تبلیغات
دارکنس امپایر

پست ثابت

پنجشنبه 26 فروردین 1395 06:48 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
  سلام دوستان


 به دارکنس امپایر خوش اومدین

من بلک دالیا هستم همون رینبولایت

 
ولی دیگه اسممو عوض کردم

خود اسم اصلیم فاطمه هست و 15 سالمه


اینجا من داستان مینویسم و مطالبی هم درباره همون داستان میزارم
خب اینجا هم مثل بقیه وبلاگ ها قوانین خودشو داره که باید رعایت بشن :


اول : کپی؟ اصلا و ابدا به هیچ عنوان حتی شخصیت ها هم فروشی نیستن
دوم: اقایون؟ فرقی نداره بیان یا نیان منکه دوربین تو خونتون ندارم که بفهمم دختری یا پسر
سوم : نویسنده؟....شاید
چهارم:نظر تکراری و تبلیغاتی؟ اصلا فکرشم نکنین
پنجم: تهمت؟ میخوای دقیقا به چی تهمت بزنی؟؟
شیشم: تبادل؟ صد درصد


اینم از قوانین

زیاد سخت نیستن بهشون عمل کنین

اینجا فعلا دکمه نداره کم کم براش دکمه هم میزارم


لگو وبلاگ 


<p align="center"><a href="http://crystalland.mihanblog.com/" target="_blank"><img border="0" src="http://uupload.ir/files/71z1_blue_planet_custom_box_background_by_duskvsdawn-d89tjg9fsdf.png"  alt="امپراطوری تاریکی" ></a><br><input onclick="this.select()" type="text" width="356" name="T1" size="15" value='<!-- start logo cod off http://crystalland.mihanblog.com/ --><p align="center"><p align="center"><a href="http://crystalland.mihanblog.com/" target="_blank"><img border="0" src="http://uupload.ir/files/71z1_blue_planet_custom_box_background_by_duskvsdawn-d89tjg9fsdf.png"  alt="امپراطوری تاریکی"></a></p><!--finish logo cod off http://crystalland.mihanblog.com/ -->' dir="ltr" ></p><div style="display:none"><a href="http://blogers.ir">وبلاگ</a>-<a href="http://blogers.ir/cod/make-logo-banner-cod/">کد لوگو و بنر</a></div>

حتما بزارین تو وبلاگتون 

امضام:






خب اینم از این امیدوارم از داستانا خوشتون بیاد



دیدگاه : سلام ^-^
آخرین ویرایش: یکشنبه 17 تیر 1397 09:54 ب.ظ

رینبو انسانی

سه شنبه 26 مرداد 1395 05:31 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
راستی دقت کردین من هیچی از انسانی ها نمیزارم ؟ =|
خب دیگه میزارم و با رینبو شروع میکنم





دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 26 مرداد 1395 05:33 ب.ظ

توایلایت و کتابش

سه شنبه 26 مرداد 1395 05:31 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 26 مرداد 1395 05:31 ب.ظ

کدنس خوشکل

سه شنبه 26 مرداد 1395 05:30 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -

سلستیا در انتظار لونا

سه شنبه 26 مرداد 1395 05:29 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -

بچگی لونا و سلستیا در کمپ اورفری

سه شنبه 26 مرداد 1395 05:23 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 26 مرداد 1395 05:24 ب.ظ

چرا به همه شک میکنه ؟

سه شنبه 26 مرداد 1395 05:22 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -

چریلیاس ایندفعه کدنس رو نجات میده !

سه شنبه 26 مرداد 1395 05:17 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia






فکر کنم یه 4-5 تایی شاخ رو سرم در اومده =|



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 26 مرداد 1395 05:19 ب.ظ

نتیجه نظرسنجی 3

سه شنبه 26 مرداد 1395 02:18 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia



نفر اول
سوییتی بل با 12 رای

نفر دوم
اپل بلوم با 8 رای

نفر سوم
اسکوتالو با 2 رای


نظر سنجی بعدی در انتظار شماست

شرمنده مخم نکشید بیشتر بنویسم =|



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 26 مرداد 1395 02:26 ب.ظ

رویا های گذشته قسمت ششم

دوشنبه 25 مرداد 1395 06:35 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia

بعد از نیم قرن برگشتم =|
اینم قسمت ششم داستان
راستی اخرای داستان یکوچولوی کوچولو خونریزی ( کشتن ) موجود است =|
خب اینم از پستر دوم داستان :)( بزنین روش تا بزرگ بشه )





خب میبینید که لونا از بقیه پر رنگ تره و این واسه اینه که همه اینا بخواطر اشتباهیه که لونا مرتکب شده و کلا اکواستریا رو با بیل برداشته و چپ کرده =|نایتمر مون هم که عین خیالش نیست هر کاری که خودش بخواد انجام میده =|





