تبلیغات
دارکنس امپایر - رویا های گذشته قسمت نهم

رویا های گذشته قسمت نهم

سه شنبه 16 شهریور 1395 03:16 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia

رزهارت

 

داشتیم برمیگشتیم همون منطقه ای که شاین رو گذاشته بودیم فلوری از من جلو تر میرفت و نزدیکتر بود

فلوری – شاین کجاست ؟؟؟

رز – منظورت چیه مگه اینجا نیست ؟

فلوری – خودت ببین

همه جا رو نگاه کردم ولی شاین نبود فقط کیف هامون بود که زیر درخت بود

رز – یعنی کجا میتونه رفته باشه ؟

فلوری خواست چیزی بگه که شاین در حالی که میدویو اومد سمتمون

شاین( در حالی که نفس نفس میزد ) – ب... چه .... ها .... او .... ن ..... جا .....

رز – نفس بگیر بعد حرف بزن

یه نفس عمیقی کشید و شروع کرد به حرف زدن

شاین – به غیر از اینکه گم گور شدین واسه خودتون یه دختر بچهافتاده توی اون چاه کمکم کنین بیارمش بالا

هر سه به سمتی که شاین میگفت دویدیم تا رسیدیم به یه چاه

فلوری – چطوری افتاد اونجا ؟

شاین من داشتم اینجا رو دید میزدم که اینو دیدم و وقتی منو دید یهو جیغ زد و فرار کرد و افتاد اونجا

فلوری – و در نتیجه جناب عالی ترسوندیش !

شاین – من چمیدونستم ازم میترسه

رز – همه از خوناشاما بدشون میاد یادت نیست ؟

شاین من خفاشم مثل اینکه تو این شک دارین ؟؟؟

رز- تو با اون چشما با خوناشاما فرق نداری چون تا حالا هیچ خفاشی چشماش قرمز نبوده

شاین – بسه دیگه !

فلوری – این جا خیلی هم تنگ نیست فکر کنم بتونم برم توش

این چی میگفت ما چی میگفتیم هنوز درگیر اون بچه بود

فلوری – درست نمیگم ؟

و تا روش رو برگردوند ما دوتا رو درحالت حمله دید که نزدیک بود همو خفه کنیم

فلوری – ااااااااااااااااا.......مممممممم خب .... من میرم شما ادامه بدین

و رفت داخل چاه

نیم ساعت بعد ...

 

شاین – دیر نکرد ؟؟؟

در حالی که به ته چاه که تاریک بود زل زده بودم – اینقدر درگیر دعوامون بودیم یادمون رفت

شاین – من برم پایین ؟

رز – بزار یکم صبر کنیم الان میاد

شاین – اگه نیان چی ؟؟

رز – نگران فلور نباش اون میاد

شاین – نه اصلامن میرم پایین

قبل از اینکه بپره پایین با دهنم دمش رو محکم کرفتم که دادش رفت هوا

شاین – ای تو روحت این چه غلطی بود کردی دمم کند !

رز – من دارم غلط میکنم با تو ؟؟؟ سرتو پایین میندازی و میری پی کارت این وضعشه ؟

شاین- خانم مشکل دارن ؟

رز – اره دارن !

شاین- اررررررررررررررره ؟

رز – اررررررررررررررررره دارم !

فلوری – چرا اینقدر داد میکشین ؟

هر دومون 180 درجه برگشتیم و فلوری رو دیدیم

رز – چطور ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فلور – ما خیلی وقته که اومدیم بیرون وقتی راه چاه بسته شد مجبور شدیم میانبر بزنیم

و بعد به پونی کوچولویی که جفت فلور بود نگاه کردیم یه یونیکورن با موها و چشمای سبز ابی و بدن سفید که به موهاش یه پاپیون ابی رنگ میبست

کلا خیلی ناز بود

-من عیبی دارم که دارین اینجوری نگام میکنین ؟

پونیه داشت با اخم بهمون نگاه میکرد

شاین – مگه خوردیمت ؟

-نه ولی خوشم نمیاد

بچه رو برم ! چه زبونی داره

شاین – کسی بهت یاد نداده با بزرگ ترت درست حرف بزنی ؟

-اره خیلیا البته خودم نخواستم یاد بگیرم

این چه راحت حرفشو میزنه

فلوری – خب بسه دیگه .... خب بزار معرفی کنم من پرنسس فلوری لایف مجیک نایت هستم و اینا هم دوستام رز هارت و شاینینگ دارک هستن

