تبلیغات
دارکنس امپایر

پست ثابت

پنجشنبه 26 فروردین 1395 05:48 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
  سلام دوستان


 به دارکنس امپایر خوش اومدین

من بلک دالیا هستم همون رینبولایت

 
ولی دیگه اسممو عوض کردم

خود اسم اصلیم فاطمه هست و 15 سالمه


اینجا من داستان مینویسم و مطالبی هم درباره همون داستان میزارم
خب اینجا هم مثل بقیه وبلاگ ها قوانین خودشو داره که باید رعایت بشن :


اول : کپی؟ اصلا و ابدا به هیچ عنوان حتی شخصیت ها هم فروشی نیستن
دوم: اقایون؟ فرقی نداره بیان یا نیان منکه دوربین تو خونتون ندارم که بفهمم دختری یا پسر
سوم : نویسنده؟....شاید
چهارم:نظر تکراری و تبلیغاتی؟ اصلا فکرشم نکنین
پنجم: تهمت؟ میخوای دقیقا به چی تهمت بزنی؟؟
شیشم: تبادل؟ صد درصد


اینم از قوانین

زیاد سخت نیستن بهشون عمل کنین

اینجا فعلا دکمه نداره کم کم براش دکمه هم میزارم


لگو وبلاگ 


<p align="center"><a href="http://crystalland.mihanblog.com/" target="_blank"><img border="0" src="http://uupload.ir/files/71z1_blue_planet_custom_box_background_by_duskvsdawn-d89tjg9fsdf.png"  alt="امپراطوری تاریکی" ></a><br><input onclick="this.select()" type="text" width="356" name="T1" size="15" value='<!-- start logo cod off http://crystalland.mihanblog.com/ --><p align="center"><p align="center"><a href="http://crystalland.mihanblog.com/" target="_blank"><img border="0" src="http://uupload.ir/files/71z1_blue_planet_custom_box_background_by_duskvsdawn-d89tjg9fsdf.png"  alt="امپراطوری تاریکی"></a></p><!--finish logo cod off http://crystalland.mihanblog.com/ -->' dir="ltr" ></p><div style="display:none"><a href="http://blogers.ir">وبلاگ</a>-<a href="http://blogers.ir/cod/make-logo-banner-cod/">کد لوگو و بنر</a></div>

حتما بزارین تو وبلاگتون 

امضام:






خب اینم از این امیدوارم از داستانا خوشتون بیاد



دیدگاه : سلام ^-^
آخرین ویرایش: یکشنبه 17 تیر 1397 08:54 ب.ظ

رویا های گذشته قسمت پنجم

دوشنبه 11 مرداد 1395 09:15 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia

فلوری هارت

یعنی میتونستم ؟ اگه بد تر میشد چی ؟ اگه همین خرده شکسته ها هم از بین برن چی ؟ ولی وقت ندارم مجیک واقعا قصد جون منو کرده !

امتحانش میکنم نمیخوام که به همین سادگی کریستال امپایر رو به اینا بدم نمیخوام ازم به عنوان یه بی عرضه نام ببرن ! از جام بلند شدم دقیقا رو بروم ایستاده بود با اون نگاه وحشتناکش یکم ترسیدم اما نباید به روی خودم بیارم کریستال امپایر جزئی از اکواستریاست و من وظیفمه که ازش محافط کنم به عنوان یک پرنسس به عنوان یکی از افراد این سرزمین وظیفمه از خودش و مردمش در برابر هر کسی محافظت کنم !

 

نزدیک های کریستال امپایر – سلستیا

اخرش به کریستال امپایر رسیدیم همونجور که پینکی گفته بود که رفتیم کنترلات اما نه خبری از شاین بود نه خبری از کدنس و شاینینگ امور و حتی هم مجیک و فلوری ! داره خیلی عجیب میشه احتمال دادیم که توی کریستال امپایر باشن

ملودی – زود باش یه اتفاقی داره توی کریستال امپایر میوفته !

این بچه کوره اون وقت چطور فهمید ؟؟؟؟؟

سلستیا – تو که نمیتونی ببینی چطور اینو میگی ؟

ملودی – هر کسی میتونه بفهمه که اونجا یه اتفاقی داره میوفته یعنی حس نمیکنی که یه جنگی بین تاریکی و روشنایی داره اونجا اتفاق میوفته ؟

راست میگفت با نور هایی که هی بزرگ و کوچیک میشدن مطمئنم که دو نفر دارن با هم میجنگن اون جادو اما کیا ؟

ملودی – زود باش بریم !

وقت رو تلف نکردیم و به سمت قصر حرکت کردم اما موجی از نور ما رو به عقب پرت کرد و حس کردم یه سایه تاریک از کل وجودم گذشت

تا چشمام رو باز کردم دیدم که یه پونیه کریستالی شدم و از شفقی که از بالای قصر خارج میشد فهمیدم خوبی برده اما با دیدن کدنس و شاینینگ امور روی زمین روح از تنم پرید یعنی چی شده ؟؟؟

ملودی – وای نه !

به ملودی لایت نگاهی انداختم اونم کریستالی شده بود دختری با موهای سبز ابی و بدن کرمی و چشم های ترکیب خفاشی و کریستالیه هم رنگ موهاش که میدرخشین

تیا – حتی حرفشم نزن !

ملودی – خوبه تو دوتا چشم سالم داری ! من که درست نمیبینم بهتر از تو فهمیدم که کدنس و شاینینگ امور دیگه وجود ندارن !

تنم یخ زد نمیخواستم باور کنم نمیتونستم اینو درک کنم کدنس برام مثل یه خواهر بوده خواهری که باید الان مرگش رو تماشا کنم ؟

-ملودی ؟ سلستیا ؟؟؟

منو ملودی برگشتیم که شاین رو دیدیم وضعیتش فوق وحشتناک بود بالهاش رو که مطمئنم شکستن و کل بدنش هم زخمی بود

ملودی – کی باهات اینکار رو کرده ؟ چرا اینطوری شدی ؟

شاین – این رو از اون سامبرای لعنتی و اون خوناشامای وحشی بپرس !

