تبلیغات
دارکنس امپایر

پست ثابت

پنجشنبه 26 فروردین 1395 05:48 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
  سلام دوستان


 به دارکنس امپایر خوش اومدین

من بلک دالیا هستم همون رینبولایت

 
ولی دیگه اسممو عوض کردم

خود اسم اصلیم فاطمه هست و 15 سالمه


اینجا من داستان مینویسم و مطالبی هم درباره همون داستان میزارم
خب اینجا هم مثل بقیه وبلاگ ها قوانین خودشو داره که باید رعایت بشن :


اول : کپی؟ اصلا و ابدا به هیچ عنوان حتی شخصیت ها هم فروشی نیستن
دوم: اقایون؟ فرقی نداره بیان یا نیان منکه دوربین تو خونتون ندارم که بفهمم دختری یا پسر
سوم : نویسنده؟....شاید
چهارم:نظر تکراری و تبلیغاتی؟ اصلا فکرشم نکنین
پنجم: تهمت؟ میخوای دقیقا به چی تهمت بزنی؟؟
شیشم: تبادل؟ صد درصد


اینم از قوانین

زیاد سخت نیستن بهشون عمل کنین

اینجا فعلا دکمه نداره کم کم براش دکمه هم میزارم


لگو وبلاگ 


<p align="center"><a href="http://crystalland.mihanblog.com/" target="_blank"><img border="0" src="http://uupload.ir/files/71z1_blue_planet_custom_box_background_by_duskvsdawn-d89tjg9fsdf.png"  alt="امپراطوری تاریکی" ></a><br><input onclick="this.select()" type="text" width="356" name="T1" size="15" value='<!-- start logo cod off http://crystalland.mihanblog.com/ --><p align="center"><p align="center"><a href="http://crystalland.mihanblog.com/" target="_blank"><img border="0" src="http://uupload.ir/files/71z1_blue_planet_custom_box_background_by_duskvsdawn-d89tjg9fsdf.png"  alt="امپراطوری تاریکی"></a></p><!--finish logo cod off http://crystalland.mihanblog.com/ -->' dir="ltr" ></p><div style="display:none"><a href="http://blogers.ir">وبلاگ</a>-<a href="http://blogers.ir/cod/make-logo-banner-cod/">کد لوگو و بنر</a></div>

حتما بزارین تو وبلاگتون 

امضام:






خب اینم از این امیدوارم از داستانا خوشتون بیاد



دیدگاه : سلام ^-^
آخرین ویرایش: یکشنبه 17 تیر 1397 08:54 ب.ظ

شکلک پونی های ناشناس

سه شنبه 16 شهریور 1395 05:26 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
اینم شکلکای پونی های نا شناس :)
چقد طولانی بود :|

http://uupload.ir/files/jrnt_cherry_mint_trot_pony_gift_by_the_queen_of_cookies-d8tdc0l.gifhttp://uupload.ir/files/v55r_cinnamon_sticks_trot_pony_by_the_queen_of_cookies-d8uura5.gif


http://uupload.ir/files/pqx3_cookie_dough_trot_pony_by_the_queen_of_cookies-d8yi6qq.gif http://uupload.ir/files/8gy0_unnamed_trot_pony_by_the_queen_of_cookies-d8vf1wh.gif

http://uupload.ir/files/x3rj_razor_sketches_light_trot_pony_raffle_prize_by_theponesenpai-d8zjshb.gifhttp://uupload.ir/files/xx2q_razor_sketches_dark_trot_pony_raffle_prize_by_theponesenpai-d8zke3d.gif



http://uupload.ir/files/xfr5_output_mwopxr_by_artsymuffin-d9azxo4.gifhttp://uupload.ir/files/8pd_output_ixzjvh_by_artsymuffin-d9dghby.gifhttp://uupload.ir/files/sy6c_output_fqr5go_by_artsymuffin-d99huq5.gifhttp://uupload.ir/files/3slv_output_2x8kbx_by_artsymuffin-d9akp4l.gif





دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 16 شهریور 1395 05:38 ب.ظ

پونی های ناشناس 1

سه شنبه 16 شهریور 1395 04:58 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
اینا دیگه خیلی زیادن :|
واسه همین نصفشون کردم :|
نظر ندی خودتو نظر میکنم میچسبونمت تو نظرات :/
حالا عین یه بچه پونی خوب و حرف گوش کن بشین و نظر بده :)




ادامه مطلب

دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 16 شهریور 1395 05:24 ب.ظ

رویا های گذشته قسمت نهم

سه شنبه 16 شهریور 1395 03:16 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia

رزهارت

 

داشتیم برمیگشتیم همون منطقه ای که شاین رو گذاشته بودیم فلوری از من جلو تر میرفت و نزدیکتر بود

فلوری – شاین کجاست ؟؟؟

رز – منظورت چیه مگه اینجا نیست ؟

فلوری – خودت ببین

همه جا رو نگاه کردم ولی شاین نبود فقط کیف هامون بود که زیر درخت بود

رز – یعنی کجا میتونه رفته باشه ؟

فلوری خواست چیزی بگه که شاین در حالی که میدویو اومد سمتمون

شاین( در حالی که نفس نفس میزد ) – ب... چه .... ها .... او .... ن ..... جا .....

رز – نفس بگیر بعد حرف بزن

یه نفس عمیقی کشید و شروع کرد به حرف زدن

شاین – به غیر از اینکه گم گور شدین واسه خودتون یه دختر بچهافتاده توی اون چاه کمکم کنین بیارمش بالا

هر سه به سمتی که شاین میگفت دویدیم تا رسیدیم به یه چاه

فلوری – چطوری افتاد اونجا ؟

شاین من داشتم اینجا رو دید میزدم که اینو دیدم و وقتی منو دید یهو جیغ زد و فرار کرد و افتاد اونجا

فلوری – و در نتیجه جناب عالی ترسوندیش !

شاین – من چمیدونستم ازم میترسه

رز – همه از خوناشاما بدشون میاد یادت نیست ؟

شاین من خفاشم مثل اینکه تو این شک دارین ؟؟؟

رز- تو با اون چشما با خوناشاما فرق نداری چون تا حالا هیچ خفاشی چشماش قرمز نبوده

شاین – بسه دیگه !

فلوری – این جا خیلی هم تنگ نیست فکر کنم بتونم برم توش

این چی میگفت ما چی میگفتیم هنوز درگیر اون بچه بود

فلوری – درست نمیگم ؟

و تا روش رو برگردوند ما دوتا رو درحالت حمله دید که نزدیک بود همو خفه کنیم

فلوری – ااااااااااااااااا.......مممممممم خب .... من میرم شما ادامه بدین

و رفت داخل چاه

نیم ساعت بعد ...

 

شاین – دیر نکرد ؟؟؟

در حالی که به ته چاه که تاریک بود زل زده بودم – اینقدر درگیر دعوامون بودیم یادمون رفت

شاین – من برم پایین ؟

رز – بزار یکم صبر کنیم الان میاد

شاین – اگه نیان چی ؟؟

رز – نگران فلور نباش اون میاد

شاین – نه اصلامن میرم پایین

قبل از اینکه بپره پایین با دهنم دمش رو محکم کرفتم که دادش رفت هوا

شاین – ای تو روحت این چه غلطی بود کردی دمم کند !

رز – من دارم غلط میکنم با تو ؟؟؟ سرتو پایین میندازی و میری پی کارت این وضعشه ؟

شاین- خانم مشکل دارن ؟

رز – اره دارن !

شاین- اررررررررررررررره ؟

رز – اررررررررررررررررره دارم !

