تبلیغات
دارکنس امپایر

پست ثابت

پنجشنبه 26 فروردین 1395 06:48 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
  سلام دوستان


 به دارکنس امپایر خوش اومدین

من بلک دالیا هستم همون رینبولایت

 
ولی دیگه اسممو عوض کردم

خود اسم اصلیم فاطمه هست و 15 سالمه


اینجا من داستان مینویسم و مطالبی هم درباره همون داستان میزارم
خب اینجا هم مثل بقیه وبلاگ ها قوانین خودشو داره که باید رعایت بشن :


اول : کپی؟ اصلا و ابدا به هیچ عنوان حتی شخصیت ها هم فروشی نیستن
دوم: اقایون؟ فرقی نداره بیان یا نیان منکه دوربین تو خونتون ندارم که بفهمم دختری یا پسر
سوم : نویسنده؟....شاید
چهارم:نظر تکراری و تبلیغاتی؟ اصلا فکرشم نکنین
پنجم: تهمت؟ میخوای دقیقا به چی تهمت بزنی؟؟
شیشم: تبادل؟ صد درصد


اینم از قوانین

زیاد سخت نیستن بهشون عمل کنین

اینجا فعلا دکمه نداره کم کم براش دکمه هم میزارم


لگو وبلاگ 


<p align="center"><a href="http://crystalland.mihanblog.com/" target="_blank"><img border="0" src="http://uupload.ir/files/71z1_blue_planet_custom_box_background_by_duskvsdawn-d89tjg9fsdf.png"  alt="امپراطوری تاریکی" ></a><br><input onclick="this.select()" type="text" width="356" name="T1" size="15" value='<!-- start logo cod off http://crystalland.mihanblog.com/ --><p align="center"><p align="center"><a href="http://crystalland.mihanblog.com/" target="_blank"><img border="0" src="http://uupload.ir/files/71z1_blue_planet_custom_box_background_by_duskvsdawn-d89tjg9fsdf.png"  alt="امپراطوری تاریکی"></a></p><!--finish logo cod off http://crystalland.mihanblog.com/ -->' dir="ltr" ></p><div style="display:none"><a href="http://blogers.ir">وبلاگ</a>-<a href="http://blogers.ir/cod/make-logo-banner-cod/">کد لوگو و بنر</a></div>

حتما بزارین تو وبلاگتون 

امضام:






خب اینم از این امیدوارم از داستانا خوشتون بیاد



دیدگاه : سلام ^-^
آخرین ویرایش: یکشنبه 17 تیر 1397 09:54 ب.ظ

شکلک سانست شیمر

دوشنبه 21 فروردین 1396 07:57 ب.ظ

نویسنده: اپل وایت
موضوع: پونی ?















































دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 21 فروردین 1396 07:59 ب.ظ

شکلک توایلایت

دوشنبه 21 فروردین 1396 07:51 ب.ظ

نویسنده: اپل وایت
موضوع: پونی ?
                                                                                                                                                                                                                       
بعدیش سانست شیمر



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 21 فروردین 1396 07:53 ب.ظ

نویسنده جدیدم !

شنبه 19 فروردین 1396 11:26 ب.ظ

نویسنده: ‪dark nightmares
سلام! من نویسنده جدیدم!
و محظ اطلاع دوستام بهم میگن بیتا!
و عاشق رینبو ، سورین ( هیچی نگو خودمم تو کف علاقیاتمم :| ) پینکی و شخصیتای منفیم!
فعلا چیزی واسه آپ کردن ندارم:/ 
فقط اینا شاید جالب باشن :
<a href=http://gemup.ir/do.php?imgf=e59211a1022e387b36f3c699adc7b039-d6jwo4g.png" />
<a href=http://gemup.ir/do.php?imgf=IMG-20170408-233043.jpg" />



دیدگاه : پونی کریستالی
آخرین ویرایش: شنبه 19 فروردین 1396 11:46 ب.ظ

کابوس خون اشام پونی

شنبه 19 فروردین 1396 08:03 ب.ظ

نویسنده: اپل وایت
موضوع: داستان ?
کینگ سامبرا وارد میشود

وقت مرگت رسیده سلستیا 

برو گمشو
و کینگ سامبرا نابود شد
یه صدای ندایی شنیده شد
صدای دختر کینگ سامبرا بود
زمانی که قرص ماه کامل شه کینگ سامبرا ضاهر میشه