تیا – خوناشام ها ؟؟؟ سامبرا ؟؟؟ این جا چه اتفاقی افتاده ؟؟؟

شاین – مجیک و سامبرا با هم متحد شدن و با خوناشام ها به اینجا حمله کردنن پرنسس کدنس و شاینینگ امور کشته شدن قلب کریستالی شکست منم با سامبرا و چنتا از اون پونی های خوناشام درگیر شدم که به این روز افتادم اخرش فلوری هم با جادوش قلب رو درست کرد و همشون رو به جایی که نمیدونم تبعید کرد

تیا – یعنی مجیک ...... فلوری کجاست ؟

شاین – مجیک هم با اونا تبعید شده ! فلوری هم جفت قلب کریستالیه از دست دادن خانوادش اونم تو یه روز باید یه شک بزرگی براش باشه

باورم نمیشد همه تو یه روز بهم ریخت کریستال امپایر دو پرنسس و یه پرنس رو از دست داد و الان هم فلوری هارت تنهاست

 

شاین – اخـــ !

ملودی – شاین تکون نخور تو حالت خرابه از اینم بدتر میشی

تیا – ملودی تو پیش شاین بمون تا من بیام

بدون اینکه جوابشونو بشنوم به سمت جایگاه قلب کریستالی حرکت کردم فلوری اونجا بود و سرش پایین و پشتش به من

سلستیا – فلوری هارت ؟

فلوری -.....

انتظار چندانی هم نداشتم که جواب بده پس خودم دست به کار شدم رفتم جلو تا ببینم چش شده

تیا – فلوری میدونم حالت خوب نیست ولی تو نمیتونی اونا رو برگردونی بیا بریم الانزدیک صبحه زود باش

روش رو برگردوند صورتش پر از اشک بود چشماش قرمز شده بود نمیتونستم اینو دیگه تحمل کنم بدون اینکه بخواد دستش رو گرفتم و با خودم کشوندمش سمت بقیه باید یکم از اینجا دور باشه براش بهتره

رسیدیم پیش شاین و ملودی ولی یه جادویی عین برق از بیخ گوشم گذشت روم رو برگردوندم تا اینکه دیدم به سمت قلب کریستالی رفت و درونش نفوذ کرد !

ملودی و شاین دهناشون تا اخرین حد باز بود و خبری از کدنس و شاینینگ امور نبود

تیا – چی شد ؟ اون چی بود ؟؟؟

شاین – ر..ر.....رووو... ححح. او..او...او...ن... ج.ججج....ا.ااا.ا.. ک....ک.... د....د.د....د..ن....س... و....

تیا – واضح بگو !

ملودی – کدن..س.... و . شاینینگ امور...خب.... ام..... چیزه ..... روح شدن رفتن تو قلب کریستالی !

این دیگه چی بود ؟ روح پرنس و پرنسس کریستالی میره تو قلب کریستالی ؟؟؟

پس جسدشون کو ؟؟؟

تیا – و جسد ؟

شاین اب دهنشو قورت داد و با هزار و یک ترس و لرز – خا..ک..ک..ست....ر...ر.. ش....د..

تیا – چرا اینقدر میترسی اخه ؟ روح تو هم الان میپره سفید شدی !

ملودی – تو که جای ما نبودی ! پس الکی نگو ترس نداره

حوصله ادامه دادن رو نداشتم تسلیم شدم رو رفتیم به سمت کنترلات تو طول راه فلوری هیچی نگفت و این منو نگران میکرد

از کالسکه پیاده شدیم چون شاین وضعیت خراب ود و فلوری هم که عین ارواح داشت تو یجا دیگه سیر میکرد با عرابه یا کالسکه یا هر چی اسمش بود اومدیم الانم لونا هی به من گیر میده

لونا اومد ولی تا ما رو دید فکر کنم یه سکته ناقص زد ولی جون سالم به در برد

لونا – چرا اینجوری شدین ؟؟؟

تیا ( تند حرف زدن )– هیچی ما رفتیم دنبال شاین مجیک و سامبرا با هم متحد شدن و با خوناشاما به کریستال امپابر حمله کردن قلب کریستالی شکست شاینینگ امور و کدنس مردن فلوری هم قلب و درست کرد و اونا رو تبعید کرد پرن و پرنسس روح شدن و رفتن تو قلب کریستالی شاین هم به این روز افتاد چون با سامبرا و خوناشاما درگیر شد جسد اونا هم خاکستر شد و هزار تا چیز دیگه حالا میزاری بریم استراحت کنیم ؟؟؟؟

قیافش اخر خنده بود یعنی یخ زده بود همونجا عین مجسمه از جات یه سانت هم تکون نمیخورد ولی یه حس پشیمونی تو چشماش بود حالا چرا ؟ نمیدونم !

ملودی – لونا ؟ حالت خوبه ؟؟؟

لونا – هان ؟؟ ... چی ؟؟ .. نه نه نه حالم خوبه فقط یکم شکه شدم خب چیزه من ... اخه .. خب .. اممم .... من میرم تو اتاقم کسی پیشم نیاد !

و یهو غیبش زد رفتارش خیلی عجیب شده یعنی لونا هم به اون حمله ربطی داره ؟؟؟؟

 

5 ماه بعد ...

 

کنترلات – غروب خورشید – ملودی لایت

 

همینجوری داشتم تو راهرو های قصر میچرخید و حواسم به دور و اطرافم نبود که که خوردم به یه نفر . بلند شدم و دیدم یکی از خدمتکارهاست

ملودی – چیزیت که نشد ؟

خدمتکار – نه خانم من حالم خوبه ببخشید

ملودی – نه اصلا ... تقصیر من بود من سر به هوا بودم

خدمتکار – نه خانم اینا رو نگین خب با اجازه

خدمتکاره رفت و تازه چشمم به بیرون خورد . خورشید غروب کرده و من هنوز اینجام .

به سمت اتاقم رفتم که دیدم شاین از کتاب خونه اومد بیرون و چنتا کتاب و برگه هم توی کیفش که پر بود گذاشته بود

نمیدونستم اهل کتاب خوندن شده !

ملودی – هی شاین !

ترسید و از جاش پرید

شاین – هیسسس ...... ارومتر ! نمیخوام لونا و سلستیا بفهمن !

ملودی – مگه اون کتاب ها چی دارن ؟

شاین – هر چی هستن تو هم نباید بدونی

ملودی – پس به لونا میگم

شاین – ملودی این الکی نیست

ملودی – فردا بهت میگم !