فلوری – چرا اینقدر داد میکشین ؟

هر دومون 180 درجه برگشتیم و فلوری رو دیدیم

رز – چطور ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فلور – ما خیلی وقته که اومدیم بیرون وقتی راه چاه بسته شد مجبور شدیم میانبر بزنیم

و بعد به پونی کوچولویی که جفت فلور بود نگاه کردیم یه یونیکورن با موها و چشمای سبز ابی و بدن سفید که به موهاش یه پاپیون ابی رنگ میبست

کلا خیلی ناز بود

-من عیبی دارم که دارین اینجوری نگام میکنین ؟

پونیه داشت با اخم بهمون نگاه میکرد

شاین – مگه خوردیمت ؟

-نه ولی خوشم نمیاد

بچه رو برم ! چه زبونی داره

شاین – کسی بهت یاد نداده با بزرگ ترت درست حرف بزنی ؟

-اره خیلیا البته خودم نخواستم یاد بگیرم

این چه راحت حرفشو میزنه

فلوری – خب بسه دیگه .... خب بزار معرفی کنم من پرنسس فلوری لایف مجیک نایت هستم و اینا هم دوستام رز هارت و شاینینگ دارک هستن

-منم لاپس لازلی ( سنگ لاجورد ) هستم

رز- لاپس لازلی به معنی لاجورد نیست ؟

لاپس – اره هست

شاین – ولی من شباهتی بین تو و لاجورد نمیبینم

لاپس – کیوتی مارکم

به کیوتی مارکش نگاه کردیم یه سنگ لاجورد و چند قطره اب بود

شاین – خب ....

لاپس – من از پرسیدم که کیوتی مارکت که ماه و یه ستارست چه ربطی به اسمت داره ؟

نفهمیدم چی شد که از خنده پخش زمین شدم

شاین – رو اب بخندی

فلوری – بچه راست میگه

لاپس- من بچه نیستم بیشتر از سنم میفهمم

در حالی که اشکامو از شدت خنده پاک میکردم – مگه چند سالته ؟

لاپس – میشه گفت حدود 1567 -8 سالی

فلور و شاین – چـــــــــــــــــــــند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

منم که انگار یه حرف عادی رو شنیدم – منم 2403 سالمه ولی 24 حساب میکنیم

فلوری در حالی که سعی میکرد تعجبش رو قایم کنه – منم 23 سالمه

شاین – منم 23

رز – چتونه اینا که خیلی عادیه

شاین – اروم باشیم ؟؟؟؟؟ سن تو دو برابر سن لوناست !

لاپس – اینا تو پارتسکاریا عادیه برای اینا که عادی نیست

رز – دارم میبینم ولی برام عجیبه که تو با اونکه کیوتی مارکت رو گرفتی ولی بزرگ نشدی

لاپس – نمیدونم

فلوری – بسه دیگه الان دوباره شب میشه و ما هنوز به کوه نرسیدیم

راست میگفت پس همگی برگشتیم سمت کیفامون و تو اون مدت همه چیزرو برای لاپس توضیح دادم البته جز اون کلاغه و هدف فلوری

داشتیم به سمت کوه میرفتیم که صدای لاپس متوقفمون کرد

لاپس –اهای وایسین منم بیام !

رومون رو برگردوندیم و لاپس رو دیدیم که به سمتمون میدوید وقتی رسید نفس نفس میزد

لاپس – فقط .... یه .. کم ...... وای ..... سین

فلوری – چی شده ؟

لاپس – منم میخوام باهاتون بیام

شاین – ما مسافر اضافی اونم اگه تو فسقلی باشی نمیخوایم

لاپس – من میخوام به شهر طلایی برم مادر بزرگم اونجا زندگی میکنه میخوام برم پیشش و الان که شما هم دارین به اون سمت میرین میشه منم باهاتون بیام ؟

رز – معلومه که میتونی !

شاین به من و فلوری که نیشامون باز شده بود نگاه کرد

شاین – باشه منم مشکلی ندارم ولی بچه داری با خودتون

و رفت

لاپس – من 10 برابر سنشو دارم اونوقت میگه بچم ؟؟؟؟؟

رز – اونا فرق پارتسکاریا با اکواستریا رو درک نمیکنن برای همینه که مثل اکواستریا حساب میکنه

فلوری – ااااااااااااا. ممممممم خـــــــــــب اینش فعلا مهم نیست چون که اینش خیلی پیچیدست

رز – اینو باید وقتی اتحاد بود میگفتی

لاپس – تو که اون موقع بدنیا هم نیومده بودی

فلوری – وایسا ببینم بدنیا هم نیومده بود ؟؟ پس چطور ...

رز – این خیلی خیلی پیچیدست و مغزت گنجایش اینو نداره ببخشید ولی خیلی طولانیه

 

فلوری لایف

 

 

راز پارتسکاریا چیه ؟ دلیل این عمر طولانی چیه ؟

اخـــــــــــخ

سرم و بلند کردم و جلوم رو نگاه کردم با سر رفته بودم تو درخت

رز – معلومه تو کجایی ؟ هر چی صدات میکنم جواب نمیدی

شاین – خانم حتما زیادی گیج شده

لاپس – بهتر بود چیزی درباره عمرمون نگیم

رز – به هر حال باید میدونستن

شاین – نمیدونستیم بهتر بود

فلوری ( با داد )- میشه یه دقیقه خفه شین ؟

همشون لال شدن و داشتن بهم نگاه میکردن

رز – ای دیوونه داد نزن بالای کوه برفه !

فلوری – خب که چی ؟

لاپس – احمق احتمال بهمن زیاده !

بیا اینو درست کن

چشمامو تو کاسه چرخوندم و به راهم ادامه دادم و اونا هم دنبالم اومدن

 

2 ساعت بعد – کوه کریستال

رز – لاپس مراقب باش

لاپس – من از ارتفاع میترسم

شاین - مجبور نبودی با ما بیای

لاپس – تو چرا با همه لجی ؟ گفتم که تو شهر طلایی ولتون میکنم حالا میشه یکم تند تر بریم ؟ اصلا چرا پرواز نمیکنین ؟

شاین – اینجا وسط کوهه و وضعیت اب و هوا رو که داری میبینی اگه پرواز کنیم وسط راه بالهامون یخ میزنن

فلوری – بس کنین اینقدر حرف نزنین وگرنه ..

حس کردم پام کشیده شد و

همگی – فلور !!!!!!!!!!!

.

.

.

.

.