خب داستان :



.......– شب – شاینینگ دارک

چشم هام رو باز کردم و بلند شدم (اخ) سرم خیلی درد میکرد اما من کجام اینجا چرا تاریکه ؟

-بیدار شدی ؟

روم رو برگردوندم سمت صدا و با یه دختر از نوع پیگاسوس مواجهه شدم موهاش یاسی و مدل موهاش هم مثل مجیک هارت بود البته کوتاهتر بدنش کرمی و چشماش هم ابی پر رنگ بود و ستا گوشواره به شکل ستاره تو گوشهاش بود و کنار چشمش هم یه علامت ستاره ابی رنگ بود .

شاین – اینجا کجاست ؟

-خب میشه گفت یه نوع زندانه

شاین – زندان ؟؟؟؟ زندان واسه چی ؟؟؟؟

-اروم باش اینجا مخفی گاه راهزن هاست

راهزن !!!! همینا رو کم داشتم !

شاین – فقط من و تو هستیم ؟

-نه بازم هست ولی تو بقیه قسمت های مخفی گاه هستن اینجا زیر زمینه و خیلی بزرگه و هیچ کس نمیتونه از اینجا بره بیرون

شاین – راهزن ها دنبال پول و چیزای با ارزشن ما به چه دردشون میخوریم ؟

-برده فروشی

هاننننننننننن ؟؟؟؟؟؟؟ برده فروشی ؟؟؟؟؟؟ حکومت از این باخبره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شاین – نه امکان نداره لونا و تیا باید اینو بدونن این یه جرم بزرگه

-تو از قصر هستی ؟

شاین – اره چطور فهمیدی ؟

-چون فقط نزیکان دو پرنسس اونا رو به اسم کوچیکشون صدا میزنن

شاین – من که از اشناهاشون نیستم البته یه جورایی دختر خونده پرنسس لونا میشم

-پس تو پرنسسی ؟

شاین – اممممم ...... اره ...... یجورایی ...

-بهتره در این مورد ساکت بمونی

شاین – مگه چیه ؟

-پرنسس و پرنس ها و همینطور پونی هایی که هم خوشکلن هم پولدار رو هم به قیمت بیشتری میفروشن خب شایدم ازشون پول بخوان و از زندگی بیکارشون کنن ولی به احتمال زیاد یا میبرن واسه خودشون یا میکشنشون

شاین - راستی تو اسمت چیه ؟ اسم من شاینیگ دارکه

-من چرمینگ ملودی هستم ولی صدام میزنن رز هارت

شاین – تو چطور از اینجا سر در اوردی ؟

رز هارت – خب من وقتی بچه بودم با پدر و مادر و برادر بزرگترم تو قبیله تعادل زندگی میکردیم تا اینکه پونی های خوناشام به ما حمله کردن و همه چیزیو از بین بردن پدر و مادر و برادرم کشته شدن و منم فرار کردم

شاین – قبیله تعادل ؟ همونجا که عناصر تعادل مخفی شدن ؟

رزهارت – اره عناصر اونجا ساخته شدن افسانه رو که میدونی ؟

شاین – همون افسانه یونی بلوم ؟ یونیکورنی که با کریستال های اموری و قدرت 3 پرنسس تاریکی روشنایی و کریستال و 5 دوستش اونا رو ساخت ؟

رز – اره درسته

شاین – باورم نمیشه تو از همون قبیله ای !

رز- اره درسته و باورم نمیشه اینا رو میدونی

شاین – منظورت چیه ؟ اونا خیلی معروفن و تو همه کتابای جادویی و تاریخی اسمشون اومده

رز ( اروم ) – حتی مادرم ؟

شاین – چی ؟؟؟؟؟

رز – بین خودمون باشه من دختر گلکسی شای محافظ عنصر مهربانی هستم

این دختر گلکسی شای بود ؟؟؟؟؟ ولی امکان نداره !!!!

شاین – امکان نداره ! از اون موقع هزاران سال گذشته ! و تو هم الیکورن نیستی که زیاد عمر کنی !

رز – اینو کسی که توی اکواستریاست میگه

شاین – ها ؟؟؟؟؟؟

رز – من اهل اکواستریا نیستم !