و روش رو برگردوند و رفت و زیر لب گفت ( البته اگه واقعیت رو بخوای ) و رفت . هنوز محو اون جمله بودم واقعیت ؟ کدوم واقعیت ؟ چیه که نمیخواد لونا و سلستیا اونو بفهمن ؟ چه اتفاقی افتاده شاین ؟

 

نزدیک های صبح – شاینینگ دارک

همه وسابل مورد نیازمو از جمله نقشه و اب و غذا رو توی کیفم گذاشتم به چراغ قوه هم نیازی نبود من یه خفاشم و دیدم تو شب خیلی بهتر از روزه با اونکه دو ساعت دیگه صبح میشه ولی مهم نیست

کیفمو محکم به خودم بستم و در اتاق رو اروم اروم باز کردم کتاب ها هم برگردونده بودم به کتاب خونه و الان هم که نمیدونن که چه کتابی رو برداشته بودم حتما هم نمیدونن که کجا میرم و این بهتره

خب مثل اینکه سربازا راهرو ها رو پر کردن خب اشکالی نداره پرواز میکنم . پنجره رو باز کردم و خودمو پرت کردم بیرون و شروع کردم به پرواز کردن وقتی به جنگل اورفری رسیدم هوا روشن شده بود نباید وقت رو تلف میکردم باید هر چه زود تر به جنگل ممنوعه میرسیدم

 

کنترلات – لونا

 

وای یعنی این دختر کجا رفته ؟ این همه مشکل کافی نبود اینم اضافه شد !

فلوری هارت و توایلایت اومدن داخل و به جمع ماها اضافه شدن

توایلایت – چرا اینقدر خودتو اذیت میکنی اون برمیگرده

لونا ولی اون که اینجوری نیست دفعه پیش هم حداقل میدونستیم کجاست اما الان هیچی نمیدونیم

تیا – ملودی اون چیز دیگه ای بهت نگفته بود ؟

ملودی – بهتون گفتم که هیچی بهم نگفت هر چی هم که گفته بود بهتون گفتم

لونا – توایلایت میتونی با جادوت پیداش کنی ؟

توایلایت – مگه الکیه ؟ ما هیچ ردی ازش نداریم

-من میتونم کمکتون کنم !

همه برگشتیم به سمت در و در کمال تعجب من با نایتمر مون روبرو شدم !

نایتمر- چیه لونا ؟ از دیدنم خوشحال نشدی ؟ نکنه از زندگیه جدیدت ناراحتی ؟

لونا – ساکت باش !

تیا – لونا اون چی داره میگه ؟

نایتمرمون – بزار من بهت بگم ! این دنیا دروغه ! فقط یه تیکه از تخیلات لوناست اون توی دنیای خودش پرنسس ماه بود ماهی که هیچ کس نمیخواستش و باید بگم من نیمه دوم لونا هتم که توصت اون ازاد شدم فکر کنم هنوز یادت باشه که 5 ماه پیش تو چشمای لونا یه حس پشیمونی دیدی درسته سلستیا ؟ خب اون پشیمون بود که دنیای واقعی رو تغییر داده اون به گذشته رفت و همه چیز رو عوض کرد و شد ملکه ارشد اکواستریا مگه نه لونا ؟

همه نگاه ها برگشت سمت من نمیدونستم نمیدونستم باید چکار میکردم این چه وضعیه ؟

تیا – لونا اون راست میگه ؟

جوابم فقط سکوت بود نمیتونستم بهش بگم نمیتونستم !

تیا – لونا میگم اون درست میگه ؟؟؟

نمیتونستم اما تا کی ؟ تا کی حقیقت باید پنهان بمونه باید بهشون بگم باید واقعیت رو بدونن !

سرم رو بالا بردم و به نایتمر مون نگاه کردم

لونا – اره ! درست میگه ! من دنیای واقعی رو تغییر دادم !

تیا – چی ؟؟ لونا نه یعنی تو بخواطر یه چیز مسخره ای مثل ارشد بودن کل اکواستریا رو تغییر دادی ؟

نایتمرمون – اون همه چیز رو تغییر داد تعجبی هم نداره ولی فکر کنم دیدن واقعیت خیلیا ( به توای اشاره کرد ) رو عصبی کنه !

بعد به صفحه سفید جلومون ظاهر شد و دونه به دونه اتفاقات دنیای قبلی رو نشون میداد همشونو !

توایلایت – یعنی من بخواطر فکرای مسخره تو پرنسس بودنم و کدنس و برادرم رو از دست دادم ! باورم نمیشه لونا تو فکر کردی عوض کردن اینده چی بهت اضافه میکنه هان ؟؟؟ فکر کردی بزرگ میشی ؟ همه میخوانت ؟

سلستیا – توایلایت بس کن !

توایلایت – چطور بس کنم ؟ من خوانوادمو از دست دارم همه چیزم از بین رفت الان تو میگی که بس کنم ؟

فلوری هارت – تا اینجا رو زندگی کردیم بازم میکنیم !

و از اتاق رفت بیرون همه مات و دهن باز به در زل زده بودیم

نایتمر مون – راستی محض اطلاعتون اون دختره شاین رفت به منطقه ممنوعه !

همه با هم – منطقه ممنوعه !!!!!؟؟؟؟؟

ملودی – تو به اون گفتی مجیک کجا تبعید شده !

نایتمر – بچه باهوشی هستی به مادرت رفتی حیف الان نیست

ملودی – دراره مادرم حرف نزن !

تیا – پس منظورش از واقعیت این بوده !

نایتمر – اره و الان اون داره میره به منطقه ممنوعه تا مجیک رو برگردونه

ملودی – ولی امکان نداره جون سالم به در ببره !

لونا –همه اینا تقصیر منه پس خودم حلش میکنم !

تیا – میخوای چکار کنی ؟

لونا – میرم به منطقه ممنوعه !

 

این داستان ادامه دارد ...

 







دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 7 شهریور 1395 04:02 ب.ظ

مطلب رمز دار : برای ...