همه جا تاریک بود سعی کردم با جادوم اونجا رو روشن کنم ولی جادوم خاموش شد

صدای غرشی شنیدم عقب عقب میرفتم که حس کردم به جسم سردی برخورد کردم روم رو برگردوندم و با دو نور نارنجی رنگ مواجه شدم بعد از چند لحظه همه جا روشن شد و من تونستم اونو ببینم

به نظر یه نصف پونی یه نصف اژدها بود

رفتم عقب و اونم میومد جلو ولی انگار میترسید

فلوری – ت .. ت ...تو .... کی هستی ؟

سر جاش نشست و سرش رو کج کرد انگار نمیفهمید چی میگم

فلوری – تو کی هستی ؟

به دور و برش نگاه کرد و دوباره سرش رو کج کرد

یکم رفتم جلو و بهش اشاره کردم

فلوری – منظورم تویی ! تو کی هستی ؟

به حالت حمله در اومد و غرش خفیفی کرد

دوباره برگشتم سر جام

فلوری – من نمیخواستم بترسونمت این تو بودی که من رو اینجا اوردی

دوباره به حالت قبلش برگشت حس میکنم دارم با یه سگ یا یه گربه حرف میزنم

با ناخن هاش برف رو کند و به داخلش اشاره کرد

فلوری – منظورت چیه ؟

باز کند و به داخلش اشاره کرد ولی هیچی نبود

فلوری – نمیتونی حرف بزنی ؟

سرش رو به چپ و راست تکون داد که یعنی نه بعد دور و برش رو گشت انگار دنبال چیزی بود . بعد کمی ازم دور شد و روش رو برگردوند و صدایی شبیه صدای پرنده ای مخلوط با صدای اژدها از خودش در اورد و به راهش ادامه داد

دنبالش راه افتادم نمیدونم چرا بهم اعتماد دارم ولی دوست دارم ببینم که چی رو میخواد بهم نشون بده

هر چی جلو تر میرفتم همه جا روشن تر میشد شاید از نوری بود که کریستال ها تولید میکردن

نمیدونم چقدر راه رفتم که به یه بن بست رسیدیم اون موجود جلوی دیوار بود و داشت با ناخن هاش روی دیوار خراش می انداخت رفتم سمتش روی دیوار نوشته های عجیبی قرار داشت که روشون رو برف گرفته بود خطش خیلی عجیب بود ولی فکر کنم این خط رو جایی دیدم اما کجا ؟

اون موجود هنوز هم روی دیوار خراش می انداخت که مکث کرد و بعد از چند لحظه از همون راه برگشت رفتم همون قسمت از دیوار که داشت خرابش میکرد نوشته بود : میتونی !

من چی رو میتونم ؟ این موجود منظورش چیه ؟

حس کردم کسی پشتمه که از جام پریدم و اون موجود رو دیدم که تو دهنش که کریستال بود

فلوری – ترسوندیم ! اون چیه ؟

کریستال تو دهنش رو گذاشت رو زمین و به دیوار اشاره کرد

فلوری – منظورت چیه ؟

اون موجود چشماشو تو کاسه چرخوند و کریستال رو با دهنش گرفت و جلوی نوشته ها قرار داد

نمیدونستم منظورش چیه پس بهتر بود هر چی میگفت انجام بدم به کریستال نگاه کردم که کلمات معلوم شدن ! وای چرا به فکر خودم نرسید ؟ انعکاس عکس نوشته ها با کریستال !

کریستال مثل اینه عمل میکنه الان میتونم بخونم !

نوشته : بگرد به دنبال حقیقت حقیقتی اشکار اما پنهان به دنبال خوبی ولی تاریکی به دنبال خوشی ولی نا خوشی به دنبال پادزهر و در عوض زهر کشنده ای که دنبال ان هستی به دنبال افسانه ای که میخواهی ان را به حقیقت بپیوندی به دنبال دو خواهری همچو خورشید و ماه ...

بقیش نا مفهموم بود و با کریستال هم قابل خوندن نبود منظورش کی بود ؟ دو خواهر ماه و خورشید ؟ منظورش لونا و سلستیاست ؟

ولی زهر چی ؟ وای دارم گیج میشم منظورش چیه ؟

بعد از چند لحظه جمله ای روی دیوار نورانی شد : پاکی حقیقت تلخ را میشنود ولی ناپاکی دروغ شیرین را

منظورش چیه ؟ چرا هیچی از اینا سر در نمیارم منظورش از حقیقت تلخ و دروغ شیرین چیه ؟

اون موجود دستش رو روی دیوار کشید که کلمه ای روی دیوار پرنگ شد (استار فلای )

فلوری – اسمت استار فلایه ؟

سرشو به معنی بله تکون داد پس اسمش اینه

فلوری – حالا چکار کنم ؟

به جمله نورانی روی دیوار اشاره کرد

اهی کشیدم – نمیدونم منظورش چیه !

استار فلای دستش رو گذاشت روی دیوار و هل داد و دیوار مثل دری باز شد !

به داخل رفتیم اونجا بزرگ بود و از نور کریستال های سفید و ابی میدرخشید

خواستم برم جلو که استار فلای جلوم رو گرفت

فلوری – چی شده ؟

با دستش روی زمین نوشت : اونجا تله هست !

فلوری – تله ؟

سرشو به معنی اره تکون داد

بعد روی زمین نوشت : هر جا که من پامو گذاشتم تو هم بزار

فلوری – بهتر نیست پرواز کنیم ؟

دوباره نوشت : تو هوا هم تله هست

چند بار پلکامو باز و بسته کردم تا مطمئن بشم درست خوندم تو هوا هم تله هست ؟؟؟؟

فلوری – شوخی میکنی ؟

نوشت : دقیق نگاه کن !

چاره ای نداشتم به هوایی که نمیدیدم نگاه کردم

فلوری – اینجا هیچی نیست

نوشت : دقیق تر نگاه کن

دقیق تر رو یه نقطه متمرکز شدم که حس یه نور کوچولو رو کردم که انگار بین هوا و زمین معلق بود دقیق تر نگاه کردم و متوجه نخ خیلی باریکی شدم که تو هوا بود

به همه جا نگاه کردم جایی نبود که از اینا نباشه !

فلوری – یکم رحم هم خوبه !

نوشت – اگه رحمی در کار بود اون پونی ها راحت خوبی رو از بین میبردن !

فلوری – کدوم پونی ها ؟

رفت طرف دیوار و با پاش به دیوار زد که زمین باز شد

خشک شده بودم سر جام باورم نمیشد یه روزی هم چنین چیزی ببینم چاله ای بود پر از اسکلت و جمجه پونی ها ! که احتمالا تو تله افتاده بودن

فلوری – اینا ....

اومد و نوشت : اینا خواستن با اومدن به اینجا مرکز رو از بین ببرن و تو تله ها افتادن

فلوری – اینا رو تو گذاشتی ؟

سرش رو به معنی نه تکون داد

فلوری – پس کی ؟

چشمامو تو کاسه چرخوند و نوشت : خودت بعدا میفهمی

و پرید روی یکی از کریستال هاو بعد روی کریستال بعدی و بعدی با مهارت و سرعت میپرید که رسید به اخرین کریستال و بعد پرید روی زمین و اشاره کرد که برم دنبالش

منم هر چند که سخت بود روی کریستال ها پریدم و خودم رو بهش رسوندم

هر جا میرفت منم میرفتم فکر کنم یه ساعتی بود که راه میرفتیم داشت خستم میشد تا رسیدیم به جایی که پر از اینه بود

راستش کریستال بودنشون رو که درست ولی شبیه اینه بودن اینه های کوچیک و بزرگ

فلوری – استار اینا چ...

استار فلای اینجا نبود ! پس کجاست ؟

فلوری – استار فلای ؟ کجا رفتی ؟

هیچی ! فقط خودم بودم

-پاکی حقیقت تلخ را میشنود ولی نا پاکی دروغ شیرین را ...

روم رو برگردوندم هیچ کس نبود پس صدا از کیه ؟

دوباره صدا تکرار شد

فلوری – هر کی هستی بیا بیرون سعی نکن منو بترسونی !

دوباره تکرار شد

فلوری – بیا بیرون !

ولی ایندفعه صدای من بود که تو فضا بخش میشد

دنبال یه راه گشتم که استار رو پیدا کنم ولی هیچی ! انگار تو یه اتاق بدون در و پنجره زندانی شدم !

داشتم دنبال راه چاره ای میگشتم که چشمم به اینه خورد

این منم ؟ نه امکان نداره چرا فقط توی ای....

-این واقعیت توعه باید قبولش کنی ....