سلستیا تو چجور پونی هستی
لونا لونا لونا
چیه اجی
هیچی
فردا غروب
توایلایت
بله پرنسس
به کمکت نیاز دارم

زمان مرگه
فردا
هورااااااااااااااااااااا کینگ سامبرا نیست
بقیه رو فردا میزارم


دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 19 فروردین 1396 09:12 ب.ظ

نویسنده جدید

جمعه 18 فروردین 1396 08:52 ب.ظ

نویسنده: اپل وایت

سلام
من نویسنده جدیدم
علاقه من به پونی به ترتیبه
اولیش ریتی
دومیش فلاترشای
سومیش سانست شیمر
چهارمیش توایلایت
پنجمیش اپل جک
شیشمیش رینبو دش
اخریش پینکی پای
باییییییییییییییییییییییییییییییییییییی


دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 18 فروردین 1396 09:09 ب.ظ

دکمه سانست

یکشنبه 6 فروردین 1396 02:25 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
سانست خییلیییییییییی نازه ^.^
کلا دوستش دارم :)
و یه دکمه هم ازش ساختم ^.^
بیشتر برای بیکاریه ها :|





دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 6 فروردین 1396 02:27 ب.ظ

نتیجه نظرسنجی شماره 4

یکشنبه 6 فروردین 1396 02:10 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia





نفرات اول و دوم و سوم به ترتیب تریکسی با 36 امتیاز
سامبرا با 22 امتیاز
و میدنایت اسپارکل با 20 امتیاز
و کمترین کریسلیس ( گناه داره به خدا :/ ) با 1 امتیاز :|




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 6 فروردین 1396 02:25 ب.ظ

معرفی بقیه شخصیت های داستان

جمعه 13 اسفند 1395 09:46 ق.ظ

نویسنده: princess black dahlia
سلامی دوباره به همگیتون

خوبین ؟ خوشین ؟
والا ما که نیستم :/
الان چهار روزه پشت در اتاق فلوری نشستم تا این بچه بیاد بیرون ولی مگه میاد :/ خو چکارش کنم من که کدنس و شاینینگ امور رو نکشتم سامبرا کشت :/
نمیمردن هم میموندم کجای دلم بزارمشون :|
خب غیر اینا بریم سر بحث اصلیمون یعنی .............

ادامه مطلب ^.^



ادامه مطلب

دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 13 اسفند 1395 01:57 ب.ظ

رویا های گذشته قسمت دهم پارت اول

یکشنبه 17 بهمن 1395 09:11 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia

 

این قسمت : در قلمرو شن ها

 

لاپس _ خب .... کی اول میره ؟

همگی یه نگاه به او نداختند و بعد سر هایشان به سمت رز هارت کشیده شد

رز _ چـــــــــی ؟؟؟؟؟ من ؟؟؟؟؟

همه سرهایشان را به نشانه تایید تکان دادند

رزهارت که چاره دیگری نداشت با کمی ترس و تردید پایش را به سمت دیگر خط گذاشت و بعد از مطمئن شدن از انکه ان ور امن است به ان طرف رفت و بعد از او لاپس از خط گذشت و به او پیوست

شاینینگ دارک نگاهی به فلوری لایف انداخت و پرسید

_اول تو میری یا من ؟

فلوری لایف با بی حوصلگی چشم هایش را در کاسه تکان داد

_ اول تو برو

شاینینگ دارک شانه هایش را بالا زد و برگشت و از خط رد شد

فلوری لایف که میدانشت صدایش به ان طرف خط نمیرسد بی انکه برگردد با حالتی طلبکارانه پرسید

_ تا کی میخوای دنبالم بیای ؟

دارکنس لایت که دید فلوری لایف متوجه او شده جلو امد

_ من ماموریت دارم تا ببینم تو واقعا اون خفاش رو میکشی یا نه ؟ و اگه اونو نکشی وظیفه دارم خودم بکشمت !

_ هه ! پس سامبرا دنبال سره بریده منم هست اره ؟

_ اره میتونی اینجوری تصور کنی

_ و تو هم با کمال میل قبول کردی درسته ؟

_خب جز اینکه سامبرا پادشاه سرزمین ممنوعه هستش خودت هم کم بهم بد نکردی مثلا دوست قدیمی !