یکشنبه 10 مرداد 1395 04:37 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 10 مرداد 1395 04:40 ب.ظ

بالابر توایلایت

جمعه 8 مرداد 1395 03:53 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
یه بالابر ساختم از پرنسس توایلایت




اینم کدش

<!-- Start Code By Love-skin.ir -->
<script type="text/javascript" src="http://up.love-skin.ir/up/l-skin/tools/maker/top/top.jquery-min.js"></script>
<script>var abzar = "<img src=http://uupload.ir/files/sgqq_بالابر_توایلایت_1.png />";</script>
<script type="text/javascript" src="http://up.love-skin.ir/up/l-skin/tools/maker/top/scroll-topcontrol.js"></script>
<!-- End Code By Love-skin.ir -->


اگه دوست داشتین استفاده کنین حتما بگین




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 8 مرداد 1395 03:56 ب.ظ

رویا های گذشته قسمت چهارم

جمعه 8 مرداد 1395 03:32 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia

خب خب اینم از قسمت چهارم البته ...

بگذریم خودتون میخونین میفهمین =|

خب داستان :

لونا

 

بالاخره همه نامه ها رو نوشتم از صبح تا حالا فقط دارم نامه مینویسم و برگه پر میکنم بیچاره سلستیا چقدر سرش تو دنیای قبلی شلوغ بود

راستی سلستیای این دنیا کجاست ؟ اینقدر به مغزم فشار اوردم تا فهمیدم امروز با هم دعوا کردیم و اون از قصر رفته بیرون

خیلی جالبه خودم اصل همه چیزم اما به زور همه چیزو میدونم اونم با کمک نایتمرمون که فعلا تو زمان سرگردونه

در اتاقم زده شد و سلستیا اومد داخل با تعجب داشتم نگاهش میکردم سرش پایین بود و نمیدیدم چه حالی داره خب راستش تقصیر من هم بود که دعوا کردیم اما بازم حق رو به اون نمیدم

آه این پونیه فضول مو پشمکی دو ساعته اینجا وایساده نه وایسا بزار خودم برم اگه بزارم تا یه قرن دیگه هم همونجوری اونجا میمونه

لونا – تیا ؟

سلستیا -...

لونا – تیا حالت خوبه ؟

سلستیا - ...

بالم رو گذاشتم رو کمرش و نزدیکش شدم باورم نمیشد من که رفته بودم به گذشته و کلی کارا که یادمم نمیاد توش انجام دادم و الان سلستیا 3 سال ازم کوچیکتره در حالی که قبلا من 10 سال ازش کوچیکتر بودم اما اینجوری بهتره

لونا – باشه من معذرت میخوام نباید اینقدر عصبانی میشدم خب حالا منو می بخشی ؟

هنوز نفهمیده بودم که چی شده دیدم سلستیا خودشو پرت کرد روم و دور گردنم رو گرفت و تو بغلم داشت گریه میکرد واقعا دلم واسش سوخت خب حس خواهرانه تغییر میکنه اما الان دقیقا برعکسه من بزرگه و تیا کوچیکه

لونا – این یعنی منو بخشیدی ؟

اون بالهاشم دورم گرفت دیگه مطمئن شدم بخشیدم اما کم مونده بود خفه شد

لونا – تیا دارم خفه میشم !

اون ازم جدا شد و با یه حالتی که مثلا عصبانی بود

سلستیا – تو واقعا چیزی ازت کم میکه که بهم بگی سلستیا ؟ واقعا بنظر این چندمین باره ؟

از قیافش خندم گرفت و خودمو به خنگی زدم

لونا – خب ....اممممممم .... بزار ببینم 159 بار ؟

سلستیا – نه 161 باره !

لونا – پس امار دقیقشونو داری ! تو بیای بجای من چی میشی ؟

سلستیا – از تو بهتر میشم چون همیشه بهترین بودم !

نمیدونم چرا از حرفاش عصبی نمیشدم توی دنیای قبلی من همیشه از این حرفا عصبی میشدم همینطور هم سلستیا ! اما اینجا فرق میکنه اما حس میکنم یه اتفاق بدی داره میوفته اما چی ؟

در باز شد و یه دختر 5-6 ساله که معلوم بود پیگاسوس خفاشیه اومد داخل

لونا – ملودی لایت چیزی شده ؟

ملودی لایت – راستش از شاینینگ دارک خبری نیست پیداش نمیکنم صبح پیش پرنسس مجیک هارت دیدمش اما الان نیست

لونا – همه جا رو گشتی ؟

ملودی – اره همه جای کنترلات رو گشتم اما هیچی

لونا – شاید توی پونی ویل باشه یا با مجیک به کریستال امپایر رفته

ملودی لایت – تو که میدونی پرنسس کدنس حتی خفاش ها هم دوست نداره خب بهتره که به پونی ویل برم حتما پیش پینکیه

لونا – میخوای کسی رو بفرستم باهات بیاد ؟

ملودی لایت – نه من خودم راه رو بلدم تازشم من بزرگ شدم چه که نیستم

لونا – باشه برو

ملودی لایت رفت بیرون انگار که نه انگار که سلستیا تو اتاق بوده

سلستیا –امممم من اینجا نقش چی رو داشتم که منو ندید ؟

لونا – یادت که نرفته اون درست نمیتونه ببینه

تیا – و تو هم واسه همین دلت واسش سوخت ؟

لونا – میشه یتیم بودنش هم بهش اضافه کرد

تیا – خیلی مهربون شدیا

لونا – انگار خودمم نمیدونم

تیا – من باهاش برم ؟

لونا – که .... ؟

تیا – میدونی که بین پونی ویل و کنترلات همش پونی های خوناشام ریخته ؟

لونا – باشه ولی مراقب خودت باش

تیا – باشه

تیا رفت و بازم من تو اتاق تنها موندم تقریبا نیمه شب بود و همین خطر رو بیشتر میکرد

 

پونی ویل – سلستیا

 

باورم نمیشد بچه ای به این کوچیکی اونم با اونکه خوب نمیدید اینقدر تند پرواز میکرد خوبه حداقل یه راه فرار داره