شاین – کجایی هستی ؟؟؟

رز – من اهل ارتو پارتسکاریا هستم

ای.....ای....این .... پارتسکاریایی بود ؟؟؟؟؟؟

شاین – تو اهل اون کشور.... منظورم ستا.... خب... یکی ....چیزه.... این..... واییییییییی چنتا کشور بود ؟؟؟؟؟

رز – مثل اینکه چیزی درباره پارتسکاریا نمیدونی ؟

شاین – خب اره چون سالهاست که اکواستریا با اونجا قطع رابطه کرده و روابط اجتماعی و تجاری بین 2 کشور از بین رفته

رز – خب اونش خیلی پیچیدست چون اکواستریا و پارتسکاریا قبلا یه اتحادیه بزرگ و کامل بودن

شاین – اتحادیه ارتوسکاریا ؟

رز – درسته ولی به دلایلی مردم اکواستریا از مردم پارتسکاریا جدا شدن بعدشم تو که میدونستی این کشور وجود داشته چطور نفهمیدی که کریستال های خاص اموری که عناصر رو محفوظ نگه میدارن از شهر کریستال اموری پارتسکاریا وارد اکواستریا شدن ؟

شاین – خب تقصیر ما که نبوده اونا شروع به جنگیدن با ما کردن و این باعث شد روابط ما قطع بشه

رز ( خندید ) – وای خیلی بامزه ای ! واقعا این شایعه های مسخره رو باور کردی ؟ در واقع جنگی وجود نداشته در واقع عناصر طبیعت و دوستی باعث اختلاف شدن

وااااا ؟؟؟؟؟بازم عنصر ؟؟؟؟؟

شاین – عناصر طبیعت از کجا اومدن ؟

رز – وایسا بهت میگم ! هوفففففف کیتی الکی نگفته بود که شماها خیلی دیر اینجور چیزا رو میفهمین !

کیتی ؟ این اسم رو یجا شنیده بودم اما کجا ؟؟؟؟

رز – نگو که می امورا کلودی کیت مجیک فلای پرنسس سوم از پرنسس های ارتو پارتسکاریا و پانزدهمین پرنسس و محافظ عنصر طلایی رو نمیشناسی ؟

فقط بفهمم کی این اسمای طولانی رو میسازه ؟

شاین – تو منظورت اون الیکورنه کیتیه ؟ هوففففففف نگو که اونه !

رز – خودشه

شاین- پس بقیه محافظا ؟

رز – محافظای چی ؟؟؟؟

شاین – محافظ های عناصر طبیعت ! عنصر طلایی از ترکیب اونا بوجود میاد اون 6 تای بعدی چی ؟

رز – اها ! اونا رو میگی ؟ خب بزار معرفی کنم محافظ اتش پرنسس فایر اسپارکل فلوری محافظ اب بلوندی محافظ باد مری خواهر بزرگ تر بلوندی محافظ خاک بریتمی محافظ جنگل تواینی و محافظ برف هم لالا اسپرلینگ

شاین – خب میگی که دو طرف چه ربطی به این عناصر دارن ؟

رز – از ترکیب عناصر دوستی و طبیعت عنصر اتحاد بوجود میاد قوی ترین و خالص ترین عنصر در تاریخ کل ارتوسکاریا ولی وقتی برای اخرین بار از این نیروی اتحاد استفاده شد پرنس دارکنس فایر یا همون سینگو بین خودمون باشه ها اسم جدیدش اصلا بهش نمیاد همون دارکنس فایر بهتر بود . میاد و اتحاد رو بهم میریزه و بهتره بگم میاد و جادوی تاریکی رو به عنصر اتحاد که هنوز کاملا شکل نگرفته بود وارد میکنه و اینطوری میشه که دو کشور از هم جدا میشن چون هر کشوری عناصر خاص خودش رو داره و با از بین رفتن عنصر اتحاد هم 3 پرنسس هم یونی بلوم و دوستاش همه از بین میرن و اتحاد از بین میره و همش هم بخواطر عموی کیتی دارکنس فایره !

شاین – اون عموی کیتیه ؟؟؟؟؟؟؟

رز – بهت گفتم که پیچیدست و مغز تو گنجایش درکشو نداره

شاین – راستی ....

رز – چیه ؟؟؟؟

شاین – راستش موندم که بگم یا نگم ولی ....

رز – لونا اینده رو تغییر داده ؟ و اونم بخواطر ارشد بود اینو میخوای بگی ؟

شاین – تو از کجا فهمیدی ؟؟؟؟

رز – من درسته که توی اکواستریا زندگی میکنم ولی جادو و قدرت و خونم متعلق به پارتسکاریاست برای همین تغییر نکردم و دوم اینکه لونا خواست پرنسس ارشد اکواستریا بشه اون گفت اکواستریا حرفی از ارتوسکاریا نزد

شاین – بنظرت کیتی کمکم میکنه که دنیای قبلی رو برگردونیم ؟؟؟؟

رز – من جای تو بودم هیچ وقت چنین چیزی رو نمیخواستم

شاین – میدونم که با برگشتن گذشته دیگه ما خفاش ها دیگه وجود نخواهیم داشت ولی باید دنیامون واقعی باشه

رز – ببین شاین .... این درسته که تو به فکر بقیه هستیی ولی شاید این دنیای جدید برات یه چیز جالب تر و بهتری رو نگه داشته باشه شاید تو باید بزاری که اینجا ....