فلوری لایف به سمت خط مرزی برگشت و قبل از عبور خطاب به دارکنس لایت گفت

_ مطمئن باش نمیتونی تو اون جهنم به هم خون خودتم اعتماد کنی !

و از خط مرزی گذشت

 

دو ساعت بعد در حالی که همگی از شدت تشنگی و گرما روی زمین افتاده بودند لاپس به سوی فلوری لایف رفت

_ فلور من خیلی تشنمه اب داری ؟

رز _ اب هامون تموم شده با اونکه فقط دوساعت گذشته ولی هوا خیلی گرمه

فلور در کیفش به دنبال اب گشت تا اینکه کمی از ان را پیدا کرد و به لاپس داد

شاینینگ دارک با حسرت به اب خوردن لاپس نگاه میکرد تا اینکه طاقتش تمام شد

_ فلور منم تشنمه ها !

فلور _ همه اب هامون تموم شده ! نگو که کارت نبوده وگرنه من تا الان فقط یه بار اب خوردم!

_ به نظرت چکار کنم ؟ من خفاشم مثل شما نیستم که دووم بیارم زود تشنم میشه و اگه غذایی ...

فلور حرفش را قطع کرد

_و اگه خون نخورم ! وحشی میشم !

_ نه من که خون نمیخورم ما هم مثل شما غذا های معمولی رو میخوریم !

فلور پوزخندی زد

_ پس اون من بودم که تالیا و گروهش رو سلاخی کرد ؟و اگه نمیومدی رز هارت الان وجود نداشت ؟

شاینینگ دارک ساکت شد نمی دانست چه جوابی باید به فلوری لایف بدهد

رز هارت مداخله کرد و رو به هردویشان گفت

_ ببخشید که اینجا هستم و دارم ذکر خیرتون رو گوش میدما !

هر دو نگاهی به او انداختند و سکوت کردند

لاپس _ اممممم بهتره راه بیوفتیم فکر نکنم راه زیادی تا خارج شدن از اینجا داشته باشیم

همگی از جا های خود بلند شدند و به راه خود ادامه دادند

لاپس که از بقیه جلو تر بود با احساس اینکه جمع خیلی ساکت تر شده رویش رو برگرداند و چشمانش از تعجب گشاد شد . همگی بر روی شن ها بی هیچ تکانی افتاده بودند و چشم هایشان هم بسته بود

لاپس وحشت کرد قدمی به عقب رفت

_ بـ.... ب .. بچ... ه . هـ..ا ؟ .... بچه ها ؟؟؟ چتون شده بیدار شین !

ولی حتی فریادش هم اثر نداشت . لاپس به دنبال راه چاره بود تا اینکه حس کرد شن های زیر پایش تکان میخورند به زیر پایش نگاه کرد دید که شن ها به زیر زمین میروند و سه دوستش رو با خود به ان زیر میبرند !

_ نه نه نه نه نه نه نه نه .....نرین پایین !!!

لاپس به سمت رز هارت رفت تا او را بالا بکشد ولی فایده ای نداشت همین طور هم شایننیگ دارک و فلوری لایف رو نتوانست به بالا بکشد و انها به ارامی در شن ها فرو میرفتند انگار انجا باتلاقی وسط صحرا بود ولی چرا ان سه بیهوش شدند ؟

لاپس فریاد کشید

_ شما ستا چتونه ؟ زود باشی بیدار شین الانه که تو شن ها فرو برین !!!!

ولی همانند فریاد قبلی بی فایده بود

اشک در چشمانش جمع شده بود نمیدانست چگونه دوستانی که تازه پیدا کرده بود را نجات بدهد . عقب و عقب تر میرفت تا اینکه انگار در دره ای افتاد و در سیاهی انجا محو شد ...

*****

چشمانش را باز کرد تنها چیزی که یادش بود ان بود که در صحرای گذشته بیهوش شد و بعد انگار درون سیاهی شب فرو رفت

تمام بدنش درد میکرد کش و قوصی به بدنش داد و تازه متوجه اطرافش شد . او در صحرای گذشته نبود بلکه در اتاقی که بسیار به چشمش اشنا بود چرخی در اتاق زد و مطمئن شد که حدسش درست بوده .... اتاق خودش است !