روم رو برگردوندم و وقتی چیزی که پشتم بود رو دیدم چشمام از حدقه داشت میزد بیرون ! این ....

.

.

.

.

شاینینگ دارک

 

شاین – رز پیداش نکردی ؟

رز – نه انگار کوه اونو بلعیده معلوم نیست کجاست !

لاپس – بچه ها فلور اونجاست !

هر دومون رفتیم دنبالش و فلور رو دیدم که روی زمین بیهوش افتاده بود

شاین – فلور .... فلوری حالت خوبه ؟

کم کم چشماش رو باز کرد و نگاهی به اطراف انداخت

فلوری – من چطور اینجا اومدم ؟

شاین – اینو ما باید بپرسیم

فلوری – از کوه کریستال گذشتیم ؟

رز – مثل اینکه اره

لاپس – اون جا چه اتفاقی افتاد چی شد ؟

فلوری – نمیدونم ! راستش دقیقا نفهمیدم چی شد

شاین – هر چی که شد به خیر گذشت

رز – بهتره تا شب نشده از منطقه کوه کریستال دور بشیم و به صحرای گذشته برسیم

همه موافقت کردیم و به راه افتادیم تو طول راه هیچ کس حرف نمیزد لاپس هم با اونکه بچه بود ولی اهل فضولی و اینجور چیزا نبود فلور هم تو خودش بود رز هم که داشت عین این ندیده ها به درختا و گنجشکا نگاه میکرد وای که چقدر بچس !

یه شب تا صبح رو راه رفتیم که البته میشد تقریبا 2 ساعت . نمیدونم چرا کوه کریستال منطقه زمانیش با بقیه جا ها فرق داره ؟

چند ساعت راه رفتیم که به مرز کوه کریستال و صحررای گذشته رسیدیم ولی از اونچه که دیدیم چشمامون از حدقه زد بیرون !

رز – وای خدای من این چرا اینجوریه ؟

لاپس – مرزی که دو مسیر رو از هم جدا میکنه ! اینجا جاییه که گذشته رو در خودش مخفی میکنه

فلور – فکر کنم گذشته بدی در انتظارمونه !

 

 

این داستان ادامه دارد ...




دیدگاه : نظر رویایی
آخرین ویرایش: سه شنبه 16 شهریور 1395 03:20 ب.ظ

مطلب رمز دار : مشق کلاس کدنویسی با سایت خارجی

جمعه 12 شهریور 1395 02:37 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 12 شهریور 1395 02:45 ب.ظ

مطلب رمز دار : موس من برای پینکی پای

دوشنبه 8 شهریور 1395 12:51 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 8 شهریور 1395 01:09 ب.ظ

تایید شد !!!!!!!!!!!!!!!

شنبه 6 شهریور 1395 02:04 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
یعنی باورم نمیشه !
چند بار با پام کوبیدم به دیوار تا باور کنم بیدارم

قبول شدددددددددددددددددددد !!!!!!!!!!


بابام امروز نت رو شارژ کرد منم تا اومدم میهن رو باز کردم اینو دیدم
یعنی فقط دست جیغ هورا
همه ریختن تو اتاق میگن چی شده
منم مونده بودم چی جوابشون بدم
اخرش یه چیز سر هم کردم جواب دادم
ولی باور نکردن
ولی رفتن
ایندفعه رو شانس اوردم لو نرفتم
ولی حالا دست جیغ هوراااااااااااااااااااااااااا



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 6 شهریور 1395 02:12 ب.ظ

رویا های گذشته قسمت هشتم

پنجشنبه 4 شهریور 1395 11:44 ق.ظ

نویسنده: princess black dahlia

شاینینگ دارک

 

شاین – رز اگه زنده به مقصد برسیم خودم شخصا دفنت میکنم !

رز – باشه باشه مگه من چکار کردم قصد جونمو داری ؟

شاین – اوه پس من بودم که چشم بسته خودم رو پرت کردم اینجا و تو هم با خودم کشوندم این پایین !

رز – برای هزارمین بار پام روی کریستال ها لیز خورد افتادم

شاین – من موندم اون دوتا رو کمرت به چه دردت میخورن ها ؟

رز – اولا تو افتادی روم و نتونستم خودمو بکشم بالا و دوما یهویی افتادم و نفهمیدم چی شد وگرنه پرواز کردن من حرف نداره

تو دلم گفتم – اره جون عمه نداشتت !

شاین – واییییییییی این فلور کدوم گوری رفته که اینقدر طولش میده ؟ رفت یه طناب بیاره ها

رز – تو که اینقدر از خودت تعریف میکردی چرا پرواز نمیکنی ؟

شاین – زخم بالم دوباره باز شده ...

رز – مگه بالت زخمی بود ؟؟؟

با یاد افری 5 ماه پیش پوزخندی زدم و روم رو برگردوندم .... هه این هیچی نمیدونه ...

رز – شاین چیزی شده ؟؟؟ بزار بالتو ببینم شاید ...

وسط حرفش پریدم – لازم نکرده !

ساکت شد و برگشت سر جاش

رز – فقط میخواستم کمکت کنم ....

و دیگه هیچی نگفت برای منم این بهتر بود نمیخواستم دوباره اون خواطره ها رو ببینم نمیخواستم دوباره ببینم که مجیک ....

-اهای بچه ها یه طناب پیدا کردم میندازم با اون بیاین بالا !

صدای فلور بود که اینو گفت من و رز بلند شدیم و به بالا خیره شدیم چند ثانیه هم طول نکشید که یه طناب جلومون افتاد . من و رز ازش بالا رفتیم تا به دهانه گودال رسیدیم وقتی بیرون رفتیم وضعیت هوا بهتر شده بود چون وقتی به منطقه کوه کریستال نزدیک شدیم هوا برفی و طوفانی بود

رز – چرا اینقدر طولش دادی ؟

فلوری – مگه تقصیر منه ؟ باید راهی پیدا میکردم که طوفان اروم بشه و بعدش هم باید دنبال یه طناب میگشتم

شاین – خب حالا که بیرون اومدیم بهتره که راه بیوفتیم

فلوری – شاین ... بالت ....

نگاهی به بالم که زخمش میسوخت کردم . خونی بود به طوری که کل بالم قرمز شده بود

فلوری – بهتره امشب رو اینجا بمونیم تو نمیتونی با این بال جایی بری هوا هم داره تاریک میشه

حوصله مخالفت رو نداشتم پس کیفم رو برداشتم و زیر یکی از درخت ها نشستم و تو وسایلم رو گشتم تا یه چیزی پیدا کنم که باهاش بالمو ببندم

 

رز هارت

 

بعد از اینکه از گودال اومدیم بیرون ترجیح دادم که دیگه ساکت بمونم و با شاین حرف نزنم

پس خودم هم رفتم و روی یکی از کریستال های بزرگی که اطراف کوه کریستال بود و شبیه صخره بود نشستم