حرفش نیمه تموم مونده بود که یکی از راهزنا به در اتاق زد

راهزن – هر دوتون همین الان خفه میشین سرم درد گرف از بس عین پیرزنا پر حرفین کاری نکنین جوون مرگتون کنم !

با این حرفش هر دومون لال شدیم و جرعت نکردیم دهنمون رو باز کنیم

از ظاهر راهزنه معلومه که خفاشه چشماش نارنجی هستن موهاش رو که چه عرض کنم دریغ از یک تار مو تاس کرده خودشو ! موهاش سیاهن و بدنش هم نیلی رنگه همون بهتر که قیافه نداره نمیخوام بیشتر چندشم بشه !

راهزنه رفت و ما تو اتاق تنها موندیم و من داشتم میمردم از اینکه اینقدر ساکتم

5 ساعت بعد .....

هوا خیلی گرم شده بود و تو این 5 ساعت من فقط صدای نفس های خودم و رزهارت رو میشنیدم و میترسیدم که اون نعره غول یهو بیاد و کاری کنه بزرگترین قسمتم تیزی دندون نیشم بشه خیلی تشنم بود و چشمام هم همش برق میزد و تاریکی رو از بین می برد ولی مشکل اینجا بود که میترسیدم رز شام امشبم بشه ....

در باز شد و اون نعره غول و دو نفر دیگه اومدن داخل من و رز رو بلند کردن و بردن بیرون وای که چقدر اینجه بزرگه و چقدر تونل داره !

بالاخره به یه در بزرگ رسیدیم که کنارش مجسمه دوتا خفاش بود و هر دو هم در حالت حمله بودن

در رو که سیاه و خاکستری و البته با طرح های قرمز رنگ بود رو باز کردن و ما وارد اتاق شدیم اتاق بزرگی نبود ولی کوچیک هم نبود میشه گفت اندازه یه پذیرایی کوچیکه

راهزن – قربان اوردیمشون

اوه دیگه با یه قربان هم رو برو شدیم جالا ببینیم این جناب قربان کی هست

صندلی برگشت ( چرخید ) و یه پونی خفاشی ازش پایین اومد

مات اون پونی شده بودم بدن سبز ابی کمرنگ با موهای قهوه ای و چشمای خاکستری ولین یه زن بود ؟؟؟؟؟ باورم نمیشه ریییس یه گله راهزن یه زن باسه اونم نه هر زنی یه الیکورن خفاشی !!!!!

-خوبه میتونید از اینجا برید

راهزن ها چشمی گفتن و از اونجا رفتن و فقط ما سه نفر اونجا مونده بودیم

-خب شاید بپرسین که چرا اوردمتون اینجا خب اول باید بگم که تعجب نکنین چون من الیکون واقعی نیستم و این یه طلسمه و نمیتونم جادو کنم خب بهتره خودم رو معرفی کنم من تالیا هستم خب خودتونو معرفی کنید

رز – من چرمینگ ملودی هستم

با اونکه دلم نمیخوات ولی یه اسم گفتن چیزی رو که از یه پونیی کم نمییکنه

شاین – من شاینینگ دارک هستم

تالیا اومد جلو من

تالیا – خوناشام ؟؟؟؟

شاین – نه من یه خفاشم یه خفاش دقیقا عین تو !

رو تو چنان تاکید کردم مطمئنم حرصش در اومد

تالیا – بهتره با من درست برخورد کنی

شاین – و اگه نکنم ؟

تالیا یه لبخند مسخره و کجی تحویلم داد – از جونت سیر شدی !

شاین – من از امثال تو نمیترسم

تالیا – باید بترسی ! نشونت میدم ترس چیه ! هه یه دختره ناقص به من میگه ازم نمیترسه واقعا که !

جانم ؟؟اون به من گفت ناقص ؟؟؟؟؟؟

شاین – میشه یبار دیگه تکرار کنی چی بلغور کردی ؟؟؟؟

تالیا – میبینم که گوشات هم ناقصن ! فقط پونی های خوناشام هستن که چشمای قرمز دارن ! اینو بفهم جوجه ! و این یعنی که تو ناقص بار اومدی بچه جون !

خیلی خوردم ! تو زندگیم خیلی خورده بودم و درس گرفته بودم ولی این که یه خود شیفته و مغرور بهم بگه ناقص دیگه زیادیه !