بالاخره فرود اومد منم پشتش پایین اومدم

تیا – ملودی یکم ارومتر

ملودی لایت – پرنسس سلستیا شمایین ؟

تیا – باهام راحت باش بگو سلستیا خب میخوای کجا بری ؟

ملودی لایت – خونه پینکی اون بیشتر اونجا میره

تیا – باشه پس بریم

از نگاه های پونی های معمولی و خفاشی خوشم نمیومد اخه من زیاد از قصر خارج نمیشم و باعث میشه اینا حس غریبی کنن و زیاد هم فکر نکنم صمیمی باشن اما فکر کنم که فهمیده باشن یه پرنسس از کنترلاتم اما احترام کجا بود؟ همشون حتی نگاهمم نمیکردن

ملودی – احساس غریبی میکنی ؟

تیا – اره

ملودی – نگران نباش چون تو رو تا حالا ندیدن اینجوریه کم کم که اینطرفا بیای میفهمن کی هستی و نگران نباش به نظر منم به اینکه احترام برامون قائل باشن مهمه اما از تعظیم کردن جلوم خوشم نمیاد تو هم سعی کن عادی باشی

تیا – سعیمو میکنم

اخرش به خونه پینکی رسیدیم اونم مثل بقیه پونی ها عادی بود البته دفعه قبل شانس اورد چون یه خوناشام خواست گازش بگیه خب ملودی و شاین خبر رسون های خوبی هستن

در رو باز کردیم خونه خالی بود حتما خوابن ولی پینکی اومد

پینکی – ملودی و پرنسس سلستیا ؟ چه اتفاقی اکواستریا رو لرزونده که اومدین اینجا ؟

ملودی – پینکی شاین اینجا نیومده ؟

پینکی – نه فقط دیدم که به سمت ایستگاه راه اهن پرواز میکرد و اون موقع هم قطار پونی ویل – کنترلات حرکت میکنه

تیا – اون برگشته کنترلات ؟ پس چرا ما ندیدیمش ؟

پینکی – شاید از طرف جنگل رفته

ملودی – جنگل اور فری !

تیا – پس بریم به کنترلات

 

کنترلات – چند ساعت قبل – فلوری هارت

 

گشتن توی مغازه ها و خیابونای کنترلات هم حالمو بهتر نکرد فایده ای نداره مجیک ازم متنفره !

همینطور تو افکار خودم بودم که یه پونی محکم بهم خورد که هر دومون خودیم زمین من بلند شدم که دیدم اون شاینینگ دارکه اما این عجله واسه چیه ؟

فلوری – شاین تویی ؟

شاین تا منو دید از جاش بلند شد و بدون اینکه نگاهم کنه به سمت قصر رفت

به منم که صداش میکردم توجهی نکرد یعنی چی شده ؟

میخواستم بدونم چی شده پس بالای سرش پرواز کردم تا ببینم کجا میره که سرم به یچیز سفتی خورد و افتادم . تا دیدم کجام فهمیدم که اون از پنجره بالکن رفته داخل و منم دقیقا بالای پنجره بودم . یه صداهایی از داخل میشنیدم صدای مامانم بود

کدنس – منظورت چیه ؟

شاین – پرنسس باید عجله کنیم معلوم نیست که چه اتفاقی میوفته

شاینینگ امور – ولی مجیک؟

شاین – من با چشمای خودم دیدم و با گوش های خودم شنیدم اگه میخواین به چشم هام شک کنین اما گوش های پونی های خفاشی از هر پونیه دیگه ای تیز تره !

نمیدونستم چه اتفاقی افتاده پس رفتم داخل

فلوری – شاین من کلی صدات کردم چرا محل ندادی

شاین - این خیلی مهمه !

کدنس – من که چیزی نفهمیدم از اول بگو

شاین خب وقتی مجیک از فلوری دور شد رفت به سمت جنگل منم کنجکاو شدم و رفتم دنبالش اما گمش کردم ولی صدای دو نفر رو شنیدم

-باشه قبوله

- مثل اینکه از این فرصت خوشحالی

-کریستال امپایر دوباره مال من میشه باید خوشحال باشم

-ولی قلب کریستالی پیش من میمونه

- برای چی ؟

-من میخوام اونو از بین ببرم موندن اون شانس از بین بردن ماست

-فکر نمیکردم اینقدر سنگدل باشی مطمئنا به کدنس و شاینینگ امور نرفتی

مجیک – برام مهم نیست تو با نشون دادن خودت بهم فهموندی من هیچ خانواده ای ندارم

-پس با من یه خانواده بشو

مجیک – منظورت چیه سامبرا ؟

سامبرا – مثل یه پدر و دختر . منم خانواده ای ندارم

مجیک – باشه ولی انتظار نداشته باش بابا صدات کنم

سامبرا – باشه اینقدر معطل نباش من باید با پونی های خوناشام حرف بزنم تا کمکمون کنن

مجیک – با اون وحشی ها ؟

سامبرا – من کارمو بلدم

شاین – و دیگه هیچی نگفتن منم به سمت کنترلات اومدم تا به شما خبر بدم

کدنس – باید عجله کنیم !

و هر چهار نفرمون به کریستال امپایر رفتیم

وقتی رسیدیم همه جا در سکوت بود ماه همه جارو روشن کرده بود با عجله به سمت قلب کریستالی رفتم و با دو سایه که مطمئن بودم سامبرا و مجیک هارت هستن مواجه شدم

فلوری – مجیک نه !

اون روش رو برگردوند اما من با دو چشم قرمز و به خون نشسته مواجه شدم و تک شاخ قرمزی که توی تاریکی میدرخشید

مجیک – مشکلیه ؟ من میخوام پرنسس کریستال امپایر باشم نمیخوام تویی وجود داشته باشه که جلوم رو بگیره نمیخوام کسی سد راهم بشه !

و دستش رو به قلب کریستال نزدیک کرد ولی سریع عقب کشیدش

دستش بخاطر نیروی قلب کریستالی سوخت

مجیک – این دیگه چیه ؟

فلوری – قلب کریستالی فقط برای کسایی قابل کاربرده که جادوی سفید و نور رو توی قلبشون داشته باشن اما تو از داخل و بیرون پر از نیروی تاریکی هستی !

کدنس – مجیک بس کن اینجوری هیچی بهت نمیرسه بس کن !