اینجا خیلی خوشکله همه چیز کریستالیه و کریستال ها از داخل زمین میزنن بیرون و حتی درخت ها هم کریستالی هستن افسانه میگه اینجا دو گل وجود داره که بهشون میگن دوقلو های < انا و انالیز > این افسانه از هزاران سال پیش قبل از شکستن اتحاد دو کشور وجود داشته و این دو گل به هم دیگه چسبیدن و از یه ریشه ساخته شدن اما گل انا از گل برگ های کریستالی و درخشان بوجود اومده و گل برگ هاش به نرمی ابریشم هستن و خواصیت شفا بخشی داره و هر کس موقع بدنیا اومدنش فقط یک گلبرک از این گل رو بخوره قدرت شفا بخشی پیدا میکنه و سخت ترین بیماری ها رو درمان میکنه ولی گل انالیز از گلبرگ های سیاه و خاکستری بوجود اومده و تیغ هاش به تیزی شمشیر هستن و سمی قوی داره که هر کسی رو از پا میندازه اگر اون رو خورد یا در نوشیدنی نوشید باعث اینجاد توهمات و فشار های عصبی در ذهن فرد میشه که میتونه اشک قوی ترین افراد رو دربیاره و باعث میشه فرد خودش خودش رو بکشه ولی اگه با تیر یا خنجر به بدن فرد وارد بشه اثر سم بیشتره و باعث بسته شدت رگ ها تب شدید کم و زیاد شدن شدت ضربان قلب تنگی نفس اشکال در دید و در اخر فوت فرد میشه

انالیز اصلا شبیه انا نیست اگه اون قبول میکرد محافظ خورشید باشه گل افسانه ای سمی نمیشد .... هعیییییی ولی فایده نداره هیچ وقته فایده نداشته

فلوری – هی تو فکر چی هستی ؟؟؟؟

از افکارم اومدم بیرون و دیدم فلوری جلوم نشسته

رز – تو از کی تا حالا اینجایی ؟؟؟؟

فلوری – از همین دو دقیقه پیش

رز – اون کیف چیه ؟؟ تو وقتی اومدیم کیف نداشتی

هول کرد – چی ؟؟؟ نه !!!!! نه این کیف رو خب چیزه ... ام....... راستش .... از همون جا چیز .... از اونجا ....

مشکوک نگاش کردم – کجا ؟؟؟؟

یه نفس عمیق کشید – خب از اون خونه ای که ما تو زیر زمینش بودیم و راهزانا توش بودن

رز – چطور من ندیدیم ؟؟؟؟

فلوری – من جادو دارم میتونم وسابل رو مخفی کنم

رز – چرا باید ....

و صدای کلاغی توجهمون رو جلب کرد ...

فلوری با نگاه عصبی به کلاغ نگاه میکرد که بلند شد و رفت پشت صخره های کریستالی

بعد از چند لحظه کلاغ به اون سمت رفت

خیلی کنجکاو شده بودم که بدونم چرا رفت اونجا پس بلند شدم و رفتم پست صخره های کریستالی گوشام رو تیز کردم که صدای حرف زدن رو شنیدم

-فلور یادت نرفته که تو بخواطر پرنسس دارک هایترد از زندانت اومدی بیرون ولی باید به حرف های کینگ سامبرا گوش کنی

فلوری – میدونم میدونم ولی نمیتونم انتخواب کنم

-هی تو فقط یه نیمه روشنایی و نیمه تاریکی هستی جادوی سیاه و ضد کریستالی تو ناخالصه و مثل ما نیست پس حق انتخواب نداره باید به حرف های کینگ سامبرا گوش بدی

فلوری – بس کن دارکنس لایت فعلا من حق انتخواب دارم چون مجیک معلم منه و من میخوام به حرف اون گوش کنم

دارکنس لایت – نکنه یادت رفته خودت برای حرف کینگ سامبرا داوطلب شدی ! یادت بیارم یا خودت یادته ؟؟؟؟؟

فلوری ساکت شد ....

دارکنس لایت – مثل اینکه یادته ! پس خوب اینو تو گوشهات فرو کن اونا حتی جسدشون هم به مقصد نمیرسه فهمیدی ؟

هان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اینا دارن نقشه قتلمون رو میکشن ؟؟؟؟

فلوری – باید .... باید دربارش دوباره فکر کنم

دارکنس لایت – اگه من جای تو بودم هر کاری میکردم که به اون زندان سرد و تاریک برنگردم !

و صدای کلاغ دوباره فضا رو پر کرد و اون از اونجا دور شد

فلوری با کلافگی سرش رو به راست و چپ تکون داد و رفت سمت رود خونه ای که از قله کوه سرچشمه میگرفت

به عکس خودش توی اب نگاه کرد

فلوری – کی بالاخره خودم میشم ؟ ..... هه .... فلوری لایف ! یعنی تپش زندگی ! واقعا مسخرست چون اصلا بهم نمیاد !

بعد رفت سمت یه گل گلی که مثل برف سفید بود و دورش رو نور گرفته بود اینجور کلا اینجا زیادن امامیخواد چکار کنه ؟

دستش رو نزدیک گل برد ولی به محض لمس کردنش گلبرک های گل سیاه شد و از هم پاشید و ساقش هم خشک و سیاه شد

فلوری که دستش تو هوا خشک شده بود لبخند تلخی زد و یچی رو زیرلبی گفت که نشنیدم

هوا داشت تاریک میشد

رز – چه زود تاریک شد !

ولی به محض اینکه این جمله رو گفتم فلوری روش رو برگردوند

فلوری – کسی اونجاست ؟

وای بد بخت شدم اگه بفهمه اینجام کارم ساختس !

فلوری – کسی اینجاست ؟ اگه اینجایی جواب بده وگرنه خودم پیدات میکنم !

وایییییییییییییی حالا چکار کنم ؟؟؟؟؟

یهو حس کردم پشتم خالی شد ! با هزار و یه زور سرم رو چرخوندم عقب که فلوری لایف رو دیدم که صخره رو با جادوش تو هوا گرفته بود

هول کردم چی باید بگم ؟؟؟؟

فلوری – تو .. اینجا دقیقا چه غلطی میکردی ؟؟؟

رز – چی ؟؟؟ من ؟؟؟ من که کاری نمیکردم فقط داشتم از اینجا میگذشتم که تصادفی تو رو دیدم چیز دیگه ای نیست

فلوری – تو منو خر فرض کردی ؟؟؟

رز – نه نه من غلط بکنم چنین کاری کنم خب با اجازه بای

خواستم دمم رو بزارم رو کولم و در برم که با صدای فلوری وایسادم سر جام

فلوری اروم تر از قبل و با لحن ناراحتی – چی رو شنیدی ؟

وای دلم براش سوخت لعنت به این قلب مهربونم که همش واسه این پونی و اون پونی میسوزه !

رز – خــــــــــــــــــــــــــــــب ............. همه چیرو !

فلوری سنگ رو با جادوش پرت کرد یه طرف دیگه و دوباره پشتت رو کرد بهم و راه افتاد

منم همینجوری نگاهش میکردم

فلوری – بیا دیگه !

رز – ولی ....

فلوری – نترس من اگه بخوام به کسی اسیب بزنم اون شاینه نه تو !

دلم رو زدم به پرواز روی ابرا ( دلو دزم به دریا ) و رفتم دنبالش

نمیدونم چه مدت داشتیم حرکت میکردیم شاید نیم ساعت که خورشید طلوع کرد ! کلا این منطقه نظام زمانیش با بقیه جاها فرق داره

فلوری – رسیدیم

به محظ اینکه رسیدیم خورشید کامل از پشت کوه ها اومد بیرون و نوری از یه نقطه که روبروی ما بود درخشید و بعد از کم رنگ شدن نور با دو گل مواجهه شدم !

یعنی این خودشه ؟؟؟؟

فلوری – درست فکر کردی اینا دوقلو های انا و انالیز هستن

رز – چقدر خوشکله !

فلوری – درسته انا خیلی خوشکله اما انالیز ...

رز – خب اون یکوچولو ....