خواستم جوابشو بدم که سرم درد گرفت هیچ جا رو نمیدیدم و صدا ها تو سرم میچرخید ( اینو بفهم جوجه ! ) ( تو ناقص بار اومدی بچه جون ! )

و بدتر از اون خیلی هم گشنم بود اصلا اون به چه جرعتی بهم میگه ناقص ؟؟؟

با صدایی که مطمئن بودم کل زیر زمین اونو شنیدن – ناقص خودتی احمق !

رز ترسید و رفت عقب و فقط من و تالیا مونده بودیم

تالیا –تو به چه جرعتی ....

شاین – خفه شو تا زبونتو از حلقت نکشیدم بیرون !

با صدای من لال شد و الان این من بودم که میرفتم جلو و اون به عقب میرفت

دندون های نیشم بلند تر شده بودن و درخشندگی چشم های قرمزم بیشتر ! ترس رو توی چشماش میدیدم دیگه تحمل نکردم برام مهم نبود که اونی که جلومه کیه و چکار فقط قطرات خون رو میدیدم که از بدن بی جونش خارج میشد ! درسته ! شام حاضره !

قبل از اینکه قطره ای خون رو وارد دهنم کنم محافظاش اومدن داخل ولی خب هر چی بیشتر بهتر ! حداقال اینجوری سیر مییشم !

از بینشو.ن میگذشتم و با بالهام که به تیزی شمشیر بودن میکشتمشون و با دندون هام خونشون رو میخوردم

بعد از چند دقیقه من موندم و اتاقی پر از جسد های خونی !

رز – ش... ش.... شا.... ین ......

روم رو برگردوندم و متوجه رز هارت شدم اما اون برام دیگه رز هارت نیست ! اون فقط قربانی قدرت منه !

به یه پرش روش پریدم سعی میکرد فرار کنه ولی مگه من میزاشتم ؟؟؟؟ دندون هام رو نزدیک گردنش کردم

رز- شـــــــــــــــــــــایـــــــــــــن !!!!!!!!!!!نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه !!!!!!!!!!!!!

این داستان ادامه دارد ...





دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 7 شهریور 1395 04:02 ب.ظ

ولکام رریتی

دوشنبه 11 مرداد 1395 10:23 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia



اگه خوشت اومده ببرش ولی اجازه هم بگیری چیزی ازت کم نمیشه =|



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 11 مرداد 1395 10:24 ب.ظ

پرچم پونی های خفاشی

دوشنبه 11 مرداد 1395 10:04 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 11 مرداد 1395 10:05 ب.ظ

ترکیب 6 شخصیت اصلی ( البته عصبانی )

دوشنبه 11 مرداد 1395 10:03 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -

بچگی لونا و سلستیا

دوشنبه 11 مرداد 1395 10:02 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 11 مرداد 1395 10:03 ب.ظ

توایلایت و سلستیا

دوشنبه 11 مرداد 1395 10:02 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -

رویا های گذشته قسمت پنجم

دوشنبه 11 مرداد 1395 09:15 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia

فلوری هارت

یعنی میتونستم ؟ اگه بد تر میشد چی ؟ اگه همین خرده شکسته ها هم از بین برن چی ؟ ولی وقت ندارم مجیک واقعا قصد جون منو کرده !

امتحانش میکنم نمیخوام که به همین سادگی کریستال امپایر رو به اینا بدم نمیخوام ازم به عنوان یه بی عرضه نام ببرن ! از جام بلند شدم دقیقا رو بروم ایستاده بود با اون نگاه وحشتناکش یکم ترسیدم اما نباید به روی خودم بیارم کریستال امپایر جزئی از اکواستریاست و من وظیفمه که ازش محافط کنم به عنوان یک پرنسس به عنوان یکی از افراد این سرزمین وظیفمه از خودش و مردمش در برابر هر کسی محافظت کنم !

 

نزدیک های کریستال امپایر – سلستیا

اخرش به کریستال امپایر رسیدیم همونجور که پینکی گفته بود که رفتیم کنترلات اما نه خبری از شاین بود نه خبری از کدنس و شاینینگ امور و حتی هم مجیک و فلوری ! داره خیلی عجیب میشه احتمال دادیم که توی کریستال امپایر باشن

ملودی – زود باش یه اتفاقی داره توی کریستال امپایر میوفته !

این بچه کوره اون وقت چطور فهمید ؟؟؟؟؟

سلستیا – تو که نمیتونی ببینی چطور اینو میگی ؟

ملودی – هر کسی میتونه بفهمه که اونجا یه اتفاقی داره میوفته یعنی حس نمیکنی که یه جنگی بین تاریکی و روشنایی داره اونجا اتفاق میوفته ؟

راست میگفت با نور هایی که هی بزرگ و کوچیک میشدن مطمئنم که دو نفر دارن با هم میجنگن اون جادو اما کیا ؟

ملودی – زود باش بریم !