-منم لاپس لازلی ( سنگ لاجورد ) هستم

رز- لاپس لازلی به معنی لاجورد نیست ؟

لاپس – اره هست

شاین – ولی من شباهتی بین تو و لاجورد نمیبینم

لاپس – کیوتی مارکم

به کیوتی مارکش نگاه کردیم یه سنگ لاجورد و چند قطره اب بود

شاین – خب ....

لاپس – من از پرسیدم که کیوتی مارکت که ماه و یه ستارست چه ربطی به اسمت داره ؟

نفهمیدم چی شد که از خنده پخش زمین شدم

شاین – رو اب بخندی

فلوری – بچه راست میگه

لاپس- من بچه نیستم بیشتر از سنم میفهمم

در حالی که اشکامو از شدت خنده پاک میکردم – مگه چند سالته ؟

لاپس – میشه گفت حدود 1567 -8 سالی

فلور و شاین – چـــــــــــــــــــــند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

منم که انگار یه حرف عادی رو شنیدم – منم 2403 سالمه ولی 24 حساب میکنیم

فلوری در حالی که سعی میکرد تعجبش رو قایم کنه – منم 23 سالمه

شاین – منم 23

رز – چتونه اینا که خیلی عادیه

شاین – اروم باشیم ؟؟؟؟؟ سن تو دو برابر سن لوناست !

لاپس – اینا تو پارتسکاریا عادیه برای اینا که عادی نیست

رز – دارم میبینم ولی برام عجیبه که تو با اونکه کیوتی مارکت رو گرفتی ولی بزرگ نشدی

لاپس – نمیدونم

فلوری – بسه دیگه الان دوباره شب میشه و ما هنوز به کوه نرسیدیم

راست میگفت پس همگی برگشتیم سمت کیفامون و تو اون مدت همه چیزرو برای لاپس توضیح دادم البته جز اون کلاغه و هدف فلوری

داشتیم به سمت کوه میرفتیم که صدای لاپس متوقفمون کرد

لاپس –اهای وایسین منم بیام !

رومون رو برگردوندیم و لاپس رو دیدیم که به سمتمون میدوید وقتی رسید نفس نفس میزد

لاپس – فقط .... یه .. کم ...... وای ..... سین

فلوری – چی شده ؟

لاپس – منم میخوام باهاتون بیام

شاین – ما مسافر اضافی اونم اگه تو فسقلی باشی نمیخوایم

لاپس – من میخوام به شهر طلایی برم مادر بزرگم اونجا زندگی میکنه میخوام برم پیشش و الان که شما هم دارین به اون سمت میرین میشه منم باهاتون بیام ؟

رز – معلومه که میتونی !

شاین به من و فلوری که نیشامون باز شده بود نگاه کرد

شاین – باشه منم مشکلی ندارم ولی بچه داری با خودتون

و رفت

لاپس – من 10 برابر سنشو دارم اونوقت میگه بچم ؟؟؟؟؟

رز – اونا فرق پارتسکاریا با اکواستریا رو درک نمیکنن برای همینه که مثل اکواستریا حساب میکنه

فلوری – ااااااااااااا. ممممممم خـــــــــــب اینش فعلا مهم نیست چون که اینش خیلی پیچیدست

رز – اینو باید وقتی اتحاد بود میگفتی

لاپس – تو که اون موقع بدنیا هم نیومده بودی

فلوری – وایسا ببینم بدنیا هم نیومده بود ؟؟ پس چطور ...