مجیک – تو بس کن ! تو فقط به فلوری اهمیت میدی اما من چی ؟

بعد قلب کریستالی رو با جادو گرفت و یه محافظ سیاه دورش درست کرد و با این کارش محافظ کریستال امپایر شکست و پونی های خوناشام وارد کریستال امپایر شدن

 

فلوری هارت

 

من بالهامو باز کردم و دنبالش پرواز کردم تا جلوشو بگیرم پدر و مادرم و شاین و بقیه مشغول جنگیدن با سامبرا و پونی های خوناشام شدن .... اونطرف

کدنس – تقاص کارهات رو پس میدی سامبرا !

سامبرا – ولی تو تا اون موقع زنده نمیمونی !

اون دوتا شروع کردن به جنگیدن که اخرش جادو به بال مادرم خورد پدرم رفت سمتش که سامبرا اون جادو رو اما بزرگ تر به سمتش پرت کرد که افتاد مادرم رفت سمتش نمیدونم چی شده بود خواستم برم که با جادویی که از بیخ گوشم گذشت فهمیدم مجیک منو میخواد پس کم نیوردم و در حالی که پرواز میکردم و جا خالی میدادم حمله هم میکردم اما فکر پیش این بود که چه اتفاقی واسه پدرم اومده که جیغ مامان باعث شد رومو برگردونم باورم نمیشد هردوشون افتاده بودن نکنه .... با سرعت تمام به سمتشون پرواز کردم اما نا امیدانه فقط نگاه میکردم فقط نگاه میکردم که نیستن و نگاه میکردم که ..... مردن ....

سامبرا – اخی ! گریه نکن کوچولو تو هم میری پیششون !

دیگه کنترل هیچی دستم نبود اینو دیگه نمیتونستم تحمل کنم برام مهم نبود مجیک خواهرمه یا نه فقط مهم این بود که من باید انتقام میگرفتم اون خواهر من نیست !

با سرعتی که خودم هم ازش تعجب کرده بودم به مجیک حمله کردم اونم از بس شکه شده بود نتونست جاخالی بده و افتاد و قلب کریستالی با افتادنش محافظ رو شکوند من به سمتش دویدم اما مجیک تبدبل به سایه شد و بالای اون ظاهر شد

نگاه وحشتناکی به من کرد و پاهاش رو برد بالا و با اومدنش صدای شکستن قلب کریستالی تو گوشم پیچید باورم نمیشد تنها امیدمون از بین رفت ! اون به سمت سامبرا رفت و کنارش ایستاد منم فقط داشتم به تکه هایی که چند دقیقه پیش قلب کریستالی رو تشکیل میدادن نگاه میکردم فقط و فقط نگاه میکردم

مجیک – خب فقط مونده این دختر کوچولوی ضعیفی که داره واسه قلب خوشکلش گریه میکنه

داشت به سمتم میومد شاخش هم پر از جادو فقط یه ضربه کافی بود تا خاکستر بشم ! ثانیه ثانیه میشمردم تمام لحظه های زندگیم از جلو چشمم گذشت اما رو یه خاطره ثابت موند ..... روز بدنیا اومدنم !

 

این داستان ادامه دارد ....

فهمیدین ؟

من داستان نوشتنم اینجوریه دیگه البته تیکه اخرشو لو دادم =| ولی فکر نکنین الکی پلکی تمام میشه ها =/ حالا نظر بدین تا من برم ادامه رو بنویسم




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 7 شهریور 1395 04:03 ب.ظ

نتیجه نظرسنجی 2

پنجشنبه 7 مرداد 1395 11:02 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
سلام اینم نتیجه نظر سنجی دومی با نظر 19 نفر
خواستم 20 نفر بشن ولی اعصابم خورد شد زود تر گذاشتمش =|
خب بفرمایید



اوه اوه خیلیا میخوان این دوتا بیچاره با هم دشمن بشن =|اونم با 9 رای (بین خودمون باشه خودمم همینو میخوام =|)
یه دشمن جدید ظاهر میشه ( این صد درصد اتفاق میوفته =|) با 4 رای
سلستیا اونو قبول نمیکنه با 3 رای ( به خدا این سانست هم گناه داره بهش فکرکنین =/)
توایلایت و اون معلمای استارلایت میشن ( هاسبرو میپره رو این گزینه =/) با 2 رای
سلستیا اونو پرنسس میکنه با 1 رای

ممنون از همه کسایی که شرکت کردن

خب خب برین نظر سنجی بعدی که در انتظارتونه


دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 7 مرداد 1395 11:13 ب.ظ

مطلب رمز دار : برای اس دش

شنبه 2 مرداد 1395 07:28 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 2 مرداد 1395 07:48 ب.ظ

شناخت مجیک هارت و شاینینگ دارک

شنبه 2 مرداد 1395 05:37 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
خب گفتم شاید ندونین شاینینگ دارک و مجیک هارت چه شکلی هستن
گفتم قبل از گذاشتن قسمت چهارم داستان یه توضیحی دربارشون بدم
خب دیگه برین ادامه

بدو بدو کریستالی

دیدگاه : نظر خوشکل
آخرین ویرایش: شنبه 2 مرداد 1395 06:34 ب.ظ

رویاهای گذشته قسمت سوم

یکشنبه 27 تیر 1395 02:40 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
خب اینم ادامه که گفته بودم ...



لونا

چشمام رو باز کردم و بلند شدم . یعنی همش خواب بود ؟ ستاره ارزوی تاریکی وجود نداشت ؟ فکر کنم همه چیز خواب بوده ! خواب ؟ یا کابوس ؟ اه نمیتونم درست فکر کنم . بزار ببینم چی شد من ارزو کردم همه چی به هم ریخت همونجور که سلستیا گفته بود بعد نایتمرمون ... یه دقیقه وایسا نایتمرمون کجاست ؟؟؟؟؟؟ سعی کردم توی ذهنم دنبالش بگردم اما نبود ! انگار پاک شده !

-چون تو منو ازاد کردی !

سرم رو سمت پنجره برگردوندم . نایتمرمون بود !

لونا – خوبه کار کرد !