پنجره کوچک اتاق را باز کرد و به بیرون نگاه کرد . بچه ها در حال بازی و مردم در حال رفت و امد بودند . سرش را به چپ و راست تکان داد . باورش نمیشد هیچ اتفاقی نیوفتاده و او همنانند سال ها پیش در خانه و در قبیله خودش است

پنجره را بست و از اتاق بیرون رفت به سمت پله ها رفت و از ان ها پایین امد از دیدن خانواده اش دور میز صبحانه از خوشحالی اشک در چشمان تیره اش نقش بست

پسری که ظاهرا از او بزرگ تر بود از نژاد پیگاسوس و بدنی سفید با موهای ترکیب زرد طلایی و نارنجی و چشمانی ابی اسمانی به سمتش امد و اشک هایش را پاک کرد و با مهربانی به او گفت

_ خواهر کوچولوی من چرا گریه میکنه ؟

رز هارت با صدای گرفته شده از بغض و گریه به او گفت

_ داداش ... خودتی ؟؟؟ سان لایت این تویی یا من دارم خواب میبینم ؟؟

_ نه اجی رز تو بیداری و ما هم واقعی هستیم

رز هارت که صبرش تمام شده بود با گریه در اغوش برادر بزرگش پرید و گریه میکرد تا اینکه دستی ( سمی :|) را روی شانه اش حس کرد . رویش را برگرداند و با چهره مهربان مادرش مواجه شد کاملا او را فراموش کرده بود و پشت مادرش پدرش با لبخندی پدرانه به او نگاه میکرد

بعد از سالها توانسته همانند کودکی اش در جمع گرم خانواده اش حظور یابد . در اغوش گرم مادرش فرو رفت و از شدت خوشحالی اشک میریخت

ناگهان در خانه به صدا در امد سان لایت به سمت در رفت ولی هنوز در را لمس نکرده بود که در با شدت باز شد ودو پونی از نژاد های ارث پونی و یونیکورن به سرعت وارد خانه شدند . پونی زمینی تا چشمش به رز هارت افتاد جیغ بلندی کشید و فریاد زد

_ رز هارت تو برگشتی !!!! ای نامرد !! تا هاحالا کدوم گوری بودی اخه ؟؟؟

رز هارت که هنوز از شوک خارج نشده بود با تته پته گفت

_ ا.... ای... این .. جا ...چ.... چخبر .... ه ؟؟؟

یونیکورن که تقریبا همسن رزهارت بود بامهربانی ساختگی گفت

_ اوخی بچم ماتش برده ..... ( بعد با صدای بلند تری ادامه داد ) و بله چون خواهر گرامی زد در خونشون رو شکوند و الانم باید خسارت رو بده منم که پول ندارم

و بعد با نیشی باز شده به سمت خواهرش نگاه کرد که سرش را به سمت در از جا کنده شده کشید بود و با چشمانی گرد به ان نگاه میکرد

_ من اینو شکوندم ؟

سان لایت با حالت طلبکارانه ای به او نگاه کرد

_ بله و همینطور کمر منم نصف کردی !

این جمله را طوری گفت که همگی به خنده امدند و ان جو متعجب عوض شد .

رز هارت به سمت ان دو پونی رفت و با حالت سوالی پرسید

_ شما دوتا از کجا فهمیدین ؟ البته از پینکی لایت هیچ چیز بعید نیست ولی تعجبم از اینه که اسکایلر بعد از قرن ها هم منو یادشه

اسکایلر _ به دلیل اینکه بعد از اینکه رقتی گم و گور شدی تو گولدن لند دیگه به ما سر نمیزنی

لبخند از لبان رز هارت پاک شد . این امکان نداشت چون او وقتی به گولدن لند سفر کرده بود که دیگر هیچ چیز جز خرابه های سوخته از قبیله اش نمانده بود مگر اینکه ...