رز – این خیلی خیلی پیچیدست و مغزت گنجایش اینو نداره ببخشید ولی خیلی طولانیه

 

فلوری لایف

 

 

راز پارتسکاریا چیه ؟ دلیل این عمر طولانی چیه ؟

اخـــــــــــخ

سرم و بلند کردم و جلوم رو نگاه کردم با سر رفته بودم تو درخت

رز – معلومه تو کجایی ؟ هر چی صدات میکنم جواب نمیدی

شاین – خانم حتما زیادی گیج شده

لاپس – بهتر بود چیزی درباره عمرمون نگیم

رز – به هر حال باید میدونستن

شاین – نمیدونستیم بهتر بود

فلوری ( با داد )- میشه یه دقیقه خفه شین ؟

همشون لال شدن و داشتن بهم نگاه میکردن

رز – ای دیوونه داد نزن بالای کوه برفه !

فلوری – خب که چی ؟

لاپس – احمق احتمال بهمن زیاده !

بیا اینو درست کن

چشمامو تو کاسه چرخوندم و به راهم ادامه دادم و اونا هم دنبالم اومدن

 

2 ساعت بعد – کوه کریستال

رز – لاپس مراقب باش

لاپس – من از ارتفاع میترسم

شاین - مجبور نبودی با ما بیای

لاپس – تو چرا با همه لجی ؟ گفتم که تو شهر طلایی ولتون میکنم حالا میشه یکم تند تر بریم ؟ اصلا چرا پرواز نمیکنین ؟

شاین – اینجا وسط کوهه و وضعیت اب و هوا رو که داری میبینی اگه پرواز کنیم وسط راه بالهامون یخ میزنن

فلوری – بس کنین اینقدر حرف نزنین وگرنه ..

حس کردم پام کشیده شد و

همگی – فلور !!!!!!!!!!!

.

.

.

.

.

همه جا تاریک بود سعی کردم با جادوم اونجا رو روشن کنم ولی جادوم خاموش شد

صدای غرشی شنیدم عقب عقب میرفتم که حس کردم به جسم سردی برخورد کردم روم رو برگردوندم و با دو نور نارنجی رنگ مواجه شدم بعد از چند لحظه همه جا روشن شد و من تونستم اونو ببینم

به نظر یه نصف پونی یه نصف اژدها بود

رفتم عقب و اونم میومد جلو ولی انگار میترسید

فلوری – ت .. ت ...تو .... کی هستی ؟

سر جاش نشست و سرش رو کج کرد انگار نمیفهمید چی میگم

فلوری – تو کی هستی ؟

به دور و برش نگاه کرد و دوباره سرش رو کج کرد

یکم رفتم جلو و بهش اشاره کردم

فلوری – منظورم تویی ! تو کی هستی ؟

به حالت حمله در اومد و غرش خفیفی کرد

دوباره برگشتم سر جام

فلوری – من نمیخواستم بترسونمت این تو بودی که من رو اینجا اوردی

دوباره به حالت قبلش برگشت حس میکنم دارم با یه سگ یا یه گربه حرف میزنم

با ناخن هاش برف رو کند و به داخلش اشاره کرد

فلوری – منظورت چیه ؟

باز کند و به داخلش اشاره کرد ولی هیچی نبود

فلوری – نمیتونی حرف بزنی ؟

سرش رو به چپ و راست تکون داد که یعنی نه بعد دور و برش رو گشت انگار دنبال چیزی بود . بعد کمی ازم دور شد و روش رو برگردوند و صدایی شبیه صدای پرنده ای مخلوط با صدای اژدها از خودش در اورد و به راهش ادامه داد

دنبالش راه افتادم نمیدونم چرا بهم اعتماد دارم ولی دوست دارم ببینم که چی رو میخواد بهم نشون بده

هر چی جلو تر میرفتم همه جا روشن تر میشد شاید از نوری بود که کریستال ها تولید میکردن

نمیدونم چقدر راه رفتم که به یه بن بست رسیدیم اون موجود جلوی دیوار بود و داشت با ناخن هاش روی دیوار خراش می انداخت رفتم سمتش روی دیوار نوشته های عجیبی قرار داشت که روشون رو برف گرفته بود خطش خیلی عجیب بود ولی فکر کنم این خط رو جایی دیدم اما کجا ؟

اون موجود هنوز هم روی دیوار خراش می انداخت که مکث کرد و بعد از چند لحظه از همون راه برگشت رفتم همون قسمت از دیوار که داشت خرابش میکرد نوشته بود : میتونی !