نایتمرمون- و از قدرت زمان هم ممنون بهش نیاز داشتم

هان ؟؟؟؟ این از کجا قدرت زمان رو گیر اورده ؟ از تخت بلن شدم و رفت جلو

لونا – تو قدرت سفر در زمان رو از کجا اوردی ؟

نایتمرمون – خب بزار برات سادشو بگم تو وقتی ارزو کردی اکواستریا تقریببا از بین رفت یعنی اینده نابود شد

لونا – امممممم خب تو چطور قدرت سفر در زمان رو گرفتی ؟

نایتمرمون – تو حرفم نپر ! ... خب کجا بودم ؟ اها خب اینده ازبین رفت و گذشته تغییر کرد یعنی تو به گذشته رفتی و تغییرش دادی و بعد به اینده اومدی ولی منو وسط راه ازاد کردی نه اخرش برای همین من توی زمان گذشته و اینده و حال موندم و تونستم قدرت سفر در زمان رو بگیرم

لونا- من کی به گذشته رفتم ؟

نایتمرمون – تو توی شکل من بودی واسه همین اینو یادت نمیاد

لونا- خب الان که چیزی تغییر نکرده

نایتمرمون – 27 ثانیه صبر کن

همونقدر موندم که در باز شد یه پونی دختر زمینی با موهای قرمز و بدن کرمی پر رنگ ولی با گوشهاو چشم های خفاشی بنفش و دندون های نیشی که برق میزدن اومد داخل و انگار که نایتمرمون رو نمیدید گفت

-پرنسس لونا پرنسس می امورا کدنزا و پرنس شاینینگ امور و دختراشون پرنسس می امورا فلوری هارت اسپارکل و پرنسس می امورا مجیک هارت اسپارکل در سالن بزرگ منتظر دیدار با شما هستن ...با اجازه

و تعظیمی کرد و از اتاق رفت بیرون من چند بار پلک زدم تا بتونم اینو هضمش کنم اما بی فایده بود ولی اون ولی من ولی اینجا !

لونا- اون ....من ... تو ... مجیک هارت از کجا اومد ؟؟؟؟؟

نایتمرمون – اروم باش لونا مجیک هارت اسپارکل دختر دوم کدنس و شاینینگ اموره اروم باش و چون تو پرنسس ارشد هستی و اینجا هم همه به ماه بیشتر از خورشید اهمیت میدن و بیشتر شبه تا روز پونی های خفاش که توی ماه با من و تو زندگی میکردن اومدن به اکواستریا اومدن و اینجا زندگی میکنن

لونا – ولی این چرا بال نداشت ؟؟؟ چرا تو رو ندید ؟؟؟؟

نایتمرمون – اینجا اکواستریاست پس یه فرق هایی با ماه داره چون اگه همه بال داشتن یونیکورن ها هم که باید الیکورن و در نتیجه پرنسس باشن و این باعث اختلاف در کشور میشه و دوم اینکه من دیگه مسافر زمانم پس لازم نیست که منو ببینه

لونا – نایتممون من تو رو ازاد کردم و حالا میخوام که تو هم یه کاری برای من بکنی

نایتمرمون – فکرات همشون عجیب و غریبن ! باشه میدونم که میخوای کاری کنم که همه چیزو بدونی تا اینجا شکه نشی خب قبوله ولی یه شرط داره

لونا – چی ؟

نایتمرمون – بقیه کار ها رو خودت انجام میدی و هر کاری که خواستم رو انجام میدم و تو هم دخالتی نمیکنی فهمیدی ؟

لونا – باشه

نایتمرمون تمرکز کزد و دور شاخش رو جادو گرفت و و جادو دور شاخم پیچید و بعد از چند ثانیه نه خبری از جادو بود نه خبری از نایتمر مون ولی سر از شدت اطلاعات داشت میترکید ! نمیدونستم که این همه اتفاق افتاده ! معطل نکردم و رفتم به سالن بزرگ . کدنس و شاینینگ امور با دوتا دختراشون توی سالن منتظر بودن همه روی صندلی هامون نشستیم فلوری هارت خیلی بزرگ تر از اونی بود که تو دنیای قبلیم دیدمش و مجیک هارت هم که خیلی شبیه کدنس بود 2 سال ازش کوچیکتر بود و چند سانتی ازش کوتاه تر

کدنس –لونا پونی های خوناشام دوباره به کریستال امپایر حمله کردن ! ایندفعه قلب کریستالی از کار افتاد و ممکن بود سامبرا به کریستال امپایر حمله کنه تو باید ما رو از این خوناشام ها راحت کنی یا حداقل اونا رو خفاشی کنی

لونا – میدونم من هم دارم سعیمو میکنم تا یه راه چاره ای پیدا کنیم اما تبدیل اونا به پونی خفاش کار ساده ای نیست حتی برای من

فلوری هارت – ولی پرنسس اونا به ما حمله میکنن و پونیهای کریستالی رو به خوناشام تبدین میکنن لطفا به این موضوع رسیدگی کنید

شاینینگ امور – ما هم نمیتونیم خطر کنیم و به جنگ اونا بریم چون بی فایدست

لونا- خودم میدونم باید چکارکنم فعلا باید از کریتال امپابر دور نگهشون داریم . کدنس میتونی با کمک شاینینگ امور یه محافظ دائمی درست کنی که مانع ورود اونا بشه تا ما هم بتونیم اونا رو بگیریم و مشکل بزرگ اکواستریا رو حل کنیم

مجیک هارت از جاش بلند شد و از سالن رفت بیرون . همه متعجب بهش نگاه میکردیم

لونا – اون چش شد ؟

کدنس نمیدونم از وقتی که پونی های خوناشام حمله کردن تا الان هم ساکته و حرفی نمیزنه و هم اینجوری شده و وقتی هم که ازش میپرسیم چی شده میگه نمیدونم یا حرف رو عوض میکنه

فلوری هارت - خیلی عجیب شده رفتم توی اتاقش تا در این مورد باهاش حرف بزنم ولی سرم داد کشید و پرتم کرد بیرون

لونا – یعنی چه اتفاقی براش افتاده ؟

.........

مجیک هارت

حوصله حرف هاشون رو نداشتم و رفتم بیرون .رفتم سمت بالکن نمیخواستم بیشتر بشنوم هر چی بیشتر درباره تاریکی و بدی میشنیدم حالم بدتر میشد چشمام میسوخت سرم درد میگرفت

-هی مجیک هارت من اینجام !