فلوری – یه کوچولو ؟

رز – اصلا خوشکل نیست

فلوری پوزخندی زد – میدونم وضعیت منم همینه وگرنه هیچوقت پیشنهاد سامبرا رو قبول نمیکردم

رز – چرا میخوای ما رو بکشی ؟

فلوری – من علاقه به کشتن تو ندارم ولی شاین ....اون ! از وقتی به دنبال راه حل برای برگردوندن مجیکه مجیک سعی میکنه از کارش منصرفش کنه اما چی ؟؟؟ اون بازم ادامه میده چه فایده ها ؟؟؟ اون همه جاسوس اون همه نامه اون همه پیک ! فایده نداشت ! و در اخر نایتمر مون گند زد به همه چیز ! تا قبل از اون با اونکه فقط تقریبا 5 ماه بود که با مجیک اشنا شدم ولی خیلی بهش وابسته شده بودم ولی این اواخر فکرش همش درگیر شاینه و کمتر به من محل میزاره ! چرا اون باید اینقدر سختی بکشه در حالی که شاین راحت داره کارشو میکنه ؟ چرا شاین رو فراموش نمیکنه ؟ چرا همیشه باید به من کم محلی بشه ؟ چرا باید همیشه یه اضافی باشم ها ؟ ولی ایندفعه نه ! بمیرم هم نمیزارم شاین ( پاهاش رو بالا برد و در حین گفتن این جمله کوبید رو زمین ) زنده به مقصدش برسه !

زمین اطراف ترک خورد ولی اسیبی به دو گل نرسید

رز – باشه بس کن لازم نیست اینقدر عصبی بشی

با چشم های به خون نشسته نگام کرد – عصبی نشم ؟ تو جای من نیستی که درکم کنی تو نمیفهمی که اینکه عین اشغال دروت بندازن یعنی چی ! تو نمیفهمی ! هیچ وقت هم نمیفهمی !

وقتی حرفش تموم شد گل انالیز درخشید و خورشید به رنگ سیاه در اومد

فلوری – میبینی ؟ اینقدر ازش متنفرم که گل انالیز نتونسته این نفرتو تحمل کنه ! ولی انالیز شخصا میتونه چون اون از خواهرش متنفره همونجور که من از شاین متنفرم !

با هر کلمه صداش بالا تر میرفت و منم بیشتر لال میشدم !

فلوری – سامبرا ! اون منو زندانی کرد ! اون منو به این روز انداخت اون منو از بین برد ! ولی پیشنهادش چندان هم بد نبود ! پس قبولش کردم ولی اینقدر احمقه که نفهمید خودش با پای خودش داره به مرگ نزدیک تر میشه !

رز – منظورت چیه ؟

فلوری – همیشه احتمال اینکه از بهترین دوستت خنجر بخوری از بدترین دشمنت بیشتره پس چرا من اینکار رو نکنم ؟ چرا به سامبرا خنجر نزنم هان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

رز – چون نمیتونی !

نمیدونم با چه جرعتی تونستم اینو بگم باورم نمیشد دارم اینو به اتشفشان در حال فوران میگم

رز- این واقعیت تو نیست مگه نه ؟ پونی های جادوی کریستالی با ظاهر سرد و خشن تو فرق دارن ولی تو گفتی نیمه تاریکی نیمه روشنایی پس چرا الان کاملا تاریک هستی ؟

مثل اینکه اروم گرفت چون با ارامش ادامه داد – من ظاهرم فقط تاریکه وگرنه از درون جادوی روشنایی رو دارم اما موندن با اون جور پونی ها حتی درونت هم عوض میکنه

رز – نمیخوای به ظاهر واقعیت برگردی ؟

فلوری – علاقه ای به اون ندارم چون خوبی همیشه فکر میکنه بهترینه با اونکه بدی رو شکست میده ولی باز هم کمتره

رز - ولی قدرتمند تره شاید خوبی یه وقت هایی شکست بخوره ولی میتونه پیروز میدان هم باشه حالا تو امتحان کن ضرر نداره

روش رو برگردوند سر دو گل

فلوری – مطمئنی بهم صدمه نمیزنه ؟

رز – تو که میدونی انا چه اخلاقی داره پس برو

مثل اینکه بین یه دوراهی گیر کرده بود حیف نمیتونستم نشونش بدم خطری نداره چون من مثل اون نیستم

با شک و تردید رفت سمت دو گل ... نگاهی به هردوشون انداخت و در اخر دستش رو سمت ساقه انا برد منم یکم رفتم عقب تر

با دستش گلبرگ های گل رو به ارومی نوازش کرد که گل بسته شد !

فلوری – چـ ..... چرا ؟؟؟؟؟؟؟

یعنی انا فلوری لایف رو قبول نکرده ؟ ولی برای چی ؟؟؟

رز – نمیدونم ولی باید تورو قبول کنه

فلوری نگاهی به انا انداخت – شاید اونقدر بدم که لیاقتت رو ندارم

رفتم سمتش نگاه ناراحتش رو روم خیلی خوب حس میکردم باورم نمیشه که انا بتونه اون رو رد کنه

قطره اشکی از چشماش سرازیر شد و بر روی انا ریخته شد که گل اون رو جذب کرد

گل دوباره شکوفه زد و به ظاهر زیبای خودش برگشت

رز – چی شد ؟؟؟؟؟

فلوری – نمیدونم !

رز – فکر کنم بدونم منظور انا چیه !

فلوری – خــــــــــــــب منظورش چیه ؟؟؟؟؟

رز – اون تو رو قبول کرده چون اون فقط ظاهر تو رو دید اما وقتی درونت رو دید نظرش عوض شد و .....

فلوری – و چی ؟؟؟؟؟

رز – شرمنده بقیه نمیتونم ترجمه کنم

فلوری – تو با گله حرف میزنی ؟؟؟؟؟

و در همون لحظه گل تبدیل به غنچه شد

رز – انا میگه یکم بهم احترام بزار !

فلوری یه نگاه به من کرد یه نگاه به گل یه نگاه به من یه نگاه به گل

فلوری – این اصلا با عقل جور در نمیاد که تو با این گل .... چیزه ببخشید منظورم با پرنسس انا بتونی حرف بزنی !

با تموم شدن جملش گل دوباره باز شد

فلوری – و اینکه هی باز و بسته میشه !

رز – انا میگه مغز توعه که ظرفیت اینو نداره

فلوری صورتش رو نزدیک گل برد – هوی با من درست حرف بزن مغز توعه که ظرفیت نداره !

یهو اسمون پر از رعد و برع شد و ابر ها اسمون رو پوشوندن

رز – میگه حرفت رو پس بگیر

فلوری – عمرا !خودش حرفش رو پس بگیره !

که یهو از جا پرید

فلوری – این چی بود ؟؟؟؟؟

به پشتش اشاره کردم و وقتی برگشت ابر سیاهی رو پشت سرش دید

فلوری با حرص – کار اناست مگه نه ؟

رز – اره کار اونه

بعد یعو دوباره از جا پرید

فلوری رو به ابره – هی نزد درد داره !

رز – انا میگه حرفت رو پس بگیر

فلوری – باشه پس میگیرم !

ابر نزدیک فلوری شد و بهش چسبید

رز – میگه با جدیت بیشتر

فلوری تند تند – نداره ظرفیت که توعه مغز بزن حرف درست من با هوی

نزدیک بود از خنده بترکم

فلوری – عه نخند دیگه !