وقت رو تلف نکردیم و به سمت قصر حرکت کردم اما موجی از نور ما رو به عقب پرت کرد و حس کردم یه سایه تاریک از کل وجودم گذشت

تا چشمام رو باز کردم دیدم که یه پونیه کریستالی شدم و از شفقی که از بالای قصر خارج میشد فهمیدم خوبی برده اما با دیدن کدنس و شاینینگ امور روی زمین روح از تنم پرید یعنی چی شده ؟؟؟

ملودی – وای نه !

به ملودی لایت نگاهی انداختم اونم کریستالی شده بود دختری با موهای سبز ابی و بدن کرمی و چشم های ترکیب خفاشی و کریستالیه هم رنگ موهاش که میدرخشین

تیا – حتی حرفشم نزن !

ملودی – خوبه تو دوتا چشم سالم داری ! من که درست نمیبینم بهتر از تو فهمیدم که کدنس و شاینینگ امور دیگه وجود ندارن !

تنم یخ زد نمیخواستم باور کنم نمیتونستم اینو درک کنم کدنس برام مثل یه خواهر بوده خواهری که باید الان مرگش رو تماشا کنم ؟

-ملودی ؟ سلستیا ؟؟؟

منو ملودی برگشتیم که شاین رو دیدیم وضعیتش فوق وحشتناک بود بالهاش رو که مطمئنم شکستن و کل بدنش هم زخمی بود

ملودی – کی باهات اینکار رو کرده ؟ چرا اینطوری شدی ؟

شاین – این رو از اون سامبرای لعنتی و اون خوناشامای وحشی بپرس !

تیا – خوناشام ها ؟؟؟ سامبرا ؟؟؟ این جا چه اتفاقی افتاده ؟؟؟

شاین – مجیک و سامبرا با هم متحد شدن و با خوناشام ها به اینجا حمله کردنن پرنسس کدنس و شاینینگ امور کشته شدن قلب کریستالی شکست منم با سامبرا و چنتا از اون پونی های خوناشام درگیر شدم که به این روز افتادم اخرش فلوری هم با جادوش قلب رو درست کرد و همشون رو به جایی که نمیدونم تبعید کرد

تیا – یعنی مجیک ...... فلوری کجاست ؟

شاین – مجیک هم با اونا تبعید شده ! فلوری هم جفت قلب کریستالیه از دست دادن خانوادش اونم تو یه روز باید یه شک بزرگی براش باشه

باورم نمیشد همه تو یه روز بهم ریخت کریستال امپایر دو پرنسس و یه پرنس رو از دست داد و الان هم فلوری هارت تنهاست

 

شاین – اخـــ !

ملودی – شاین تکون نخور تو حالت خرابه از اینم بدتر میشی

تیا – ملودی تو پیش شاین بمون تا من بیام

بدون اینکه جوابشونو بشنوم به سمت جایگاه قلب کریستالی حرکت کردم فلوری اونجا بود و سرش پایین و پشتش به من

سلستیا – فلوری هارت ؟

فلوری -.....

انتظار چندانی هم نداشتم که جواب بده پس خودم دست به کار شدم رفتم جلو تا ببینم چش شده

تیا – فلوری میدونم حالت خوب نیست ولی تو نمیتونی اونا رو برگردونی بیا بریم الانزدیک صبحه زود باش

روش رو برگردوند صورتش پر از اشک بود چشماش قرمز شده بود نمیتونستم اینو دیگه تحمل کنم بدون اینکه بخواد دستش رو گرفتم و با خودم کشوندمش سمت بقیه باید یکم از اینجا دور باشه براش بهتره

رسیدیم پیش شاین و ملودی ولی یه جادویی عین برق از بیخ گوشم گذشت روم رو برگردوندم تا اینکه دیدم به سمت قلب کریستالی رفت و درونش نفوذ کرد !

ملودی و شاین دهناشون تا اخرین حد باز بود و خبری از کدنس و شاینینگ امور نبود

تیا – چی شد ؟ اون چی بود ؟؟؟

شاین – ر..ر.....رووو... ححح. او..او...او...ن... ج.ججج....ا.ااا.ا.. ک....ک.... د....د.د....د..ن....س... و....

تیا – واضح بگو !

ملودی – کدن..س.... و . شاینینگ امور...خب.... ام..... چیزه ..... روح شدن رفتن تو قلب کریستالی !

این دیگه چی بود ؟ روح پرنس و پرنسس کریستالی میره تو قلب کریستالی ؟؟؟

پس جسدشون کو ؟؟؟

تیا – و جسد ؟

شاین اب دهنشو قورت داد و با هزار و یک ترس و لرز – خا..ک..ک..ست....ر...ر.. ش....د..