**********

با خوش حالی از خانه اش بیرون رفت . باورش نمیشد توانسته پدر و مادرش را دوباره ببیند با انکه تمام عمرش را در دارکنس امپایر بزرگ شده بود ولی فقط تا 10 سالگی با ان دو زندگی کرد

با خنده در خانه ای که با خانه خودشان فرق چندانی نداشت البته فقط بزرگ تر بود را به ارامی زد پس از چند لحظه دخترکی یونیکورن که همسن خودش بود در را باز کرد و روبه روی او ایستاد

با صدای بلندی سلام کرد

_ سلــــــــــــــــــام دارکنس لایــــ

ولی هنوز جمله اش کامل نشده بود که ان دخترک با خشم در را محکم بست طوری که فلوری لایف یک قدم از ترس به عقب برداشت

با چشمانی گشاد شده به در زل زده بود باورش نمیشد صمیمی ترین دوستش یا همان تنها دوستش چنین کاری با او بکند

به سمت پنجره رفت تا از ان وارد شود که دارکنس لایت زود تر از او به ان رسید و پنجره را بست و پرده ها را کشید

دوباره به سمت در رفت و دوباره با قدرت بیشتر در را زد ولی اینبار مادر دارکنس لایت با اخم وحشتناکی در حالی که دارکنس لایت پشتش ایستاده بود در را باز کرد

فلوری لایف کمی ترسید و ساکت شد تا اینکه مادر دارکنس لایت با عصبانیت سرش داد کشید

_ دیگه دور و بر دختر من نپلک بچه ! دیگه هم حق نداری به خونمون بیای !

و در را بست به حدی که نزدیک بود از جا کنده شود

فلوری لایف با چشمانی گریان از خانه دور شد و سر راهش دارک فلای و استار نایت که همیشه او و دارکنس لایت را اذیت میکردند

فلوری لایف به ان دو نگاه کرد که سرگرم بازی بودند . تصمیم گرفت از ان ها بپرسد با انکه احمقانه ترین کار بود ولی چاره ای نداشت

_ دارک فلای ! استار نایت ! شما ها میدونین که چرا ....

دو خواهر به محض دیدن فلوری لایف رنگشان پرید و به عقب رفتند

فلوری لایف تعجب کرد ولی باز هم پرسید

_ میدونین چرا دارکنس لا...

استار نایت در حالی که به عقب میرفت با تته پته و صدایی لرزان گفت

_ م.. م..ما ... ه... ی... چی.... نمی....د.و...نی.... م.... م..م !

و هر دویشان پا به فرار گذاشتند

فلوری لایف همانجا در جایش خشک شده بود باورش نمیشد این دو دیگر چرا ؟

*****

با بی حوصلگی وارد خانه شد و در را بست خواهر کوچکش تا صدای در را شنید با دو به استقبال خواهرش رفت اما فقط با چهره ای سرد و بی تفاوت رو به رو شد

_ شاین چی شده ؟چرا اینطوری شدی ؟

صبرش تمام شد تمام روز فقط این جمله را میشنید ان هم از از چند مشت گرد و غبار

_ تو خودت خیلی خوب میدونی چه مرگمه ! خیال نکن با بچه دو ساله طرفی میدونم تو ملودی لایت نیستی پس اینقدر واسه من چشم گربه ای در نیار

چشمان ملودی پر از اشک شد و دوان دوان به سمت یکی از اتاق های خانه رفت . شاینینگ دارک هم بی انکه توجه کند پلهها را یکی یکی بالا رفت تا به اتاق خود رسید . خودش را روی تخت کنار پنجره اش پرت کرد و تمام وقت فقط زیر لب غر غر میکرد تا اینکه در باز شد ومادرش و ملودی وارد اتاق شدند

مادرش با عصبانیت که از صدایش معلوم بود سرش داد زد

_ این چه رفتاریه که با خواهرت داری ؟؟؟

جواب شاینینگ دارک فقط سکوت بود

_ جواب منو بده !من تورو اینطوری تربیت کردم ؟

شاینینگ دارک پوزخندی زدو جلوی او ایستاد

_ نه نکردی ! چون مامانم نیستی ! چون من عمرا با ملودی اینجوری رفتار کنم ! چون من عمرا اینجوری جلوی مامانم بایستم و اینجوری جوابشو بدم ! فکر کردی من باور میکنم یه مشت شن فرشته ایه که منو بزرگ کرده هـــــــــــان ؟؟؟؟

مان دو پونی به سمت عقب رفتند ولی قبل از بستن در فقط این کلام از زبانشان خارج شد

_ تو و دوستات از قلمرو من زنده بیرون نمیرید !