رز – باشه باشه خب برگردیم پیش شاین

فلوری نگاهی به گل انداخت که نور داد و قسمتی از گل به شکل یک گوی سفید در اومد و در اخر به طورت کردنبند کریستالی به سمت فلوری رفت

فلوری – الان چی میگه ؟

رز- میگه که این گردنبند همراهت باشه کمکت میکنه و کمکت میکنه بیشتر به شکل واقعیت برگردی

فلوری گردنبند کریستالی طلایی رنگ رو گذاشت رو گردنش و اروم گفت –ممنونم

گل نوری داد و تبدیل به غنچه شد در طول این مدت گل انالیز حتی تگون هم نخور حالا چرا ؟ نمیدونم !

 

فلوری – چرا تو فکری زود باش دیگه ما یه هدف بزرگ داریم پس معطل نکن


لبخندی زدم و نبالش راه افتادم ولی اینا همش اول داستانه ...... تازه اولشه !

 

 

این داستان ادامه دارد ...




دیدگاه : نظرات
برچسب ها: داستان - پونی ?
آخرین ویرایش: یکشنبه 7 شهریور 1395 04:05 ب.ظ

جا به جا شدن شخصیت ها ( لجد اف اورفری )

سه شنبه 2 شهریور 1395 09:22 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
سلام اومدم و تو ادامه هم خودتون میدونین پس خودتون برین و اینقدر نگام نکنین =/





هوی عامو گفتم نگام نکن برو ادامه =/



میگم ادامه ادامــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه =|



بنظرت رو صورتم نوشته ادامه =/ ؟




حالا که ننوشته برو ادامه =/






ادامه مطلب

دیدگاه : نظرات
برچسب ها: پونی- اکواستریا گرلز ?
آخرین ویرایش: یکشنبه 7 شهریور 1395 04:07 ب.ظ

رویا های گذشته قسمت هفتم

پنجشنبه 28 مرداد 1395 07:32 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
بچه ها شرمنده اگه تو این قسمت و قسمت های بعد از این گیج میشین ولی دست خودم نیست تازشم یه دسته گلی به اب دادم که داستان 2 برابر شد =|

داستان :

رز هارت

نمیدونم یهو چی شد ؟؟ به دقیقه هم نرسید که خودمو توی یه اتاق پر از جسد دیدم یعنی شاین چیه ؟؟ این قدرت از یه خفاش خیلی بعیده ولی اون ....

رز – شاین خواهش میکنم این منم رز منو نمیشناسی ؟؟؟

شاین – باید بشناسم ؟

همینجوری دست و پا میزدم ولی مگه میشد فرار کنم ؟ محکم چسبونده بودم رو زمین و در هر لحظه هم امکان داشت با دندون هاش پوست گردنمو پاره کنه

رز – شاین خواهش میکنم ولم کن !

شاین- بس کن دیگه اینقدر حرف نزن دوست ندارم غذام اینقدر تکون بخوره و پر حرفی کنه !

نه مثل اینکه این جدی جدی منو غذا دیده !

دهنش رو باز کرد و دندون های نیش و براقش نمایان شدن منم بالم رو گذاشتم جلوی چشم هام تا نبینم چی میشه

.......

برای یه لحظه حس کردم شاین دیگه روم نیست و دردی هم توی گردنم حس نمیکردم . بالم رو از روی چشمام برداشتم و دیدم شاین یه گوشه افتاده . رفتم سمتش ولی تا نزدیکش شدم بازم اون نگاه وحشتناک رو توی چشم هاش دیدم رفتم عقب ولی با یچیزی برخورد کردم

. روم رو برگردوندم و با یه پونی روبرو شدم . یه الیکورن با پوست بنفش و موهای سفید رنگ که مدلشون ترکیبی از موهای پرنسس لونا و توایلایت اسپارکل بودن و چشم هاش هم شبیه چشم های سامبرا بود !

-حالت خوبه ؟ چیزیت که نشد ؟

رز –نه من خوبم .... تو کی هستی ؟

-من پرنسس فلوری لایف مجیک نایت هستم و پرنسس دارک هایترد من رو فرستاده تا شما رو تو سفرتون همراهی کنم یا به قول خودش برگردونمتون کنترلات

رز – دارک هایترد ؟؟؟ نه ما نمیخوایم بریم به کنترلات راستش من نمی خوام حالا نظر شاین رو نمیدونم ولی نمیتونیم

فلوری لایف – ببین شاین میخواد دنبال پرنسس مجیک یعنی بهترین دوستش یا پرنس دارک هایترد بگرده و باید بگم از اینجا تا منطقه ممنوعه خطر هایی وجود داره که امکان داره جونتون رو در مقابلش از دست بدین خود پرنسس مجیک شما یا همون دارک هایترد ما هم نمیخواد که دنبالش برین

روم رو برگردوندم سمت شاین . بلند شد و مثل اینکه حالش خوبه

شاین – من میخوام مجیک رو پیدا کنم حالا تو نمیخوای بریم باشه مشکلی نیست ولی مجیک دوست منه و من هم باید دنبالش برم !

فلوری لایف – نمیشه فراموشش کنی ؟ خب اون نمیخواد شما دنبالش برین !

شاین – نه نمیتونم فراموشش کنم !

فلوری لایف ( با داد ) – اون الان داره زندگیشو میکنه و از زندگیش هم راضیه ! چرا نمیفهمی اون نمیخواد تو اسیب ببینی !!!!!!

من رفتم عقب تا اون دوتا دعواشون رو بکنن . باید برم به سمت بقیه اتاقا تا بقیه پونی ها رو ازاد کنم

.

.

.

.

.

.

همه رو ازاد کردم خب بهتره برگردم پیش شاین و فلور

برگشتم سمت اتاق ولی شاین اونجا نبود

رز – پس شاین کجاست ؟

فلوری – رفت یچی کوفت کنه برگرده !

رز – خوبه تو پرنسسی و اینجوری حرف میزنی وای به حال بقیه !

فلوری – میشه دیگه چیزی نگی ؟

رز – باشه باشه فقط میشه درباره خودت برامون توضیح بدی ؟

فلوری – بگم که چی ؟

رز – خب ما قراره با هم همسفر بشیم پس بهتره درباره هم بیشتر بدونیم مثلا من چرمینگ ملودی هستم ولی دوستام رز هارت صدام میزنن چون که عاشق گل ها هستم و اهل قبیله تعادل از پارتسکاریا هستم .... راستش بودم

فلوری – پارتسکاریا ؟

رز – اره درسته

فلوری – تو هم کتاب داری ؟

رز – کتاب ؟؟؟ کتاب چی ؟؟؟

فلوری – کتاب محافظ رو میگم ! یا اینکه تو محافظ نیستی یا یه مبارزی

رز – نه من یه محافظم . اصلا بهم میخوره یه مبارز باشم ؟ تازشم من کتاب ندارم فقط محافظات طبیعت هستن که کتاب دارن و منم بهم نمیخوره که محافظ طبیعت باشم

فلوری – میدونم ولی عناصر تعادل هم کتاب دارن

رز – خب راستش داری اشتباه میکنی چون از کتاب ها برای ساخت دانه درخت تعادل استفاده شده و جادوی کتاب ها به رشد بیشتر درخت و جوانه زدنش کمک میکنه و باید بگم کتاب عناصر تعادل خود درخت تعادله