سرم رو بردم پایین و شاینینگ دارک رو دیدم

مجیک هارت – سلام شاین الان میام پایین

بالهای بنفشم رو که برق میزدن و مخالف پوست ابی رنگم بودن رو باز کردم و از بالکن پریدم و شروع کردم به پایین اومدن . اگه مثل فلوری هارت الیکورن بودم با جادو میرفتم ولی من مثل مادرم کدنس پیگاسوس بار اومدم و مثل فلوری قصر رو سوراخ سوراخ نکردم ! برای یه لحظه خندم گرفت اگه من اونجا بودم و میدیدم چه اتفاقی اقتاده شاید نمیخندیدم اما تصورش خنده دار بود

شاینینگ دارک – حتما الان به فکر پرنسس بودن هستی درست نمیگم ؟

مجیک هارت – مگه خودم نیستم ؟

شاینینگ دارک – منظورم الیکورن بودنه بچه؟

مجیک هارت – هی این چه وضع حرف زدن با یه پرنسسه ؟

شاینینگ دارک -حالا تو شدی پرنسس من ؟ چشم امر باشه دیگه بانوی من ؟

مجیک هارت – خب میگی چی میخوای یا نه ؟

شاینینگ دارک – اینقدر عجله نکن چرا حرفو میپیچونی اخه ؟ اخر نگفتی به فکر الیکورن بودن هستی یا نه ؟

مجیک هارت – به تو ربطی نداره تازشم من به هر حال قراره یه الیکورن بشم پس لازم نیست عجله کنم

شاینینگ دارک – خب بگذریم راستی هنوزم حالت بد میشه ؟

مجیک هارت – به اسمت هم که فکر میکنم حالم بد میشه !

شاینینگ دارک – تقصیر من که نیست ! درخشنده تاریکی تازه اسم قشنگیه از قلب جادو هم بهتره !

مجیک هارت – کلمه دارک رو اعصابمه واسه همین شاین صدات میکنم

شاینینگ دارک – پس کلمه قلب که به خوبی اشاره میکنه هم رو اعصابه منه و منم صدات میکنم مجیک خوبه ؟

مجیک – فهمیدم باشه لازم نیست جای مامانم واسم اسم بسازی

شاین – راستی به پرنسس کدنس گفتی که با من در ارتباطی ؟ یعنی مشکلی نداره ؟

مجیک – نه هنوز هم از اینکه با پونی های خفاشی ارتباط داشته باشم خوشش نمیاد نمیدونم این همه استرس واسه چیه

شاین – خب سعی کن راضیش کنی

چقدر راحت میگفت راضیش کن ! انگار که هزار و شونصد بار پیش رو یکی دیگه داشت التماس میکرد !

مجیک – فایده نداره

شاین – باشه خب من باید برم داره شب میشه تو که قوانین رو میدونی ؟

مجیک – حتی بهتر از تو !

شاین رفت و من تنها موندم تقریبا همیشه تنها بودم و کلا نمیخواستم با کسی ارتباط داشته باشم فلوری هارت هم چند بار خواست باهام حرف بزنه که کلی کتک خورد و بار اخر بالش لای در گیر کرد و نزدیک بود بشکنه !

-مجیک هارت تو اینجایی ؟

مجیک – فکر میکردم ترجیح میدی بهم نزدیک نشی فلوری

فلوری هارت – ببین میدونم از من خوشت نمیاد و نمیدونم چرا ولی ببین میتونیم حلش کنیم

نمیدونم چرا ازش خوشم نمیومد ازش متنفر بودم ازش متنفر بودم ! شاید شاین راست میگفت و من چون الیکورن نیستم بهش حسودی میکنم شاید هم ...

فلوری – مجیک چیزی شده

با صدایی که خودم به زور میشنیدم

مجیک – حوصلتو ندارم

فلوری – چی گفتی ؟

مجیک ( با صدای بلند ) - بهت میگم برو گمشو ! نمیخوام ببینمت ! تو همیشه جلوی منی تو یه الیکورنی و از من هم بزرگ تری ! همه به تو اهمیت میدن چرا نمیفهمی که تنهام ؟ چرا نمیفهمی ازت متنفرم فلوری من نمیخوامت تو فقط برام یه مانعی یه دیوار که مانع از بزرگ شدن من میشه !

بالهامو باز کردم و شروع کردم به پرواز کردن برام مهم نبود کجا فقط میخواستم برم نمیدونم یهو چم شد اون من بودم ؟ من عاشق فلوری بودم عاشق کسی که برام بهترین خواهر بوده ولی الان ....



این داستان ادامه دارد ...





دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 7 شهریور 1395 04:03 ب.ظ

فلاتربت

جمعه 25 تیر 1395 09:33 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
فلاترشای خوناشام همون فلاتر بت همین لحظه :

فلاتربت :
میخورمت !






دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 25 تیر 1395 09:36 ب.ظ

رریتی خوشکل کریستالی

جمعه 25 تیر 1395 09:30 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 25 تیر 1395 09:30 ب.ظ

پرنسس های کریستالی + شاینینگ امور

جمعه 25 تیر 1395 09:00 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
ساخت خودمه
 
گفتم یچی بزارم بد نیست =|





دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 25 تیر 1395 09:04 ب.ظ

پونی های جنگجو

جمعه 25 تیر 1395 08:45 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia

بدو بدو کریستالی

دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 25 تیر 1395 08:51 ب.ظ

عروسک باحال رینبودش

جمعه 25 تیر 1395 08:39 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
 من موندم هدفشون از این یکی دیگه چی بود ؟




فکر کنم این با خمیر بازیه =|
البته فکر کنما =|



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 25 تیر 1395 08:44 ب.ظ

سلستیا کوچولو

جمعه 25 تیر 1395 08:35 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
چه اتفاقا که نیوفتاده








دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 25 تیر 1395 08:39 ب.ظ

ســــرنـــوشـــت مــــنو فــــاطـــــــــــــی(مدیر وب)

دوشنبه 21 تیر 1395 07:27 ب.ظ

نویسنده: *** Love Taylor forever! Ms. Helia ***
ســــلام=)
بعد مدتی اومدم=)
ایــــن پست راجب سرنوشت منو فاطی(مدیر وب)
از موقعی كه اشنا شدیم تـــــــــــــا
الان=)
به صورت داستانیه ولی تك قسمت=)
حــالا برو ادامه

ادامه مطلب

دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 21 تیر 1395 07:40 ب.ظ



تعداد کل صفحات : 11 ... 5 6 7 8 9 10 11
]