تیا – چرا اینقدر میترسی اخه ؟ روح تو هم الان میپره سفید شدی !

ملودی – تو که جای ما نبودی ! پس الکی نگو ترس نداره

حوصله ادامه دادن رو نداشتم تسلیم شدم رو رفتیم به سمت کنترلات تو طول راه فلوری هیچی نگفت و این منو نگران میکرد

از کالسکه پیاده شدیم چون شاین وضعیت خراب ود و فلوری هم که عین ارواح داشت تو یجا دیگه سیر میکرد با عرابه یا کالسکه یا هر چی اسمش بود اومدیم الانم لونا هی به من گیر میده

لونا اومد ولی تا ما رو دید فکر کنم یه سکته ناقص زد ولی جون سالم به در برد

لونا – چرا اینجوری شدین ؟؟؟

تیا ( تند حرف زدن )– هیچی ما رفتیم دنبال شاین مجیک و سامبرا با هم متحد شدن و با خوناشاما به کریستال امپابر حمله کردن قلب کریستالی شکست شاینینگ امور و کدنس مردن فلوری هم قلب و درست کرد و اونا رو تبعید کرد پرن و پرنسس روح شدن و رفتن تو قلب کریستالی شاین هم به این روز افتاد چون با سامبرا و خوناشاما درگیر شد جسد اونا هم خاکستر شد و هزار تا چیز دیگه حالا میزاری بریم استراحت کنیم ؟؟؟؟

قیافش اخر خنده بود یعنی یخ زده بود همونجا عین مجسمه از جات یه سانت هم تکون نمیخورد ولی یه حس پشیمونی تو چشماش بود حالا چرا ؟ نمیدونم !

ملودی – لونا ؟ حالت خوبه ؟؟؟

لونا – هان ؟؟ ... چی ؟؟ .. نه نه نه حالم خوبه فقط یکم شکه شدم خب چیزه من ... اخه .. خب .. اممم .... من میرم تو اتاقم کسی پیشم نیاد !

و یهو غیبش زد رفتارش خیلی عجیب شده یعنی لونا هم به اون حمله ربطی داره ؟؟؟؟

 

5 ماه بعد ...

 

کنترلات – غروب خورشید – ملودی لایت

 

همینجوری داشتم تو راهرو های قصر میچرخید و حواسم به دور و اطرافم نبود که که خوردم به یه نفر . بلند شدم و دیدم یکی از خدمتکارهاست

ملودی – چیزیت که نشد ؟

خدمتکار – نه خانم من حالم خوبه ببخشید

ملودی – نه اصلا ... تقصیر من بود من سر به هوا بودم

خدمتکار – نه خانم اینا رو نگین خب با اجازه

خدمتکاره رفت و تازه چشمم به بیرون خورد . خورشید غروب کرده و من هنوز اینجام .

به سمت اتاقم رفتم که دیدم شاین از کتاب خونه اومد بیرون و چنتا کتاب و برگه هم توی کیفش که پر بود گذاشته بود

نمیدونستم اهل کتاب خوندن شده !

ملودی – هی شاین !

ترسید و از جاش پرید

شاین – هیسسس ...... ارومتر ! نمیخوام لونا و سلستیا بفهمن !

ملودی – مگه اون کتاب ها چی دارن ؟

شاین – هر چی هستن تو هم نباید بدونی

ملودی – پس به لونا میگم

شاین – ملودی این الکی نیست

ملودی – فردا بهت میگم !

و روش رو برگردوند و رفت و زیر لب گفت ( البته اگه واقعیت رو بخوای ) و رفت . هنوز محو اون جمله بودم واقعیت ؟ کدوم واقعیت ؟ چیه که نمیخواد لونا و سلستیا اونو بفهمن ؟ چه اتفاقی افتاده شاین ؟

 

نزدیک های صبح – شاینینگ دارک

همه وسابل مورد نیازمو از جمله نقشه و اب و غذا رو توی کیفم گذاشتم به چراغ قوه هم نیازی نبود من یه خفاشم و دیدم تو شب خیلی بهتر از روزه با اونکه دو ساعت دیگه صبح میشه ولی مهم نیست

کیفمو محکم به خودم بستم و در اتاق رو اروم اروم باز کردم کتاب ها هم برگردونده بودم به کتاب خونه و الان هم که نمیدونن که چه کتابی رو برداشته بودم حتما هم نمیدونن که کجا میرم و این بهتره

خب مثل اینکه سربازا راهرو ها رو پر کردن خب اشکالی نداره پرواز میکنم . پنجره رو باز کردم و خودمو پرت کردم بیرون و شروع کردم به پرواز کردن وقتی به جنگل اورفری رسیدم هوا روشن شده بود نباید وقت رو تلف میکردم باید هر چه زود تر به جنگل ممنوعه میرسیدم

 

کنترلات – لونا

 

وای یعنی این دختر کجا رفته ؟ این همه مشکل کافی نبود اینم اضافه شد !