فلوری – کتاب کریستال چی ؟

رز – اینو نمیشه بگم

فلوری – برای چی ؟

رز – چون که تو از شهر پونی های تاریک هستی و همشون هم مثل سامبرا هستن

فلوری – باشه پس خودم میگم . من در واقع یه پونی تاریک نیستم یعنی کامل نیستم راستش پدر و مادرم پونی تاریکی بودن ولی من پونی روشنایی از اب در اومدم ولی سامبرا منو به نیمه تاریک و نیمه روشن تبدیل کرد ..... وقتی بزرگ تر شدم همه میدیدن که من جادوی سفید و کریستالی دارم نه جادوی سیاه و تاریکی به همین دلیل هم مادرم رو کشتن و همینطور پدرم وقتی میخواست ازم محافظت کنه مرد و منم تنها شدم ... اونا منو توی زندان کریستال سیاه زندانی کردن تا اینکه مجیک اومد و منو نجات داد . اولش فکر میکردم که مثل بقیه باهام رفتار میکنه ولی اون منو ازادم کرد کرد و از اون به بعد من شدم شاگردش البته بجای جادوی سیاه بهم یاد میداد که از جادوی سفید و روشنایی استفاده کنم ولی میگفت بعضی مواقع جادوی سیاه هم بدردم میخوره

رز – پس تو هم مثل من خوانوادتو از دست دادی ؟

فلوری – اره ولی الان مجیک خوانواده منه ......... راستی تو چرا با شاین همسفر شدی ؟

رز – ما همسفر نیستیم فقط توی زندان هم رو دیدیم ولی وقتی گفت میخواد بره به منطقه ممنوعه چندان بدم نیومد که یه ماجراجویی باحال داشته باشم و چون که ما باید از مرز پارتسکاریا و دقیقا از وسطش رد بشیم هم راهیه تا دوستام رو بعد از چند سال ببینم ....

فلوری – میخواین از مسیر پارتسکاریا برین ؟؟؟؟؟ ولی اونش که خیلی خطرناکه

رز – ولی نزدیک تره

فلوری – خب اینش هم درسته ولی اگه از شهر اسمان بریم امن تره

رز – ولی شاین خفاشه و اونا کلا یه نفرت خاصی از خفاش ها دارن و و راهش هم طولانی تره

  1. باشه مشکلی نیست
  2. رز – تو هم میخوای با ما بیای ؟

فلوری – به هر حال باید ازتون مراقبت کنم

رز – عالیه سه نفر شدیم ! ......... راستی شاین دیر نکرد ؟ اخه یه غذا خوردن چقدر طول میکشه ؟

فلوری – شاید کنترلش رو دوباره از دست داده و یه شهر رو داره قتل عام میکنه

رز – فلوررررررررررررررررررررر !!!!!!!!!!!

فلوری – چیه ؟؟؟؟ گوشم کر شد !

رز – شاین اگه عصبی بشه بد میشه حالا اینقدر لج و لج بازی باهاش نکن هیچی نمیشه

شاین به به میبینم بی من کلی صفا کردین !

رومون رو برگردوندیم و شاین رو دیدیدم

رز – و به به که شما اومدی !

شاین – داشتم دنبال این میگشتم

و نقشه بزرگ رو جلوی ما گذاشت

رز – این نقشه ارتوسکاریا نیست ؟؟؟؟

فلوری – اره خودشه ولی مثل اینکه تازه نوشته شده چون نه پارکی داره نه خاک خورده ..... اینو از کجا پیدا کردی ؟؟؟؟

شاین – تو کتاب خونه ! توی راه رو یه در اهنی بزرگ بود که وقتی داشتم بر میگشتم دیدمش و وقتی رفتم داخلش یه کتابخونه بود و حتما نقشه هم داره ولی هیچی اونجا نبود تا اینکه یه در مخفی به سمت پایین پیدا کردم اونجا کتاب های ممنوعه رو نگه میدارم که نمونش هم همینه نقشه ارتوسکاریا !

فلوری – چرا باید نقشه ارتوسکاریا براشون مهم باشه ؟

رز – چون این نقشه یه نقشه معمولی نیست این نقشه رو سالها پیش رینبودش مری لالا و کایتلین خواهر ناتنی کیتی تو غار برف پیداش کردن

فلوری – چرا این نقشه رو اونجا پیدا کردن مگه این نقشه چی داره ؟

شاین – مکان اصلی بوجود اومدن عناصر !!!!

هر دومون برگشتیم سمتش

رز - درسته ! هر عنصر یجا بوجود اومده مثلا عنصر اتش در اتشفشان ققنوس طلایی اب در برکه ابدیت و باد در شهر اسمان و برف در کنترلات و جنگل در جنگل اور فری و خاک در شنزار مرگ

فلوری –و عناصر تعادل ؟؟؟؟

رز – عنصر وفاداری در دره کریستال عنصر مهربانی در گلزار وحشت عنصر بخشندگی در غار کریستال عجایب و عنصر صداقت در قصر فضا و زمین عنصر خنده در جنگل سکوت و عنصر جادو در قبیله تعادل

شاین و فلوریی عین چی داشتم بهم نگاه میکردن

شاین – و حالا نزدیک ترین راه به سرزمین ممنوعه ؟؟؟

نقشه رو گرفتم و علامت گذاری میکردم

رز – اول از جنگل اور فری باید بریم به کوه کریستال بعدش به صحرای گذشته و بعدش میرسیم به قبیله تعادل و وقتی به سمت شرق و در مسیر طلوع خورشید حرکت کردیم ماه به درخشنده میشه و میرسیم به برکه حقیقت و بعدش هم میرسیم به گلزار وحشت و مستقیم میریم تا از شهر طلایی و بعدش کریستال اموری بگذریم و بعد از رد شدن از کریستال اموری باید از تونل زمان بگذریم و مستقیم میرسیم به غار برف و بعد از اون میرسیم به منطقه ممنوعه

فلوری – فکر کنم سفرمون با توجه به خطراتش یکی دو ماهی طول بکشه

رز – ولی اگه از شهر اسمان بریم همه برای شاین سخته که بگذره تازشم طولانیه و حدودا 5-6 ماهی طول میکشه

شاین مهم نیست ولی بهتره که همه خطرات رو پست سر هم بگذرونیم تا به هدفمون برسیم

لبخند مرموز و کنجکاور زدم – و ؟؟؟؟

شاین ( بلند تر ) – پیش به سوی ماجراجویی !




این داستان ادامه دارد ...





دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 7 شهریور 1395 04:02 ب.ظ

نویسنده جدید

پنجشنبه 28 مرداد 1395 03:00 ب.ظ

نویسنده: ♥ Moon Magic ♥
سلام به شما
من میس
استار هستم
از رینبولایتم
ممنونم که منو
نویسنده وبش کرده
بای



دیدگاه : سلام کردن
آخرین ویرایش: یکشنبه 31 مرداد 1395 07:37 ب.ظ

پونی سفارشی السا ❤ فروزن ❤

سه شنبه 26 مرداد 1395 05:47 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 26 مرداد 1395 05:48 ب.ظ

مطلب رمز دار : پونی سفارشی پرنیا

سه شنبه 26 مرداد 1395 05:45 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 26 مرداد 1395 05:46 ب.ظ

مطلب رمز دار : پونی سفارشی لونادش با رمز قبلی

سه شنبه 26 مرداد 1395 05:41 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 26 مرداد 1395 05:44 ب.ظ

گیتار رینبو دش که به فنا رفت =|

سه شنبه 26 مرداد 1395 05:35 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia





زد گیتار به این خوبی رو خاکشیر کرد اخه حیف نیست ؟؟؟؟



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 26 مرداد 1395 05:36 ب.ظ

فلاترشای ناز و گوگولی

سه شنبه 26 مرداد 1395 05:34 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 26 مرداد 1395 05:35 ب.ظ



تعداد کل صفحات : 11 ... 3 4 5 6 7 8 9 ...
]