و در را بست

شاینینگ دارک با تعجب به در بسته شده نگاه میکرد

یعنی ان فرد کیست که نمیخواهد کسی از قلمرو اش زنده بیرون برود ؟؟؟

شاینینگ دارک به بیرون از پنجره نگاه کرد و با خودش اروم و زیر لب گفت

_ هر کسی هست .... یه ربطی به اینجا داره و مطمئنا یه فرد معمولی نیست ....

 

*********

 

 

 

این داستان ادامه دارد ...




دیدگاه : نظر رویایی
آخرین ویرایش: یکشنبه 17 بهمن 1395 09:17 ب.ظ

سلام

یکشنبه 17 بهمن 1395 09:01 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
بعد از فکر سه قرن دیگه ؟
درسته یا کمه ؟ :|
خب به هر حال برگشتم
و پست بعدی هم ادامه داستانمه
و ....
دیگه حرفی نی :| ادامه مطلب هم ندارم :/
شرمنده :|
ولی بازم سلام ^.^




دیدگاه : سلامی دوباره :)
آخرین ویرایش: یکشنبه 17 بهمن 1395 09:10 ب.ظ

پست

چهارشنبه 29 دی 1395 02:24 ب.ظ

نویسنده: ♥ Moon Magic ♥




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 29 دی 1395 02:25 ب.ظ

یوتیوب پونی :|

پنجشنبه 25 شهریور 1395 03:44 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
یوتیوبش هم ساختن دیگه چی مونده :|

http://uupload.ir/files/t71i_youtube_pony_by_maryponyartist-d6x3udj.png



دیدگاه : نظریوتیوبی
آخرین ویرایش: پنجشنبه 25 شهریور 1395 03:46 ب.ظ

پرنسس سلستیا

پنجشنبه 25 شهریور 1395 02:56 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
سلام و ساعت 3 ظهر همگی بخیر :)
خب خب ظهره دیگه ؟
خورشید هم وسط اسمون داره کله ما رو سوراخ میکنه :/
خب سر ما رو بیخیال پرنسس خورشید وارد میشود :)
وای وای وای چرا اینجوری میکنین بلد شین مگه نمیخواین به پرنسستو خوش امد بگین :/
حالا شد :)
سلستیا چیزه میگم پرنسس سلستیا رفته ادامه چنتا هم عکس از خودش اورده و میگه همه باید براشون نظر بدن :)
زود باشین به حرف پرنسستون گوش کنین و برین ادامه ^_-
ادامه مطلب

دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 25 شهریور 1395 03:12 ب.ظ

مطلب رمز دار : برای لونادش

پنجشنبه 25 شهریور 1395 01:24 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 25 شهریور 1395 01:31 ب.ظ

شکلک پونی های ناشناس

سه شنبه 16 شهریور 1395 05:26 ب.ظ

نویسنده: princess black dahlia
اینم شکلکای پونی های نا شناس :)
چقد طولانی بود :|

http://uupload.ir/files/jrnt_cherry_mint_trot_pony_gift_by_the_queen_of_cookies-d8tdc0l.gifhttp://uupload.ir/files/v55r_cinnamon_sticks_trot_pony_by_the_queen_of_cookies-d8uura5.gif


http://uupload.ir/files/pqx3_cookie_dough_trot_pony_by_the_queen_of_cookies-d8yi6qq.gif http://uupload.ir/files/8gy0_unnamed_trot_pony_by_the_queen_of_cookies-d8vf1wh.gif

http://uupload.ir/files/x3rj_razor_sketches_light_trot_pony_raffle_prize_by_theponesenpai-d8zjshb.gifhttp://uupload.ir/files/xx2q_razor_sketches_dark_trot_pony_raffle_prize_by_theponesenpai-d8zke3d.gif



http://uupload.ir/files/xfr5_output_mwopxr_by_artsymuffin-d9azxo4.gifhttp://uupload.ir/files/8pd_output_ixzjvh_by_artsymuffin-d9dghby.gifhttp://uupload.ir/files/sy6c_output_fqr5go_by_artsymuffin-d99huq5.gifhttp://uupload.ir/files/3slv_output_2x8kbx_by_artsymuffin-d9akp4l.gif





دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 16 شهریور 1395 05:38 ب.ظ



تعداد کل صفحات : 11 ... 2 3 4 5 6 7 8 ...
]