینم به خاطر قدرت های زمانیمه ! من مثل مادرم گذشته و حال رو کنترل میکنم یعنی در یک لحظه هر جا میخوام میتونم باشم

_ پرنسس اینده ای هم وجود داره ؟

در حالی که به سمت شهر راه میرفت و من دنبالش میرفتم جواب داد

_ اره هست ! ولی اون تو برکه حقیقت زندگی میکنه یه جورایی هم خاله من میشه و یک نفر دیگه ای هم هست که همه زمان ها رو کنترل میکنه ولی هیچ کس نمیدونه کجاست تنها کسی که میدونه پرنسس کیتیه

_ این پرنسس کیتی چرا همه چی رو میدونه ؟

_ اگه میدونستی که چه کار هایی واسه ارتوسکاریا انجام داده تا الان هزار بار برای این خطاب کردنش میگفتی غلط کردم !

ایستاد و بهم اجازه سوال دیگه ای رو نداد

_ خب .... رسیدیم بیا این شنله رو بپوش راستی همونطور که گفتم این یه بازیه ولی برخلاف بقیه بازی ها یک - تو اینجا فقط یه جون داری دو – من تو کشتن کسی بهت کمک نمیکنم چون ممکنه نیاز باشه بعضی از سرباز ها رو بکشی سه – هیچ وقت نباید دوستات رو ببینی و برای خودت یه مسیر مشخص داری چهار – گوی تو توی کتابخونست ولی اینکه کجاشه رو خودت باید حس کنی .... خب تمام شد سوالی هست

_ چیز دیگه ای نبود ؟؟؟

_ نه ولی باید ببینم چی میشه راستی اون شنل هم درنیار چون سربازا شناساییت میکنن منم از دور مراقبتم چون اگه منو با تو ببینن میفهمن میخوای از اینجا فرار کنی

پوفی کشیدم و شنل رو پوشیدم و به سمت قصری که از این فاصله هم به راحتی میشد دیدش حرکت کردم

 

*******

شاینینگ دارک

 

اگه تنها راه نجاتم نبود تا الان گلوشو پاره میکردم جسدشم مینداختم جلوی گرگا ! چقدر زر میزنه اخه ؟

_ اها و داشتم میگفتم رصد خونه تو طبقه بالاست و غرغرو هم خودتی !

سر جام وایسادم که خودشم ایستاد

_ تو میتونی ذهنمو بخونی ؟

_ اره میتونم بخونم مشکل داری ؟

چشم غره ای ازاون وحشتناکا بهش زدم و ازش جلو زدم و درحالی که داشتم راه میرفتم اداشو در اوردم :

_ اره میتونم بخونم! مشکل داری ؟

خخخخخخخخ یه لحظه بخاطر ادایی که در اوردم زدم زیر خنده که همه روشون برگشت به سمت من

_ گل کاشتی شاین الانه که تیکه تیکت کنن !

سربازا از بین مردم بیرون اومدن و همه از همه طرف محاصرم کردن

_ خب بالاخره یه روش باحال تر ! ببینم کدومشون به گرد پامم میرسه ؟

بالهای خفاشیم رو باز کردم یکم خم شدم و با یه پرش با تمام سرعت به سمت اسمون پرواز کردم و به سمت نوک ساعت بزرگ شهر رفتم و اون بالا وایسادم

چند لحظه بیشتر نگذشته بود که یهو سایه تاریکی از کنارم گذشت و باعث شد کمی تعادلم رو از دست بدم

_ از ما نمیتونی فرار کنی شاین !

سریع روم رو برگردوندم که نایت شِید رو دیدم ولی هنوز کامل ندیده بودمش که از بالا پرتم کرد

قبل از اینکه با زمین یکی بشم بالهام رو باز کردم و تو اسمون اوج گرفتم

_ تو دیگه از کدوم گوری پیدات شد ؟

_ از همون گوری که پرنسس چهار ساعت داشت برات توضیح میداد و تو تو عالم رویاهات بودی !

هوفففففف باید بگم دوباره برام توضیح بده !

_ نایتی جان به خاطر دوستی چهار دقیقه ایمونم که بود بزار برم گوی خودم رو بشکنم !

_ اولا اسمم رو مخفف صدا نزن ! دوما من حاضرم برم برم با اسپید فایر دوست بشم ولی با تو نه

_ خیلی شبیه اون پخمه حرف میزنیا !

خیلی قشنگ دیدم که عین منگلا نگام کرد

با یه لحن تعجبی و با مزه ای گفت

_ هـا ؟؟؟؟؟

 

******

 

شاینینگ دارک از فرصت به وجود امده استفاده کرد و پا به فرار گذاشت . در همان لحظه پونی صحرایی که شکل استاری کایز را گرفته بود محکم به پشت سر نایت شید زد و فریاد زد

_ هوی! حواست کجاست در رفت !

_ الان کی پخمه بود این وسط ؟

_ اگه نایت شید واقعی بودی قطعا میفهمیدی منظورش با خودت بوده !

و او همانگونه انجا ایستاده بود (:|)

.

.

.

.

 

در اتاق را به ارامی باز کرد و وارد شد . اتاقی نه چندان بزرگ ولی زیبا و اشرافی

هنوز کاملا وارد اتاق نشده بود که صدایی اشنا توجهش را جلب کرد

_ بهت یاد ندادن در بزنی ؟

سرش را بالا برد و دختری که کنار بالکن نشسته بود خیره شد

مثل همیشه مغرور و زیبا

_ نمیدونستم برای وارد شدن به اتاق خودم باید در بزنم !