من چی رو میتونم ؟ این موجود منظورش چیه ؟

حس کردم کسی پشتمه که از جام پریدم و اون موجود رو دیدم که تو دهنش که کریستال بود

فلوری – ترسوندیم ! اون چیه ؟

کریستال تو دهنش رو گذاشت رو زمین و به دیوار اشاره کرد

فلوری – منظورت چیه ؟

اون موجود چشماشو تو کاسه چرخوند و کریستال رو با دهنش گرفت و جلوی نوشته ها قرار داد

نمیدونستم منظورش چیه پس بهتر بود هر چی میگفت انجام بدم به کریستال نگاه کردم که کلمات معلوم شدن ! وای چرا به فکر خودم نرسید ؟ انعکاس عکس نوشته ها با کریستال !

کریستال مثل اینه عمل میکنه الان میتونم بخونم !

نوشته : بگرد به دنبال حقیقت حقیقتی اشکار اما پنهان به دنبال خوبی ولی تاریکی به دنبال خوشی ولی نا خوشی به دنبال پادزهر و در عوض زهر کشنده ای که دنبال ان هستی به دنبال افسانه ای که میخواهی ان را به حقیقت بپیوندی به دنبال دو خواهری همچو خورشید و ماه ...

بقیش نا مفهموم بود و با کریستال هم قابل خوندن نبود منظورش کی بود ؟ دو خواهر ماه و خورشید ؟ منظورش لونا و سلستیاست ؟

ولی زهر چی ؟ وای دارم گیج میشم منظورش چیه ؟

بعد از چند لحظه جمله ای روی دیوار نورانی شد : پاکی حقیقت تلخ را میشنود ولی ناپاکی دروغ شیرین را

منظورش چیه ؟ چرا هیچی از اینا سر در نمیارم منظورش از حقیقت تلخ و دروغ شیرین چیه ؟

اون موجود دستش رو روی دیوار کشید که کلمه ای روی دیوار پرنگ شد (استار فلای )

فلوری – اسمت استار فلایه ؟

سرشو به معنی بله تکون داد پس اسمش اینه

فلوری – حالا چکار کنم ؟

به جمله نورانی روی دیوار اشاره کرد

اهی کشیدم – نمیدونم منظورش چیه !

استار فلای دستش رو گذاشت روی دیوار و هل داد و دیوار مثل دری باز شد !

به داخل رفتیم اونجا بزرگ بود و از نور کریستال های سفید و ابی میدرخشید

خواستم برم جلو که استار فلای جلوم رو گرفت

فلوری – چی شده ؟

با دستش روی زمین نوشت : اونجا تله هست !

فلوری – تله ؟

سرشو به معنی اره تکون داد

بعد روی زمین نوشت : هر جا که من پامو گذاشتم تو هم بزار

فلوری – بهتر نیست پرواز کنیم ؟

دوباره نوشت : تو هوا هم تله هست

چند بار پلکامو باز و بسته کردم تا مطمئن بشم درست خوندم تو هوا هم تله هست ؟؟؟؟

فلوری – شوخی میکنی ؟

نوشت : دقیق نگاه کن !

چاره ای نداشتم به هوایی که نمیدیدم نگاه کردم

فلوری – اینجا هیچی نیست

نوشت : دقیق تر نگاه کن

دقیق تر رو یه نقطه متمرکز شدم که حس یه نور کوچولو رو کردم که انگار بین هوا و زمین معلق بود دقیق تر نگاه کردم و متوجه نخ خیلی باریکی شدم که تو هوا بود

به همه جا نگاه کردم جایی نبود که از اینا نباشه !

فلوری – یکم رحم هم خوبه !

نوشت – اگه رحمی در کار بود اون پونی ها راحت خوبی رو از بین میبردن !

فلوری – کدوم پونی ها ؟

رفت طرف دیوار و با پاش به دیوار زد که زمین باز شد

خشک شده بودم سر جام باورم نمیشد یه روزی هم چنین چیزی ببینم چاله ای بود پر از اسکلت و جمجه پونی ها ! که احتمالا تو تله افتاده بودن

فلوری – اینا ....