فلوری هارت و توایلایت اومدن داخل و به جمع ماها اضافه شدن

توایلایت – چرا اینقدر خودتو اذیت میکنی اون برمیگرده

لونا ولی اون که اینجوری نیست دفعه پیش هم حداقل میدونستیم کجاست اما الان هیچی نمیدونیم

تیا – ملودی اون چیز دیگه ای بهت نگفته بود ؟

ملودی – بهتون گفتم که هیچی بهم نگفت هر چی هم که گفته بود بهتون گفتم

لونا – توایلایت میتونی با جادوت پیداش کنی ؟

توایلایت – مگه الکیه ؟ ما هیچ ردی ازش نداریم

-من میتونم کمکتون کنم !

همه برگشتیم به سمت در و در کمال تعجب من با نایتمر مون روبرو شدم !

نایتمر- چیه لونا ؟ از دیدنم خوشحال نشدی ؟ نکنه از زندگیه جدیدت ناراحتی ؟

لونا – ساکت باش !

تیا – لونا اون چی داره میگه ؟

نایتمرمون – بزار من بهت بگم ! این دنیا دروغه ! فقط یه تیکه از تخیلات لوناست اون توی دنیای خودش پرنسس ماه بود ماهی که هیچ کس نمیخواستش و باید بگم من نیمه دوم لونا هتم که توصت اون ازاد شدم فکر کنم هنوز یادت باشه که 5 ماه پیش تو چشمای لونا یه حس پشیمونی دیدی درسته سلستیا ؟ خب اون پشیمون بود که دنیای واقعی رو تغییر داده اون به گذشته رفت و همه چیز رو عوض کرد و شد ملکه ارشد اکواستریا مگه نه لونا ؟

همه نگاه ها برگشت سمت من نمیدونستم نمیدونستم باید چکار میکردم این چه وضعیه ؟

تیا – لونا اون راست میگه ؟

جوابم فقط سکوت بود نمیتونستم بهش بگم نمیتونستم !

تیا – لونا میگم اون درست میگه ؟؟؟

نمیتونستم اما تا کی ؟ تا کی حقیقت باید پنهان بمونه باید بهشون بگم باید واقعیت رو بدونن !

سرم رو بالا بردم و به نایتمر مون نگاه کردم

لونا – اره ! درست میگه ! من دنیای واقعی رو تغییر دادم !

تیا – چی ؟؟ لونا نه یعنی تو بخواطر یه چیز مسخره ای مثل ارشد بودن کل اکواستریا رو تغییر دادی ؟

نایتمرمون – اون همه چیز رو تغییر داد تعجبی هم نداره ولی فکر کنم دیدن واقعیت خیلیا ( به توای اشاره کرد ) رو عصبی کنه !

بعد به صفحه سفید جلومون ظاهر شد و دونه به دونه اتفاقات دنیای قبلی رو نشون میداد همشونو !

توایلایت – یعنی من بخواطر فکرای مسخره تو پرنسس بودنم و کدنس و برادرم رو از دست دادم ! باورم نمیشه لونا تو فکر کردی عوض کردن اینده چی بهت اضافه میکنه هان ؟؟؟ فکر کردی بزرگ میشی ؟ همه میخوانت ؟

سلستیا – توایلایت بس کن !

توایلایت – چطور بس کنم ؟ من خوانوادمو از دست دارم همه چیزم از بین رفت الان تو میگی که بس کنم ؟

فلوری هارت – تا اینجا رو زندگی کردیم بازم میکنیم !

و از اتاق رفت بیرون همه مات و دهن باز به در زل زده بودیم

نایتمر مون – راستی محض اطلاعتون اون دختره شاین رفت به منطقه ممنوعه !

همه با هم – منطقه ممنوعه !!!!!؟؟؟؟؟

ملودی – تو به اون گفتی مجیک کجا تبعید شده !

نایتمر – بچه باهوشی هستی به مادرت رفتی حیف الان نیست

ملودی – دراره مادرم حرف نزن !

تیا – پس منظورش از واقعیت این بوده !

نایتمر – اره و الان اون داره میره به منطقه ممنوعه تا مجیک رو برگردونه

ملودی – ولی امکان نداره جون سالم به در ببره !

لونا –همه اینا تقصیر منه پس خودم حلش میکنم !

تیا – میخوای چکار کنی ؟

لونا – میرم به منطقه ممنوعه !

 

این داستان ادامه دارد ...

 







دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 7 شهریور 1395 04:02 ب.ظ



تعداد کل صفحات : 11 ... 4 5 6 7 8 9 10 ...
]