دخترک که الیکورن جوانی بود به او نزدیک شد

_ میخواستم وظایفت روبهت یاد اوری کنم چون معمولا الان باید سر کارت باشی

_ توچی ؟الان نباید به بازیکنا کمک کنی ؟

_ تو چی ؟ نباید سرشون رو برای ملکه ببری ؟

_ کارم به خودم مربوطه اسپارکل لایت !

_ کار منم به خودم مربوطه سیلور گولد !

_ میشه عین طوطی حرفامو تکرار نکنی ؟

_ و میشه تو با کسی که مقامش از تو بالا تره درست حرف بزنی ؟

_ لازم نیست برای تو سر خم کنم

اسپارکل لایت شانه ای بالا انداخت

_ باشه ولی اگه دستور دادم سرتو ببرن واسه مامانت یه وقت ناراحت نشیا !

_ جرئت داشته باشی ملکه نمیزاره

اسپارکل لایت با مسخرگی جوابش را داد

_ اوه بله معلومه چون اگه من دست به خواهر زاده عزیز دوردونش بزنم در جا نصفم میگنه یعنی ارزوی ملکه شدن رو باید با خودم به گور ببرم

و از اتاق خارج شد

سیلور گولد خندید و زیر لب گفت :

_ دیوونه ی خوشکل !

 

******

لاپس در حالی که از پله ها بالا میرفت ناله کرد

_ وای مامان ! پاهام الانه که قطع بشن ! اخه کدوم دیوونه ای یه گوی رو تو سیاه چال میزاره ؟ اوه وایسا ببینم سیاه چال کدوم کوفتیه؟ ( با عصبانیت و صدای بلند تر ) بهتره بگم زندان بالای قصر که هیچ عقل سالمی اینکار رو نمیکنه

_ اینقدر ناله نکن بچه ! چهارتا پله بیشتر نبودا !

لاپس به پله های مارپیچی که پشت سر گذاشته بودند اشاره کرد

_ تو به این میگی چهار تا پله ؟ اینا کمه کم 2000 تا پله میشه بعدش خانم میفرمایند فقط چهار تا پلست !!!اصلا کی گفته گوی من باید اون بالا باشه ؟

_ من گفتم ! مامانم گفته ! مامان بزرگم و همینطور همه کسای قبل مامانبزرگم !

و به راهش ادامه داد

لاپس با حرص لبش را جوید و گفت

_ خوش اخلاقی میباره از سر و روش !

سپس جادوی شاخش را فعال کرد و در یک لحظه جلوی اسپارکل لایت ظاهر شد

_ مثل اینکه مسابقه منه ها !

و دوباره غیب شد و چند پله بالا تر ظاهر شد

_ جا نمونی خانم خوش اخلاق !

و با خنده از پله ها بالا رفت

اسپارکل لایت چشمانش را در کاسه تکان داد

_ زیادی شبیه بچگیامه ! ولی خب ..... منم حقه زیاد دارم !

در همان لحظه پله های زیر پایش تبدیل به شن شدند و دورش پیچیدند

.

...

.

.

لاپس

 

 

یکم دیر نکرد ؟ پس کجاست ؟؟؟

این دختره منو گذاشت و رفت پوففففففففف ! اصلا ولش کن خودم میرم !

شروع کردم به راه رفتن که یهو حس کردم که جلو نمیرم . زیر پام رو نگاه کردم که دیدم زمین داره به سمت عقب برمیگرده !

شروع کردم به دویدن ولی یه صخره بالا اومد و خوردم بهش که منو هی به سمت نرده های پل..... پس نرده ها کووووووووو ؟؟؟؟؟؟

نرده ها انگار از اول هم وجود نداشت و این یعنی اگه این سنگه منو هی هل بده با زمین یکی میشم !

سعی کردم با جادو جابجا بشم ولی هیچی !

_ یه دیقه وایسا !

دستم رو گذاشتم رو سرم و در جا یه جیغ فرا بنفشی زدم

_ شـــــــــــــــــــــاخـــــــــــــــم کـــــــــــــــــــــــو ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به لبه که نزدیک شدم بجای زمین که حدوده یه دو کلومتری بیشتر باهامون فاصله داشت یه سیاه چاله دیدم !که روحم کامل از بدنم جدا شد

_ این بچه بازیا چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ولم کن نمیخوام بمیرم !!!!!!!!

تا اینکه صدای نحصشو شنیدم

_ خب قرار که نیست فقط کمکتون کنم باید یه جا تو مشکل رهاتون کنم یا نه ؟

روی یه ابر شنی که تو هوا مقلع بود نشسته بود و با خونسردی نگام میکرد

_ تو باید کمکمون کنی نه اینکه بکشیمون !

_ فکر نمیکردم اینقدر ترسو باشی ! خب یه راهنمایی بهت میکنم که تو این مرحله کمکت میکنه !

_ بنال ببینم چیه !!!!!

_ همیشه تو عمق تاریکی روشنایی هست اگه به تاریکی تسلیم بشی روشنایی رو نمیبینی و اگر تسلیم روشنایی بشی تاریکی شکستت میده پس به هیچ کدوم اعتماد نکن قلبت هم ممکنه بهت دروغ بگه و عقلت از ورودت به تاریکی جلوگیری کنه پس به چیزی اعتماد کن که از وجودته !

یهو همه شن ها و صخره ایستادن ولی سیاه چاله همونجور میچرخید

خبری هم از اون پرنسسه نبود

_ منظورش چیه ؟

نگاهی به سیاه چاله نداختم ولی این منطقی نیست !

یهو زدم به سرم

_ خوبه تازه گفت مخت باعث میشه بترسی !

دوباره نگاهی به اون سیاه چاله ترسناک کردم و یه نگاهی هم به ادامه راه پله هایی که صاف شده بودند

خب مثل اینکه چاره ای ندارم !

 

این داستان ادامه دارد ...

 




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 1 خرداد 1396 04:45 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30
]