اومد و نوشت : اینا خواستن با اومدن به اینجا مرکز رو از بین ببرن و تو تله ها افتادن

فلوری – اینا رو تو گذاشتی ؟

سرش رو به معنی نه تکون داد

فلوری – پس کی ؟

چشمامو تو کاسه چرخوند و نوشت : خودت بعدا میفهمی

و پرید روی یکی از کریستال هاو بعد روی کریستال بعدی و بعدی با مهارت و سرعت میپرید که رسید به اخرین کریستال و بعد پرید روی زمین و اشاره کرد که برم دنبالش

منم هر چند که سخت بود روی کریستال ها پریدم و خودم رو بهش رسوندم

هر جا میرفت منم میرفتم فکر کنم یه ساعتی بود که راه میرفتیم داشت خستم میشد تا رسیدیم به جایی که پر از اینه بود

راستش کریستال بودنشون رو که درست ولی شبیه اینه بودن اینه های کوچیک و بزرگ

فلوری – استار اینا چ...

استار فلای اینجا نبود ! پس کجاست ؟

فلوری – استار فلای ؟ کجا رفتی ؟

هیچی ! فقط خودم بودم

-پاکی حقیقت تلخ را میشنود ولی نا پاکی دروغ شیرین را ...

روم رو برگردوندم هیچ کس نبود پس صدا از کیه ؟

دوباره صدا تکرار شد

فلوری – هر کی هستی بیا بیرون سعی نکن منو بترسونی !

دوباره تکرار شد

فلوری – بیا بیرون !

ولی ایندفعه صدای من بود که تو فضا بخش میشد

دنبال یه راه گشتم که استار رو پیدا کنم ولی هیچی ! انگار تو یه اتاق بدون در و پنجره زندانی شدم !

داشتم دنبال راه چاره ای میگشتم که چشمم به اینه خورد

این منم ؟ نه امکان نداره چرا فقط توی ای....

-این واقعیت توعه باید قبولش کنی ....

روم رو برگردوندم و وقتی چیزی که پشتم بود رو دیدم چشمام از حدقه داشت میزد بیرون ! این ....

.

.

.

.

شاینینگ دارک

 

شاین – رز پیداش نکردی ؟

رز – نه انگار کوه اونو بلعیده معلوم نیست کجاست !

لاپس – بچه ها فلور اونجاست !

هر دومون رفتیم دنبالش و فلور رو دیدم که روی زمین بیهوش افتاده بود

شاین – فلور .... فلوری حالت خوبه ؟

کم کم چشماش رو باز کرد و نگاهی به اطراف انداخت

فلوری – من چطور اینجا اومدم ؟

شاین – اینو ما باید بپرسیم

فلوری – از کوه کریستال گذشتیم ؟

رز – مثل اینکه اره

لاپس – اون جا چه اتفاقی افتاد چی شد ؟

فلوری – نمیدونم ! راستش دقیقا نفهمیدم چی شد

شاین – هر چی که شد به خیر گذشت

رز – بهتره تا شب نشده از منطقه کوه کریستال دور بشیم و به صحرای گذشته برسیم

همه موافقت کردیم و به راه افتادیم تو طول راه هیچ کس حرف نمیزد لاپس هم با اونکه بچه بود ولی اهل فضولی و اینجور چیزا نبود فلور هم تو خودش بود رز هم که داشت عین این ندیده ها به درختا و گنجشکا نگاه میکرد وای که چقدر بچس !

یه شب تا صبح رو راه رفتیم که البته میشد تقریبا 2 ساعت . نمیدونم چرا کوه کریستال منطقه زمانیش با بقیه جا ها فرق داره ؟

چند ساعت راه رفتیم که به مرز کوه کریستال و صحررای گذشته رسیدیم ولی از اونچه که دیدیم چشمامون از حدقه زد بیرون !

رز – وای خدای من این چرا اینجوریه ؟

لاپس – مرزی که دو مسیر رو از هم جدا میکنه ! اینجا جاییه که گذشته رو در خودش مخفی میکنه

فلور – فکر کنم گذشته بدی در انتظارمونه !

 

 

این داستان ادامه دارد ...




دیدگاه : نظر رویایی
آخرین ویرایش: سه شنبه 16 شهریور 1395 03:20 ب.ظ



]